ميرزا ملک مشرقى از شاعران و منشيان معروف عهد پادشاهى شاه عباس بزرگ بود. مولد او را به تفاوت قزوين و اصفهان و خراسان نوشته‌اند. به هرحال نشو و نمايش در مشهد بوده و آغاز دوران شاعرى را در هرات گذرانده و از شاعران مورد علاقه و محبت حسن‌خان شاملو بيگلربيگى خراسان و ملازم او بوده و در درگاه او با فصيحى و اوجى و ناظمى و شاعران ديگر معاشرت داشته است. مشرقى مانند همکار خود فصيحى پس از آنکه چند سالى در هرات سپرى کرد در شمار متلزمان شاه عباس درآمد و چون در فن انشاء مهارت داشت از جملهٔ منشيان ”دارالانشاء“ سلطنتى گرديد و پس از آنکه پادشاه از دانش و استعداد ملک در شعر و نثر آگهى يافت او را بيشتر مورد تشويق قرار داد و مشرقى قصايدى در مدح وى سرود و در همان حال که از مداحان او مى‌بود در دارالانشاء به خدمت خود ادامه مى‌داد و اين مقام را بعد از مرگ شاه عباس (۱۰۳۸هـ) و چند سال از پادشاهى شاه صفى (۱۰۳۸-۱۰۵۲ هـ) حفظ کرد و چند قصيده در مدح او سرود و گمان نمى‌رود که پس از مرگ آن پادشاه (۱۰۵۲هـ) زبسته باشد.


دربارهٔ او نوشته‌اند: ”اگر چه در عداد شعرا بود اما در کمال نزاکت و بلند‌پروازى بود، چنانچه در لباس تکلف بسيار مى‌کرد و وضع بزرگانهٔ آدميانه‌اى داشت، ملازمان و غلامان صاحب حسن در خدمت او بودند“ گويا همين زندگانى بزرگانهٔ مشرقى او را به دوستارى موسيقى و اشتغال به اين هنر کشانيده بود که ”از او تصانيف عالى بر زبان‌ها“ بود. مراد از اين ”تصانيف“ سرودها و ترانه‌ها (جمع تصنيف) است چنانکه امروز مى‌گوئيم، و کسى را که تصنيف مى‌ساخت ”مصنّف“ مى‌خواندند.


شمارهٔ بيت‌هاى ديوانش را قريب به ده هزار بيت تخمين کرده‌اند. نسخه‌اى از ديوان او را در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده‌ام که در حدود چهار هزار بيت قصيده و غزل و قطعه و رباعى و مثنوى‌هاى ساقى‌نامه (بالغ بر ۸۵ بيت) و شيرين و خسرو را شامل است.


قصيده‌هايش به پيروى از شاعران خراسان و با زبانى ساده و رسا و خالى از عيب و بيشتر در ستايش امامان و مدح‌شاه صفى و درباريانش است. غزل‌هايش غالباً کوتاه و گاه مقصور به دو سه بيت، بعضى با تخلص و بسيارى ناتمام است و همهٔ آنها با همان زبان ساده و روان و معانى و نکته‌هاى صريح و روشن و دور از ابهام.


منظومهٔ شيرين و خسرو او در حدود ۲۵۰ بيت دارد و ناتمام است و در آن مانند همهٔ همطرازانش به اثر نظامى نظر داشت. از ديوانش به‌جز نسخه‌اى که ديده‌ام نسخه‌اى ديگر نيز در دست است. از او است:


