حکيم پرتوى شيرازى از شاعران اوايل سدهٔ دهم است. برخى مولد او را لاهيجان نوشته و گفته‌اند که در جوانى از آنجا به شيراز رفت، ولى برخى ديگر او را شيرازى دانسته‌اند.


پرتوى از شاگردان علامه جلال‌الدين دوانى (م ۹۰۸ هـ) بوده و دانش‌هاى عقلى را از او فراگرفت. گويند که علامهٔ مذکور مرتبهٔ پرتوى را در مقامات عرفانى مى‌ستود. امير على شير نوشته است که او در نجوم دست داشت و آمدن پادشاهى را از مغرب و خوانده شدن خطبه به‌نام او در تبريز به سال ۹۲۰ در تقويمى که به‌نام شاه اسمعيل در همان سال نوشته بود، پيش‌بينى کرد و آن چنانکه مى‌دانيم مربوط است به واقعهٔ چالداران و شکست قزلباش و تصرف تبريز به‌دست سلطان سليم عثمانى...


وفات پرتوى به سال ۹۲۸ هـ در شيراز اتفاق افتاد و او را در جوار مقبرهٔ شيخ اجل سعدى به خاک سپردند.


وى از گويندگان مبرز عهد خود و در انواع سخن استاد بود و به همين سبب است که همهٔ معاصران و مؤلفان نزديک به عهدش او را شاعرى بليغ دانسته‌اند و اشعار او را ”دلفريب“ خوانده و کلامش را ”بلند“ و طرزش را ”خوش“ شمرده‌اند. ملاعبدالنبى فخرالزمانى که جمع کنندهٔ ساقى‌نامه‌ها و واقف به طرز و شيوهٔ ساقى‌نامه‌گويان بود، ساقى‌نامهٔ او را از همهٔ ساقى‌نامه‌ها که ديده و در ميخانه نقل کرده بهتر دانسته است؛ و او اگرچه به سبب ساقى‌نامهٔ خود مشهور شده ليکن ديوان قصيده و غزل داشته و در اواخر عمر مثنوى‌اى به طرز حديقهٔ سنائى به نظم کشيده است. ارزش ساقى‌نامه‌اش بيشتر در بسط مطالب و مضمون‌هاى متداول براى ساقى‌نامه‌ها و بيان احساسات متنوع شاعرانه و عارفانه در آن است. از او است:


