مولانا نورالدين محمد ظهورى از شاعران نام‌آور سدهٔ دهم و يازدهم است که از ترشيز (کاشمر کنونى) خراسان برخاست و در سرزمين هند نام برآورد و همانجا سر به خواب ابد درکشيد. مولدش قريهٔ جمند از توابع ترشيز بود. جوانيش به کسب ادب و دانش‌هاى زمان در خراسان گذشت، سپس به عراق رفت و چندگاهى در يزد ماند و در آنجا با گروهى از اهل ادب معاشرت نمود و به درگاه اميرغياث‌الدين محمدمير ميران والى يزد راه جست و چندگاهى در خدمت او به‌سر برد و در همان ديار با وحشى بافقى (م ۹۹۱ هـ) آشنائى و مصاحبت يافت. بعد از چند گاه به شيراز عزيمت کرد و در آنجا با دوريش حسين سالک شيرازى شاعرى و نقاش و تذهيب‌گر معروف سدهٔ دهم دوستى و ملازمت داشت.


تاريخ سفر ظهورى از فارس به هند روشن نيست ولى اين را مى‌دانيم که وى از آنجا وارد دکن شد و در بيجاپور به درگاه عادلشاهيان رسيد و عادلشاه ابراهيم ثانى (۹۸۷-۱۰۳۵هـ) را در قصيده‌ها و منظومه‌هاى خود ستود و از همان سامان بود که آهنگ سفر حجاز نمود و در بازگشت به هند در احمدنگر پايتخت نظامشاهيان به خدمت ميرزاعبدالرحيم خانخانان پيوست.


آشنائى ظهورى با ملک قمى هم در همين ناحيهٔ دکن و ظاهراً در شهر بيجاپور حاصل شد و به مواصلت ظهورى با دختر ملک کشيد و از آن پس آن دو شاعر با يکديگر به‌سر برده و در ايجاد بعضى اثرهاى ادبى همکارى داشته‌اند چنانکه گلزار ابراهيم و خوان خليل را به‌نام عادلشاه ابراهيم شاه ثانى فراهم آوردند و ظهورى خود در ديباچهٔ خوان خليل بدين نکته اشاره کرده است. ظاهراً مرگش در ۱۰۲۵ در شورش‌هاى دکن اتفاق افتاد.


ظهورى در نظم و نثر هر دو دست داشت و در اين هر دو فن ميان پارسى‌گويان و پارسى‌شناسان هند، هم از عهد خود، شهرت بسيار يافت.


نثر او به شيوهٔ نثرهاى مصنوعى است که با سجع‌ها و آرايش‌هاى گوناگون و به‌کار بردن واژه‌هاى دشوار و کنايه‌ها و استعاره‌ها و مجازهاى وافر همراه است و از بسيارى شهرت و رواج در هندوستان به‌عنوان سرمشق فصاحت و انشاء و ترسل و به‌صورت کتاب‌هاى درسى به‌کار رفته و از آنها خاصه از ”سه نثر ظهورى“ نسخه‌ها پرداخته و چاپ‌ها ترتيب داده‌اند. مجموعهٔ منشآت ظهورى تشکيل مى‌شود از:


۱. ديباجهٔ نورس که مقدمه‌اى است بر کتاب ”نورس خيال“ اثر ابراهيم عادلشاه والى بيجاپور.


۲. گلزار ابراهيم در ستايش ابراهيم‌عادلشاه که نامش در آغاز آن آمده و ظهورى آن را با همکارى ملک قمى فراهم آورده.


۳. خوان خليل که آن هم با مشارک ملک به‌نام ابراهيم عادلشاه و در ستايش وى ترتيب يافته، و ظهورى بعضى از درباريان عادلشاه و شاعران همطراز خود را که در بيجاپور بوده‌اند در آن کتاب نام برده است.


۴. چندنامه از ظهورى مانند مکتوبى که به فيضى فياضى نوشته، و ”پنج‌رقعه“ و جز آنها.


ديوان او شامل قصيده، غزل، ترکيب‌بند، قطعه و رباعى است که به ده هزار و چهارصد بيت برمى‌آيد و با ساقى‌نامه‌اش به ۱۴۵۰۰ بيت بالغ مى‌شود. در جزء رباعيات او يک مجموعهٔ شهر آشوب هم ديده مى‌شود، رباعى‌هاى بسيارى دارد دربارهٔ روز عاشورا، شهيدان کربلا خلاصه حسين بن على (ع) و نيز در ستايش امامان. گذشته از آنها رباعى‌هاى عاشقانه و عارفانهٔ بسيار سروده و اعتقاد دينى و مذهبى او از رباعى‌هايش از ديگر اقسام شعر مشهود است.