اى سبکروح جسم جان پرور اين نشاط‌آور بشارت بر
گه در آغوش سرو دارى دست گاه بر نخل بيد سائى بر
از تو تاريک خانهٔ لاله وز تو روشن کلالهٔ عنبر
بوستان سبز و دوستان جمعند چون نيارى به سوى باغ گذر
به گلستان خرام و فاش ببين صورت چين و معن آزر
باغبان گنج شايگان مى‌داشت گر گل و لاله مى‌فروخت بزر
دامن باغ پر زمرّد گشت هر که افشاند مشت خاکستر
پردهٔ چشم آفتاب پُرست از نو نوبهار در خاور
اگر از ابر سر برون آرد مهر بر باد مى‌دهد معجر
به زمين مى‌رود ز شرم فرو گر ببارد از آسمان گوهر
در کف ساقى از رطوبت مى پشت لب سبزه مى‌کند ساغر
شده رنگين در آسمان امروز پر طوطى چو برگ نى شکر
همچو مريم ز باد حامله گشت مادر زر به بادهٔ احمر
سايهٔ دست برگ تاک امروز خط آزادى است در کشور
آسمان صاف کرد آينه را برطرف شد خراش روى قمر
هر چه در خاطر بهار گذشت همه را عندليب کرد از بر
گر بدينگونه بگذرد ايام هر طرف مى‌شود پيام و خبر...
ز پيکان تو در دل رخن‌هاى کارگر دارم هنوز از حال خود با اين پريشانى خبر دارم
نيم گر سايهٔ گل پرتو خورشيد تابانم که از خون گرمى خود در دل خارا اثر دارم
سزاوار نشستن نيستم چون دود بر مجمر که سوداى پريشان گشتن از صد ره گذر دارم
به راهت مى‌دهم تسبيح را زنار مى‌گيرم درين سودا اگر يک سود دارم صد ضرر دارم
مدام از عندليب گلشن شيراز مى‌گويم درين گلزار من هم حرفى از گل تازه‌تر دارم
تو يک عيب مرا مى‌بينى و من صد هنر دارم شراب تلخم اما رنگ خوناب جگر دارم
نمى‌آسايم از پرواز و يک ساعت نمى‌دانم که مکتوب کدام آشفته بر بال و پر دارم
در آن گلشن بهارم مى‌کند تکليف گل چيدن که گردانم ز دست افتد نمى‌خواهم که بردارم
درين ايام از دست دلم کارى نمى‌آيد نه داغى بر جگر نه آفتابى در نظر دارم
چو ابر از قطره‌هاى اشک يارى نمى‌خواهم اگر لب تشنه‌ام کى چشم بر آب گهر دارم
سحاب رحمتم وز قيمت گوهر نمى‌گويم نمى‌خواهم سرشک خويش را از خاک بردارم
ز خون افشانى بال و پرم عالم گلستان شد درين گلزار از يک زعفران صد نخل تر دارم ...
طبيب شهر را پرواى ما نيست کسى با دردمندان آشنا نيست
در هفت آسمان را گر نبستند چرا امشب در ميخانه وا نيست
درين کشور مرا از داغ حرمان زرى در دست هست اما روا نيست
در ميخانه وا خواهد شد آخر کليد رزق در دست شما نيست
کسى کز نيستى دلتنگ باشد زن دنياست او مرد خدا نيست
ز بى‌پروائى دل در فغانم که آن ديوانه را پرواى ما نيست
مران از درگه خود مشرقى را که خوان پادشاهان بى‌گدا نيست
دل ديوانه بيرون از خم زلف تو چون آيد محالست اينکه مجنون از پريشانى برون آيد
صنوبر قامتى اى باغبان عزم چمن دارد از اين گلشن برون بر سرو را تا او درون آيد
از آن ساقى که هر کس ساغر مى‌گيرد اگر جامى به‌دست عاشق آيد سرنگون آيد
اگر صد زخم بر دل باشدم چون غنچه خندم ستم ناديدگان را گريه بر بخت زبون آيد
مخند اى غنچه از حرف صبا در هر گلستانى مبادا مشرقى هم بر سر شور جنون آيد
ما و دل ايمن از غم عالم نشسته‌ايم در سايهٔ چراغ دل هم نشسته‌ايم
بگذار تا دمى به فراغت برآوريم اين يک نفس که با دو سه همدم نشسته‌ايم
ننشسته گرد بر جگرى از غبار ما بر هر گل زمين که چو شبنم نشسته‌ايم
رفتيم و روشنائى ما شمع راه ماست در سايهٔ چراغ کسى که نشسته‌ايم
مانند داغ لاله در اين باغ مشرقى بر روى خون خويش بماتم نشسته‌ايم
فکر من دردنوش مى‌بايد کرد بى‌باده وداع هوش مى‌بايد کرد
دل را ز فغان نگاه مى‌بايد داشت اين آتش را خموش مى‌بايد کرد
امشب به گريستن سرى داشته‌ام آزردگى از رهگذرى داشته‌ام
از هر مژه ديدهٔ ترى داشته‌ام گويا ز جدائى خبرى داشته‌ام
دلا تا کى از گردش روزگار کشى به هر يک جرعه چندين خمار
مجرد شو از قيد هستى و نام زمانى به ميخانهٔ ما خرام
چه ميخانه معراج اهل گناه ولى کعبه از رونقش روسياه
به هر گوشهٔ او ز اهل نظر جهانى ولى در جهانى دگر
ز بس روشنائى ز ديوار وى عيان راز دل‌ها چو از شيشه مى
نه ديوار بل سد يأجوج غم نديده عذارش غبار الم
شده ظل او عاصيان را پناه به اميد او گرم پشت گناه
هميشه در ين بزمگه جام زر ز مى پر ولى خالى از درد سر
که کردى کسى گر به ساقى نگاه فتادى نظر مست در نيمه‌راه
وز آن مى چنان بزم پر شد ز نور که گر چشم بر وى فتادى ز دور
چنان عکس دامن زدى بر بصر که در دل نشستى خدنگ نظر
ز بس روشنى کاندر آن خانه بود ضيا سايهٔ بال پروانه بود
نمى‌ديد چشم اندر آن بزمگاه سياهى به‌چر نور شمع نگاه
فتادى بر آن بزمگه چون نظر شدى سرمهٔ ديدهٔ نور بصر
به محفل ز بس روشنى بود جمع درو سايه روشن فتادى چو شمع
صراحى در آن مجلس پر سرور چو شمعى است از پاى تا فرق نور
به گردش درو جام مى صبح و شام چو زوار بر دور بيت‌الحرام
چه جام آفتاب از فروغش خجل چو آئينهٔ عاشقان صاف دل
درو عکس شمع از صفاى شراب چو اخگر سيه گون نمودى در آب
به دورش زده حلقه نور نگاه ولى تيره چون هاله بر دور ماه ...
(از ساقى‌نامه)