ملامحمدطاهر کشميرى متخلص به ”غنى“ از شاعران پارسى‌گوى کشمير و در زمرهٔ بزرگترين و مشهورترين آنان است. طايفهٔ وى اصلاً از خراسان بوده و به همراه ميرسيدعلى همدانى عارف مشهور به کشمير مهاجرت نمودند و او ظاهراً به سال ۱۰۴۰ هـ در شهر سرينگر کشمير ولادت يافت. در آغاز جوانى نزد ملامحسن فانى (م۱۰۸۲ هـ) به کسب دانش پرداخت و زود در شعر و ادب نام برآورد، ولى زندگى را در عزلت و رياضت و مجاهدت مى‌گذراند تا به سال ۱۰۷۹، سه سال پيش از مرگ او دوستش محمدعلى ماهر (م ۱۰۸۹) آن را جمع آورد و مقدمه‌اى بر آن نگاشت. از ديوان غزل‌ها و رباعى‌ها و مثنوى‌هايش نسخه‌هائى در هند و خارج از آن ديار پراکنده است و يکبار به سال ۱۸۴۵ در لکنهو و بار ديگر در مدارس طبع شد. نسخه‌اى از ديوان او را در کتابخانهٔ ملى پاريس است که پيرامون ۱۳۰۰ بيت غزل و رباعى دارد. ناقدان سخن فارسى در هند او را به نازکى خيال و توانائى بسيار در بيان معنى‌هاى دقيق و مضمون‌هاى باريک ستوده و از راه مبالغه نوشته‌اند که ”طرز کلامش حلاوتى و بهار اشعارش طراوتى دارد که زبان قلم و قلم زبان در بيان آن لال است“.


حق اين است که غنى را از جملهٔ شاعران و سخنورانى در هند بدانيم، که به‌ شيوهٔ سخن‌گويان عهد، توانسته است خوب از عهدهٔ بيان خيال‌هاى دقيق خود در زبان استعاره و ايهام برآيد. سخنان خيال‌انگيز و نکته‌هاى پرمعنائى که قالب‌هاى لفظى از افادهٔ مقصود آنها عاجز باشند در شعر او کم نيست. چاشنى عرفان به گفتارش غالباً جلوه‌هاى دلپذير مى‌دهد. با آنکه از زمانه فرصت کافى نيافت در طى مدارج سخنورى دور از توفيق نبود. از اوست:


جنونى کو که از قيد خرد بيرون کشم پا را کنم زنجير پاى خويشتن دامان صحرا را
به بزم مى پرستان خوش عزتى دارد که چون آيد به مجلس شيشه خالى کند جا را
اگر شهرت هوس دارى اسير دام عزلت شو که در پرواز دارد گوشه‌گيرى نام عنقا را
به بزم مى‌پرستان سرکشى بر طاق نه زاهد که مى‌ريزند مستان بى‌محابا خون مينا را
شکست از هر در و ديوار مى‌ريزد مگر گردون ز رنگ چهرهٔ ما ريخت رنگ‌خانهٔ ما را
ندارد ره به گردون روح تا باشد نفس در تن رسائى نيست در پرواز مرغ رشته برپا را
اگر لب از سخن فروبستيم جا دارد (؟) که نبود از نزاکت تاب بستن معنى ما را
غنى روز سياه پير کنعان را تماشا کن که روشن کرد نور ديده‌اش جشم زليخا را
صفاى حسن بتان مى‌تراود از دل ما به آب آئينه گوئى سرشته شد گل ما
چنان به ياد سر زلف او گرفتاريم که غير خانهٔ زنجير نيستم منزل ما
شديم خاک ز بس در خيال عارض او سزد اگر گل خورشيد رويد از گل ما
پير شد زاهد و از راز درون بى‌خبرست قد خم گشتهٔ او حلقهٔ بيرون درست
حيرتم کشت که چون از سر عشاق گذشت آب شمشير که خونريز مرا بر کمرست
آب چون نيست گذارد به دهن تشنه عقيق ديده بى‌نم که شود مايل سخت جگرست
ناوک ناز تو در ديدهٔ من جا دارد تير مژگان ترا مردم چشمم سپرست
گر دهى تن به بلا به که به دزدى پهلو کشتى از پيل بود ايمن و پل در خطر است
هر که پرسد ز غنى وجه شکست رنگم دانم که از سنگدلى‌هاى بتان بى‌خبرست
نشان هرزه گردى ظاهر است از طرز رفتارم بود سرگشتگى پيدا ز نقش پا چو پرگارم
مرا ز دست مشکل گشايان دل به تنگ آمد ز ناخن‌ها گره چون غنچه افتادست در کارم
ز بس در جزء جزءم ابروى تو جا دارد شود قوس و قزح هرگه پرد رنگى ز رخسام
برانگشتش به پيچم رشتهٔ باريکتر از مو دهد تا آن تغافل پيشه را ياد از تن زارم
مرا جز تخته‌بندى‌ها دکاندارى نمى‌باشد شکست افتاد تا از سستى طالع به بازارم
درين گلشن‌نباشد‌طوطى‌شيرين‌سخن چو من به‌ کار نيشکر صد عقده افکندست منقارم
صداى گريهٔ ابر بهارى کرد معلومم که آب بحر را زد بر زمين چشم گهربارم
غنى از گلخن گيتى به اخگر مى‌زنم پهلو که از سوز درون خاکسترى شد رنگ رخسارم
از بس که گلى نبود در گلشن ما خارى نزدست دست در دامن ما
از چشم بد برق نترسيم که سوخت مانند سپند دانه در خرمن ما
افسوس که رفت نشأهٔ دور شباب سرخوش نشديم يکدم از باده ناب
از بهر تماشاى جهان همچو حباب تا وا کرديم چشم رفتيم بخواب
در گوشهٔ بى‌تعلق جاى دلست وارسته در تماشاى دلست
کشتى چو قلندران به پهلو بندد آن را که هودى سير درياى دلست
هر کس که به کنج انزوا بنشيند کى بر در کس چون نقش پا نيشيند
در خانهٔ خويش هرکه پيوسته نشست نقش چو نگين در همه جا بنشيند
چون بى‌خردان بى‌خبر از کار مباش سرگشته به هر کوچه و بازار مباش
ترسم که ز چشم اهل بينش افتى چون طفل سرشک مردم آزار مباش
اى شيفتهٔ زينت و پيرايهٔ خويش تا چند بلند مى‌کنى پايهٔ خويش
نفعى نتوان برد ز سرمايهٔ خويش آسوده کسى نبود در سايهٔ خويش
مستان همه خفته‌اند در سايهٔ تاک از گرمى خورشيد قيامت بى‌باک
دنيا گويند مزرع آخرتست اى شيخ بريز دانهٔ سبحه به خاک