ساقى‌نامهٔ ظهورى بهَ‌نام نظامشاه برهان ثانى ساخته شده و هم از آغاز به ‌سبب تازگى مطلب و برداشت‌هاى ويژهٔ شاعرانه و عارفانه و تفصيل شهرت يافته است.


قصيده‌هاى ظهورى سرآمد اثرهاى او است که به اقتفاء قصيده‌گويان بزرگ پيشين تنظيم شده است و اگر چه بيشتر سخن‌شناسان هم‌عهد و پس از او خواسته‌اند او را در اين راه با استادان بزرگى از قبيل عمادى شهريارى و اثيراخسيکتى مقايسه کنند و يا تحديدکنندهٔ رسم استادان مسلم قديم بشمرند، ولى حقيقت آن است که او در قصيده‌هاى خويش بيشتر جانب لفظ را گرفته و در اين راه هم آنچنانکه پنداشته‌اند قادر نبوده است و بيت‌هاى سست و مبهم در قصيده‌هايش گاه يافته مى‌شود، و در اين ميان نبايد فراموش کرد که او از اطلاعات علمى خود در خلق تعبيرها و تشبيه‌ها و استعاره‌هائى، بر رسم استادان قديم، استفاده مى‌کرده، و به ساختن قصيده‌هاى مدحى طولانى توجه خاص داشته و دامنهٔ مدح را گاه به وصف‌هاى گوناگون از ممدوح، مى‌کشانيده و در اين توصيف‌ها به تفصيل بسيار مى‌پرداخته است. قصيده‌ها را با تغزل‌ها يا تشبيب‌ها آغاز مى‌کرد ليکن از عهدهٔ ”حسن تخلص“ به سختى برمى‌آمد يعنى غالباً نمى‌توانست مانند استادان گذشته و با مهارت آنان ميان مقدمهٔ قصيده و مقصود از آن يعنى مدح ممدوح ارتباطى ايجاد کند. علاوه بر اين قصيده‌هايش از لغزش‌هائى در سخن و ناتوانى‌هائى در ايجاد ارتباط معنوى در اجزاء کلام و از ولنگارى‌هائى در به‌کار بردن واژه‌هاى نادربايست برکنار نيست. شريطه‌ها و دعاهاى او هم در قصيده‌هاى مدحى چندان استادانه نيست و اگر از اينگونه عيب‌ها بگذريم شايد بتوان او را در دريف قصيده‌سرايان متوسط سده‌هاى هشتم و نهم نهاد.


غزل‌هاى ظهورى لطيف‌تر و با حال‌تر از ديگر انواع سخن او است و در آنها همان نازک خيالى‌ها و ظرافت‌ها که در غزل‌هاى قرن نهم پيدا شده بود ادامه دارد و در همان حال توجهش به معنى‌هاى تازه و مضمون‌هاى نو و بيان احساس‌هاى غنائى رقيق به خلق ترکيب‌ها و به‌کار بردن عبارت‌ها و جمله‌هاى استعارى يارى بسيار مى‌کند اما کلامش در اين غزل‌ها همواره استوار و منتخب و مقرون به استحکام و خوش‌آوائى سخن قصيده‌گويان است. از او است:


(۱) به وصف پيکر فيلت فتاده طبع مگر که گشته در سخن از فربهى پديد اثر
شبيه گنبد گردون سرش نيارم گفت ز بيم آنکه مبادا نگنجدش در سر
نمانده جاى تماشا پرى اگر گذرد که از مشاهدهٔ هيکلش پرست نظر
براى ساختن طوق دور دندانش قضا ز بارهٔ ناهيد داده شوشهٔ زر
فشاند چون سر دنبال در خراميدن شکست آينه طاوس در دل شهپر
دهند دانه اگر از جواهرش شايد که هست پيکر او رشک پشتهٔ عنبر
اگر گل جل زربفت او شدى خورشيد بلاى وقت زوالش نيامدى بر سر
به باد پويه‌اش از گيرودار دارائى چو کاهبرگ زجا رفته سد اسکندر
بربلندى او بام آسمان کوتاه به جنب هيکل او پيکر زمين لاغر
به کوى زيرکى او پناه برده ذکا ز پاس آگهى او به خواب رفته سهر
اگر چه طول خيابان وصف را عرض است هنوز خوب تنگى بر آن نکرده گذر
به راه کوچهٔ مستى چو پويه بردارد قضا کناره گزيند به دور باش قدر
فتاده در دل چرخ از مجره اين وحشت به چرخ سلسله در پاکشان گذشته مگر
حکيم خرق فلک را چرا محال نهاد مگر ز صدمت دندان او نداشت خبر
گر انحناى خط استوا اراده کنى بگو که در خم خرطوم سازدش چنبر
فشار ار بدهد پاى بيم آن باشد که دست گاو ز يمن را کند ز شانه بدر
چو قيمتش ز بس افتاده هيکلش سنگين جبال را فکند ثقل سايه‌اش ز کمر
شگفت دست تعجب گزيده در سيرش که ديد کوه به صحرا نوردى صرصر
چنان بريده به هنگام جلد رفتن راه
که تيع بازوى قهر تو تارک بدخواه


