محمدرضا پسر محمود خبوشانى مشهدى از شاعران بنام سدهٔ دهم و اوايل سدهٔ يازدهم است که مانند بيشتر استادان معاصر خود در هندوستان به‌سر مى‌برد و به خدمت ميرزا عبدالرحيم خانخانان و جلال‌الدين اکبر پادشاه و پسرش شاهزاده دانيال اختصاص داشت.


زادگاهش خبوشان (قوچان) و باشيدنگاهش مشهد بود و بدين سبب به مشهدى هم شهرت داشت. دربارهٔ بدايت حالش نوشته‌اند که در کودکى به همراه پدر و سوداگرى معزز بود، از خبوشان به عراق افتاد و به کاشان که در آن روزگار مرکز بازراگانى ايران و هند بود رفت و در آنجا به خدمت محتشم کاشانى شاعرى و سخنورى آموخت، همواره نزد آن شاعر استاد مى‌رفت و شعر خود را براى اصلاح بر او عرضه مى‌داشت و محتشم به تربيت او همت مى‌گماشت تا به خراسان بازگشت و از آنجا روى به هند نهاد و در خدمت ميرزا يوسف خان مشهدى نام برآورد و به درگاه شاهزاده دانيال (م ۱۰۱۳ هـ) پسر جلال‌الدين اکبر که در برهانپور به‌سر مى‌برد، روى نهاد و در همان حال مداحى ميرزاعبدالرحيم خانخانان را نيز رها نکرد و ستايشنامه‌ها دربارهٔ او سرود و از و صله‌هاى گران گرفت چنانکه تنها به جايزه‌ٔ ساقى‌نامهٔ مشهورش که در مدح خنخانان است يک فيل و ده هزار روپيه و اسبى عراقى و سراپاى خاصهٔ سپهسالارى از آن خان بدو رسيد.


آخرين سال‌هاى زندگى نوعى در دوران پادشاهى نورالدين جهانگير و به مدح آن پادشاه گذشت تا در ۱۰۱۹ هـ در برهانپور چشم از جهان بربست.


کليات نوعى که از آن نسخه‌هائى در دست است، داراى قصيده، ترجيع و ترکيب، قطعه، غزل، رباعى و مثنوى و در حدود چهار هزار بيت است. ساقى‌نامهٔ او که متجاوز از چهارصد بيت است در ستايش ميرزا عبدالرحيم خانخانان سروده شده و در شمار ساقى‌نامه‌هاى مشهور عهد او است. نسخه‌اى از ديوانش در حدود چهارهزار بيت در کتابخانهٔ ملى پاريس ديده شد.


منظومهٔ مشهور نوعى ”سوز و گداز“ است و در بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف نزديک به پانصد بيت، و آن هم از عهد شاعر بسيار مقبول و رايج بود.


اگر چه نوعى مدعى است که در نظم اين داستان”ره نارفته“ پيموده است، و نيز اگر چه نويسندگان احوال نوعى گفته‌اند که او منظومهٔ سوز و گذاز را به شرح يک واقعهٔ حقيقى که در عهد اکبر پادشاه اتفاق افتاده بود، اختصاص داده و در اين کار مبتکر بوده است، ولى حقيقت خلاف آن است که گفته است و گفته‌اند. حسن دهلوى مثنوى کوتاهى در ششصد و شش بيت به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف دارد به‌نام ”عشق‌نامه“ که موضوع اين منظومه داستان عشق جوانى است از هندوستان به دخترى و مردن آن دختر و سوزاندن او به مذهب هندوى و سوختن عاشق بر موافقت معشوق. حسن تصريح کرده که آن داستان را خود نيافريده بلکه از آنچه در ميان خلق و رواج داشته گرفته است.


پس موضوع منظومهٔ سوز و گداز تازه نيست و تنها تفاوتش با آنچه از قديم در بين هندوان رواج داشته آن است که در روايت حسن دهلوى نخست دختر مرد و آنگاه پسر خود را در کنار او به آتش افکند و در روايت نوعى نخست پسر با فروريختن سقف بازار کشته شد و سپس دختر خود را به آتش سوخت. وزن هر دو منظومه نيز يکى است و اصلاً بعيد به‌نظر نمى‌آيد که نوعى در سرودن سوز و گداز به ”عشق‌نامهٔ“ حسن دهلوى نظر داشته و از آن تقليد کرده باشد.


نوعى تنها در مثنوى‌هاى خود گفتارى دلاويز ندارد، او در قصيده‌سرائى و غزلگوئى هم شاعرى توانا است. زبانش روان و فصيح و بيانش خالى از عيب‌هاى لفظى و همراه با ترکيب‌هاى زيباى مطبوعى است. در غزل‌هايش خيال‌هاى لطيف با تعبيرهاى بسيار صريح و دور از هرگونه ابهام و تعقيد به خواننده عرضه مى‌شود. احساسى بسيار عميق و انديشه‌‌اى باريک و دقيق دارد و افکار خود را بى‌هيچ‌گونه تکلف در سخن شيوا و سليس بيان مى‌کند. هم مضمون‌هاى دل‌انگيز در اختيارش هست و کلام مطيع و منقاد او است. سخن‌شناسان صاحب‌تذکره غالباً او را به‌ سبب شاگردى محتشم پيرو سبک او دانسته‌اند. درست است که نوعى مانند استادش به آوردن کلام منتخب و برگزيده توجه داشت ولى چون طبعى روان‌تر و قريحه‌اى شاعرانه‌تر از محتشم داشت، مانند او به دنبال بعضى صنعتگرى‌ها در شعر نرفت بلکه شعرش، خاصه غزلش، هم از جهت اشتمال بر عواطف گرم و خيال‌هاى باريک از شعر محتشم غنى‌تر است و هم بيانش ساده‌تر و روان‌تر، چنانکه بايد گفت نوعى شاگردى بود که شيوهٔ استادش را در معنى لفظ تکامل بخشيد. به‌عبارت ساده‌تر بايد گفت که در شعر نوعى تازگى انديشه و خيال و عمق آنها با سخن روان ولى برگزيده و استوار همراه است و در همان حال بسيارى ترکيب‌هاى تازه در آن ديده مى‌شود. از او است:


