خواجه حسين پسر خواجه غياث‌الدين محمد مشهدى متخلص به ثنائى از شاعران سدهٔ دهم هجرى است که به ‌سبب دخالتش در تغيير سبک شعر موضوع گفتگوى موافق و مخالف معاصران خود و آيندگان شده است. پدرش در مشهد اوقات خود را به بزّازى مى‌گذرانيد و به همين سبب در تذکره‌ها ”غياث‌بزاز“ خوانده شده است.


پسرش حسين در اول جوانى شعر نمى‌گفت، ولى به‌دنبال رؤيائى روى به شاعرى آورد و بى‌آنکه مرحله‌هاى مقدماتى را در اين راه طى کند زبان به سرودن چکامه‌ها گشود و همين بى‌توشگى خواجه ثنائى از مقدمات ادبى، همواره موجب طعن مخالفان بود چندانکه سخن او را به ‌سبب همين ناآگاهى از دانش‌ها نارسا مى‌دانستند.


خواجه ثنائى پس از آغازيدن به شاعرى به‌زودى ميان اديبان زادگاهش نام برآورد و او در خدمت مقرب درگاه سلطان ابراهيم ميرزا پسر بهرام ميرزا پسر شاه اسمعيل اول بود که خود مردى شاعر و شعردوست بود و در شعر جاهى تخلص مى‌کرد و قصيده‌ها در مدح او پرداخت و ساقى‌نامهٔ خود را هم در ستايش او سرود.


دوران تقرب خواجه ثنائى به درگاه صفويان با کشته شدن سلطان‌ابراهيم ميرزا در ۹۸۴ به‌سر آمد و باوجود آنکه حاجتى نداشت که ملک و مال و آسايش را در شهر و ديار رها کند، ولى به قول عبدالباقى نهاوندى ”رخت بد معاشى به هند کشيد“ و پس از آنکه ثنائى به هند در سلک شاعران دربار جلال‌الدين اکبر درآمد و اگر چه در آغاز امر چنانکه انتظار داشت کارش بالا نگرفت ولى ابوالفتح مسيح‌الدين گيلانى او را در کنف حمايت گرفت تا اندک اندک نام و آوازه‌ئى در هند به‌دست آورد و سپس در شمار ستايشگران ميرزا عبدالرحيم خان‌خانان سپهسالار اکبر درآمد و مابقى عمر خود را صرف مداحى و ثناگوئى ايشان نمود.


وفات خواجه ثنائى به سال ۹۹۵ يا ۹۹۶ در لاهور اتفاق افتاد و همانجا به خاک سپرده شده و پس از چندى کسان و بستگانش استخوان او را به مشهد بردند.


ثنائى ”سرکردهٔ تازه گويان است و اول کسى است که موجد روش متأخرين گرديده خط نسخ بر طرز قدما کشيد“. اساس کار او بر ابداع معنى‌هاى غريب و نکته‌هاى ديريابيست که به دنبال تصور و تخيل ژرف فراز آيد و گوينده در بيان آنها از تعبيرها و ترکيب‌هاى تشبيهى و استعارى خيال‌انگيز استفاده کند. در اين نکته‌پردازى متخيلانه گاه ممکن است ميزان تصور و تخيل شاعرانه يعنى مظروف لفظ بر گنجايش ظرف بچربد و در چنين حالى است که عيب ”نارسائى“ در سخن گوينده پيدا مى‌شود، و اتفاقاً شعر ثنائى را بعضى از معاصرانش داراى همين عيب شمردند و چنين نقصى را نيز معلول کم‌دانشى ثنائى دانستند و ”سخنان او را به عيب نارسائى لفظ و اينکه اکثر معانى او ناقص است و مطلب از ابياتش بيرون نمى‌آيد، به خامى طبيعت منسوب ساختند“ (مآثر رحيمى). اما با وجود اين عيب اهميت ثنائى در آن است که او در شعر فارسى راهى تازه باز کرد و سبکى نو را بنيان نهاد ”و بناى قصيده را که شگرف‌ترين انواع شعر است، نوعى گذاشت که از رگ انديشه خون چکانيد و به ايراد معانى متعين و معانى برجسته قصيده‌هاى سنجيده دارد که سخن سنجان در ادراک آن درمى‌مانند“.


با مطالعهٔ اين عيب‌گيرى‌ها گمان نرود که ثنائى هر چه به شيوهٔ خاص خود گفت معيوب است، بلى، عدهٔ کثيرى از بيت‌هاى او را بايد به زحمت و با افزايش‌ها و نقصان‌هاى لفظى و معنوى حل کرد، ولى بسيار هم در اين راه يعنى در راه مضمون‌سازى‌ها و نکته‌پردازى‌هاى او لطافت‌ها و دل‌انگيزى‌هائى نصيب گفتارش شده و بيت‌هاى دلپذيرى فراهم آمده است.