(۱) . بند پنجم از يک ترکيب‌بند طولانى در ستايش ميرزاعبدالرحيم خانخانان.


در دم تيغ نگه تن به تپيدن دهيم سرمهٔ حيرت کشيم ديده به ديدن دهيم
از روش جلوه‌اى آه به راه افکنيم وز خلش غمزه‌اى خون به چکيدن دهيم
در دم تيغ نگه تن به تپيدن دهيم سرمهٔ حيرت کشيم ديده به ديدن دهيم
از روش جلوه‌اى آه به راه افگنيم وز خلش غمزه‌اى خون به چکيدن دهيم
بند نقابى کشيم، تيغ و ترنج آوريم يوسف يعقوب را کف به بريدن دهيم
از خس و خار رهى جيب گلستان کنيم برگ گل و لاله را نوک خليدن دهيم
فرق ببرديم پيش ز خم نگه داشت دست در پس زانوى حيف لب به گزيدن دهيم
گوشهٔ دامان آه ماند ته کوه ضعف اشک سبک گام را پاى دويدن دهيم
بهر تماشاى حسن در ره شاهين عشق فاختهٔ عقل را بال پريدن دهيم
آمده نزديک لب حرف کسى، دور نيست گر بن هر موى را گوش شنيدن دهيم
محمل دل در حريم پاى به دامان کشيد بُختى اميد را سر به چريدن دهيم
بخت ظهورى به جد دامن دولت گرفت بازوى اقبال را زور کشيد دهيم ...
مى امن و امان ساخته‌ خوف و خطرم را مستى شده خوش محتسبى شور و شرم را
يک نخل خزان ديده به عريانى من نيست طوفان غمت ريخت فرو برگ و برم را
پروانهٔ افسرده‌ام، اميد که شمعى با شعله کنددست و بغل بال و پرم را
نتوان به ره سعى به پاى دگران رفت دنبال خود انداخته‌ام راهبرم را
خواهم که گشايم به تماشاى تو چشمى از عقدهٔ تنگى به در آورد نظرم را


آشکارا گشت رازم، لطف پنهانى بس است
از گريبان شعله سر زد دامن افشانى بس است
هر نگاهى گشته زنجيرى و بر پاى دلست
چند از اين دزديده ديدن‌ها، نگهبانى بس است
عقل را شور جنون زير و زبر دارد اگر،
ز لب ديگر چه مى‌گوئى؟ فسونخوانى بس است
طبع من گرم است و شيرينى زيان مى‌داردم
ز هر چشمى از تبسم، شکر افشانى بس است
در خمار زهد خشکم ساقى تردست کو
خرقه‌اى آلوده سازم پاکدامانى بس است
کعبه در تيرگى دارد صفاى باطنم
راه ديرى پيش گيرم اين مسلمانى بس است
سالکان، آخر ظهورى ره به‌جائى مى‌برد
محل و پوشش همين گرد بيابانى بس است


هر حرف که هست داستان من و اوست نقد دو جهان جنس دکان من و اوست
در رشک ز عيش و عشرت يکدگريم زين ناز و نيازى که ميان من و اوست
يا فکر دل فکار مى‌يابد کرد يا کشتنم اختيار مى‌بايد کرد
القصه ازين بيش ندارم طاقت يک کار از اين دو کار مى‌بايد کرد
از دولت اندوه تو شد شاد دلم هر دم ز غم تو زارتر باد دلم
آن ورز که هرکس پى کارى رفتند دنبال محبت تو افتاد دلم