ما نقب زديم از در دل راه حرم را همچون مژه در ديده شکستيم قدم را
همزاد بهارست خزان در چمن ما داديم به مى آب گل شادى و غم را
برگ گلش از آبله خوناب مچيناد آن کز رگ دل آب دهد خار قدم را
آن دوزخيانيم که مشاطه قدرت گلگونه ز خاکستر ما داد ارم را
مشاطهٔ حسن تو همان حسن تو اولى کس زحمت دهقان ندهد باغ ارم را
با وصل تو تعيين مکان شرط ادب نيست در کعبه و در دير پرستند صنم را...
امشب نسيم ناله پيام جگر نداشت اين زادهٔ لب از دل خونى خبر نداشت
آن ناله کز اجازت غم بهره‌ور نبود در سنگ خاره نقب زد اما اثر نداشت
يوسف چو درد فُرقت يعقوب ديد گفت عيسى خجسته بخت که داغ پدر نداشت
محتاج حسن تربيت آفتاب نيست نخل مراد ما که به‌جز سايه برنداشت
شکر به کام و زهر پراگنده در جگر پنهان تبسمى که لبش هم خبر نداشت
ما درد دل به ناله نگاريم و سر دهيم تا شوق دوست بود چنين نامه بر نداشت
نوعى کليد آه من اهل رياست حيف کاين بسته خانه را به بيرون در نداشت
کسان که موسم گل توبه از شراب کنند به قتل خود همه پيش از اجل شتاب کنند
به پاى خود ز سر کوى عافيت گذرند به‌دست غم طرب آباد دل خراب کنند
حريف دردسر توبه کى شوند اى دل کسان که صندل پيشانى از شراب کنند
جزاى يک شبه وصل و شراب يکدمه نيست هزار بار در آتش گرم عذاب کنند
چو جام باده ميسر شود به دعوت صبح چه لازم است که تسخير آفتاب کنند
مهندسان خرابات بهر مى‌ خوردن ز صبح ساعت فرخنده انتخاب کنند
تو مجتنب ز شرابى و گلرخان نوعى زهر که باده ننوشيد اجتناب کنند


وصل و هجران چيست در خواب پريشان زيستن
مرگ بيدارى اين خواب است و حرمان زيستن
روح ما چون عطر گل پيش از خزان برباد رفت
وقف بلبل باد بى‌گل در گلستان زيستن
سايهٔ بال هما بر فرق ما خاکسترست
بخت را چون رخت هستى سوخت نتوان زيستن
چون سبوى مى تهى گشتم ز خود و ز غير نيز
هم شکستم به که بر دوش لئيمان زيستن
وقت جان دادن فلاطون اين دو حرفم گفت و رفت
حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن
وجد و منع باده، زاهد اين چه کافر نعمتى است
دشمن مى‌ بودن و همرنگ مستان زيستن
راه مردان گر خطرناکست نوعى باز گرد
بازگرد اما بيندش از پيشمان زيستن


خداوندا دلم افسردن آموخت نظر دزديده از دل مردن آموخت
به ناخن گر بکاروى آهن و سنگ به هرجا شعله‌اى بينى بر اورنگ
غرامت بين که اين ناکس دل من نه سنگ طور شد و نه سنگ آهن
من و اين دل که گمنام زمان باد چنين دل‌ها نصيب دشمنان باد
ز خون اين چنين دل خاک تن به چنين دل طعمهٔ زاغ و زغن به
به‌جاى اين دل افسرده پيکر دل پروانه‌ام ده يا سمندر
دل ريشى از آن اجزاء جان ريش دلى کز نام او گردد زبان ريش
دلى همپايهٔ فرياد بلبل دلى صيد گل و صياد بلبل
دلى سر تا قدم چون شعله روشن کشيده کسوت فانوس بر تن
که چون پروانه‌اش گردد هوادار نهد از پردهٔ دل داغ ديدار
دلى از رنگ و بوى گل سرشته نه همچون تن از آب و گل سرشته
دلى پروانه پرواز محبت به صد جان خانه پرداز محبت
چنان مستم کن از جامى که دانى که تاب مستيش هم خود توانى
ز شوقى کن سرم را سجده فرساى که شوق از سر ندانم سجده از پاى
جوانى چون نسيم نوبهار است ولى بر رنگ و بوى گل سوارست
اگر دريافتى بردانشت بوس وگر غافل شدى افسوس افسوس
الهى به مستان صهباى فيض نهنگ آشنايان درياى فيض
به شادابى جام گوهر نثار که شبنم نگار گلست و بهار
به آزادى دست ساغر پرست که هرگز در فيض بر کس نبست
به رخسارهٔ زرد ارباب درد که چون آفتاب است در زير گرد
به شب زنده‌داران ناموس دل که بر عرش بستند فانوس دل
کزين دير دلگير نادلگشاى به ميخانهٔ وحدتم زه نماى
به رنجم ز شورابهٔ آب و گل که زهرم برآميخت با خون دل
ز تلخى آن هر رگم بر تنست چو مارى که از زهر آبستنست
ز لب طعم زهر هلاهل بشوى پر و بال اين مرغ بسمل بشوى
جگر خشک شورابه کثرتم نفس تر کن از بادهٔ وحدتم
(ساقى‌نامه)