اين نکته گفتنى است که ثنائى اگر چه غزل بسيار دارد اما در حقيقت شاعرى قصيده‌سرا است و بيشتر اين نازک‌کارى‌ها که به او نسبت داده‌اند در قصيده‌هايش ديده مى‌شود تا در غزل‌هايش و آن هم در قسمت مديحه از قصيده‌ها بيشتر ملاحظه مى‌شود تا در تشبيت يا تغزل. وى قصيده‌هائى در منقبت دارد ولى در همان حال مديحه‌سرائى است که ممدوحاتش را پيش از اين شناخته‌ايد. از او است:


بيا دل به ميخانهٔ اهل راز بکش جام معنى صورت گداز
چنان خويش را کن ز صورت برى که از ديده گردى نهان چون پرى
مگر شوق آن رهنمايت شود به کوى خرابات جايت شود
جهانى بيابى لبالب ز شوق در و دشت او آفريده ز ذوق
نه دست تصرف فلک را در آن نه پاى تردد ملک را بر آن
نرفته در او فکر اميد و بيم در او گشته شخص توکل مقيم
ز کبر و منى دور پيرامنش نياز از عدم زاده در دامنش
گرفته وطن عشق چون جان در او به دل کرده با کفر ايمان در او
زمينش چو آئينه صافى ضمير ز عکس چنان گشته صورت‌پذير
هوايش مبرا ز گرد ملال کمالش نديده چو نقصان زوال
گروهى در آن دور از خشم و کين به مى دست شسته ز دنيا و دين
همه فارغ از ننگ و ناموس و نام به رسوائى خويش در اهتمام
برون کرده از منظر غيب سر ولى همچو خورشيد عين هنر
گروهى به وارستگى چون فنا به ‌صورت چو درد و به معنى دوا
درو چشمهٔ جام مهر سپهر زلالش جهانگير چون نور مهر
دور گنجد اين عالم آب و گل چو انديشهٔ افرينش به دل
و گر به روى افتد خيال سها درو نه فلک را توان داد جا
درو شيشه آئينهٔ جان شده تهى از خود و پر ز جانان شده
به هر گوشهٔ او ز اهل نياز شده مجمعى از پى درس راز
درو کرده تعليم شخص سبو چو اشراقيان علم بى‌گفت و گو
دل روشنش از هر انديشه پاک زده دست بر سر چو انديشه‌ناک
ز درياى انديشه همچون حکيم دمادم گشايد زلال نعيم
بود هر خمش عالمى بى‌گزاف زمين و سپهرش ز درد و ز صاف
(از ساقى‌نامه)


درد خدنگت به جان لذت درمان شکست خار جفايت به دل رونق بستان شکست
مهر مثال رخت نيست که نقاش صنع در دم تصوير آن خامهٔ امکان شکست
ذوق شهيد غمت گشت چو معلوم خضر جام بقا بر لب چشمهٔ حيوان شکست
هر که غبار دوئى ز آينهٔ دل زدود در وى مرآت وصل صورت حرمان شکست
زلف تو بس پردلست ز آنکه به دوران شاه رسم تطاول نهاد بيعت ايمان شکست....
مانع از ديدنت بودم گر هزار چشم افتد مرا به روى تو بى‌اختيار چشم
چشم از رخ تو بر نتوان داشت ز آنکه کرد در ديدن تو پاى نظر استوار چشم
بى‌باک من ز راه مگر مى‌رسد که باز ترسنده مى‌رود بره انتظار چشم
از ره رسى کرشمه کنان تا چها کند باز از نظارهٔ تو به دل‌هاى زار چشم
ذوق نظر ببين که به هنگام ديدنت دل را به يک نظاره کند شرمسار چشم
يک ره نديد ديده به‌سويت که دل نسوخت هرگز نگشت با دل من سازگار چشم
بر هر زمين که بگذرى اى نوبهار حسن رويد به‌جاى سبزه از آن رهگذار چشم
خواهم که سير بينمت از بيم غمزه ليک ترسم به يک نگاه کند اختصار چشم
مردافگنى است گاه نظر نرگست مگر سودى به دست ثانى اسفنديار چشم
فخر زمان سمى خليل آنکه آفتاب مالد به خاک درگهش از افتخار چشم
آن نازنين که دى ز برم خشمگين برفت شيرين چون شهد آمد و چون انگبين برفت
وين حيرتم ز دل نرود تا به روز حشر کآمد چنان به خشم و به ناز اين چنين برفت
صد بار زنده گشتم و هر بار بر سرم آمد چو جان و چون نفس واپسين برفت
اى پندگوى، دل ز ثنائى مجو که دل از وى رميد و از پس آن نازنين برفت
سخن نگفت و از آن لعل جان‌ستان خجلم نگه نکرد و از آن چشم ناتوان خجلم
چگونه عرض تمنا کنم به تو که برت سخن هنوز نياورده بر زبان خجلم
مکن قياس از اين درد انتظار مرا که آمدى و من از روى دل همان خجلم
تو خوى بد نگذارى و من ز بس که نهم جفاى عشق تو بر خود، ز روى جان خجلم
چه کثرت نمک است اين که گاه حرف زدن بگفت تلخ تو من ز آن لب و دهان خجلم
به گرد خوى تو گردم چه دوستى تو که من شهيد عشقم و از زخم امتحان خجلم
مگو نکرد ثنائى دعاى دولت تو ز بس دعاى تو کردم ز آسمان خجلم
اى مايهٔ ناز جمله کار تو خوشست مانند بهار روزگار تو خوشست
ناخوردن و خوردن ميت هر دو نکوست چشم تو مستى و خمار تو خوشست
لبهات به گفتن چو شکربار شوند زنهار چنان مکن که بيکار شوند
ترسم که ز هم جدا نگردند اگر از لذت يکدگر خبردار شوند
اى خاک نشين درگه قدر تو ماه دست طلب از دامن وصلت کوتاه
در کوى تو ز آن خانه گرفتم که مباد آزرده شود خيالت از دورى راه