دلا پرده‌بردار از روى کار به مستى به در پردهٔ روزگار
بکن ناخوش دهر بر خويش خوش به مستى ازو انتقامى بکش
ز بيداد چرخ مرقع لباس علم‌وار دارم به گردن پلاس
ندارد بقا مهر و افسوس چرخ تبه کرده اين بيضه طاوس چرخ
صدا هردم آيد زديوار و در کزين خاکدان الحذر الحذر
ز هر در درآيد غم سينه‌سوز در شادمانى شده ميخ‌دوز
حلاوت نماندست در شهد عمر همه طفل جهلند در مهد عمر
نه دانشوران را زدانش برى نه تقوى‌وران را به تقوى سرى
عجب روزگار گران محنتست که بر مردگان زنده را حسرتست
جهان چون دل عاشقان حزين به يکبار زير و زبر شد چنين
بلاريز گرديده گردون دون شده کار دين همچو دنيا زبون
چو زلف بتان عالم آشفته است بهر دل سيه مار غم خفته است
چو در عالم هوش نبود سکون من و عالم بيخودى و جنون
دهم همچو چشم سيه مست يار سر و کار خود را به مستى قرار
به مستى ز دنيا و دين وارهم که اين هر دو کوهند سد رهم
مى از نقش هستى کند ساده‌ام رهاند زرنگ ريا باده‌ام
شراب رياسوز هستى‌گداز گدا را از شاهان کند بى‌نياز
بده مى که در مذهب و کيش دل چه کعبه چه بتخانه در پيش دل
بزن شيشهٔ کفر و ايمان به سنگ بنه خشت خُم بر سر صلح و جنگ
غرض را چو يکسو نهد بُلهوس سر صلح و جنگش نماند بکس
مشو پاى‌بند گل کفر و دين به مستى فشان دست بر آن و اين
سمند طبيعت فلک‌تاز نيست تذر و هوس عرش‌ پرواز نيست
بهوئى چو از شاخسار بقا هواگير خواهد شد مرغ ما
بزن عندليبانه زين گلستان صفيرى به مرغان قدس آشيان
بکن خيمهٔ قيد ازين کهنه فرش سراپرده برکش از آن سوى عرش
بکن همچو غنچه ازين باغ دل فرو چون درختان مبر پا به گل
چو گل خيمه‌زن زين ميان برکنار که پامال شد سبزه در رهگذار
به دنيا کسانى که دين باختند زخر مهره فيروزه نشناختند
بيا ساقى از مى مرا وارهان که در بيخودى گردم از آگهان
به‌دستم ده آن آب آتش مزاج که اينست افسردگان را علاج
ز تحريک اين صيقل غم‌زدا مگر گردد آئينه‌ام رونما
به آبى بشويم سيه‌نامه را دگرگون کنم گردش خامه را
به هنگامهٔ حشر با صد اميد درآيم سيه مست و نامه سفيد
در خلوت دل ببندم زغير شوم عرش پرواز لاهوت سير
بده ساقى آن آب کوثر سرشت کزو بشنود روح بوى بهشت
به يک جام مى پخته کن خاميم ببين بعد از آن دورخ آشاميم
بده مى که طومار غم طى کنم دمى پيک انديشه را پى کنم
بده ساقى آن بادهٔ بت‌شکن فرو ريز در جامم آن دُرد دَن
که بر کوه اگر زآن مى بى‌خمار بريزى بريزد به هم چون قمار
به ذرات اگر بر رسد زين شراب کند ذره‌اى کار صد آفتاب
نمى‌گر کشد بحر ازين دُردِ دَرد برآيد به چرخ از ته بحر گرد
اناالحق زماهى رسد تا به ماه ز خرد و بزرگ و سپيد و سياه
بيا ساقى آن بادهٔ بى‌گزند که زاهد فريبست و داناپسند
بده مى که اين آتش شرک سوز شب تيره‌بختان کند همچو روز
غنيمت شمر پنج روزه حيات که دنيا نبخشد بقا و ثبات
شد افسرده صحبت حرارت نماند فنا گشت سود و تجارت نماند
دريغا که ايام فرصت گذشت همه عمر در خواب غفلت گذشت
ندارم کنون غير شرمندگى زپير مغان، آه ازين زندگى
سر خجلت خويش تا زنده‌ام من مست در پيش افکنده‌ام
مگر لطف ساقى کند کار خويش سر خجلتم را برآرد زپيش...
نه به خود ناله جرس از دل ناشاد کند گرهى در دل او هست که فرياد کند
حد من نيست که برقع ز رخش برفکنم گاهگاهى مگر اين بى‌ادبى باد کند
غير ارباب محبت که درين قحط وفا نام مجنون برد و ياد زفرهاد کند؟
عالمى را به نگاهى بکشد يار اگر چشم ميگون سيه از سرمهٔ بيداد کند
پرتوى تافتد آن آهوى وحشى در دام وه چه گويم که چه خون در دل صياد کند
چند گردم به سر کوى تو گريان و خجل خاک‌خورى به سر و پاى محبت در گل
مگسل دست اميد من از آن دامن پاک تو مبر رشتهٔ مهر و رگ جان گو بگسل
سرم از باده گران دل ز محبت لرزان دست از آن گاه به‌سر دارم و گاهى بر دل
دل کجا جان برداز غمزهٔ شوخى که کند به يکى چشم زدن مرغ هوا را بمسل
در نيايد به فسون پرتوى آن تازه جوان آه کاين نخل بهر باد نگردد مايل