ميرجعفر بيگ کشميرى متخلص به بينش از شاعران سدهٔ يازدهم هجرى در هند است. آغاز حياتش با آموختن دانش و ادب شروع به شاعرى در کشمير گذشت و همانجا ملازمت ميرزامحمدقاسم کرمانى صاحب‌ديوان کشمير و سپس در حدود سال ۱۰۷۴ ستايشگرى محمد طاهر صف‌شکن خان اختيار کرد و از آن پس به شاه‌جهان آباد منتقل شد و همانجا بود تا درگذشت. وفاتش را در حدود سال ۱۱۰۰هـ نوشته‌اند.


از کليات بينش نسخه‌اى در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا موجود است که پيرامون ۷۰۰۰ بيت از مثنوى و غزل و قصيده دارد. از آن جمله است خمسهٔ او که به استقبال خمسهٔ نظامى ساخته است بدين شرح: ۱. بنيش ابصار بر وزن مخزن‌الاسرار به‌نام اورنگ زيب ۲. گنج روان در جواب اسکندرنامه هم به‌نام اورنگ زيب ۳. گلدسته در برابر ليلى مجنون در وصف کشمير و لاهور ۴. شور خيال که نظيره‌اى بر خسرو و شيرين در بيان سرگذشت عاشق و معشوقى به نارسى و ستايشى از اصفهان است. ۵. رشتهٔ گوهر در برابر هفت گنبد و سرگذشت عاشقانهٔ امير و گوهر از مردم سارى مازندران.


غزل‌هاى بينش که قسمت اصلى از ديوانش را تشکيل مى‌دهد، به عادت شاعران هم‌عهدش بيشتر در جواب غزل‌هاى مشهور فارسى از زمان سعدى به بعد است و در آنجا عواطف غنائى با انديشه‌هاى اجتماعى و اخلاقى و عرفانى به هم آميخته است. زبان بينش در شعر، خواه در قصيده و خواه انواع ديگر، ساده و روان است و او به عادت هم‌عصران خود به استعمال ترکيب‌هاى تشبيهى و استعارى زياد در کلام خود توجه بسيار دارد و مانند آنها سعى مى‌کند که از هر چه برگرد شاعر و در تماس با زندگانى است براى خلق مضون‌هاى نو استفاده نمايد. با اين همه کلامش از ابهام که يکى از ويژگى‌هاى شعر در عهد او است خالى و بلکه از اختصاصات آن صراحت و روشنى معنى است. ازوست:


شبى سرچشمهٔ اندوه مجنون که بودش دل جباب چشمهٔ خون
نمود آهنگ طرف چشمه‌سارى که شويد از جبين دل غبارى
به هر سرچشمه ديد از مه تجلى چو در آئينه عکس روى ليلى
به جوش آمد چو آب از مشرب دوست که بر هر جا نظر مى‌افکنم او است
ز گل تا خار و از مه تا به ماهى تجلى مى‌کند نور الهى
نمى‌باشد بچشم اهل بينش تفاوت در ميان آفرينش
(از مثنوى شور فروش)


بر سر بازار يکى گلفروش از گل خود شور به بلبل فروش
خواست به اقبال شهى بى‌درنگ چند گلى دسته کند رنگ رنگ
دسته چو مى‌بست ز هم مى‌گشود تا که بييند به از آنش که بود
بس که گلش دست ستم خورده شد شيفته چون خاطر پژمرده شد
آتش حسرت بنهادش فتاد همچو خزان داد گلش را به باد
مى‌رسد از نالهٔ بلبل به گوش قصهٔ من چون خبر گلفروش
(از مثنوى بينش ابصار)


حکايتهاست بر لب‌ها نمى‌دانم بيانش را همين دانم که مى‌گويند مردم داستانش را
نبايد آنقدر نسبت که دل از زلف او دارد اگر قمرى به شاخ سرو بندد آشيانش را
چرا آن حسن عالمگير از رخ پرده بردارد که بتوان ديد در آئينهٔ هر ذرّه شانش را
از اين سودا چو تار طرهٔ او گشته‌ام لاغر که تا در بر به آسانى کشم موى ميانش را
ز ابرو چشم مست يا مى‌ماند به آن ترکى که بر بالاى سر بگذارد از شوخى کمانش را
نديدم در وطن يک لحظه آسايش چو آن مرغى که بر شاخ کجى بندد به گلشن آشيانش را
جبين من چو گل يارب سراسر لب شود بينش که مى‌خواهم بوقت سجده بوسم آستانش را
طوبى خيال قامت نامهربان ماست کوثر تبسمى ز لب دلستان ماست
در جستجوى وصل تو شبگير کرده‌ايم مهتاب صبح گرد ره کاروان ماست
از هيچ دل ز نالهٔ ما آه بر نخاست آن آتشى که دود ندارد فغان ماست
ما خود چو شمع صيقل آئينه خوديم رازى که هست در دل ما بر زبان ماست
بينش به دهر بس که ملايم طبيعتيم آبى که خورده است هما استخوان ماست
ما نيز در اين قافله سرگرم شتابيم در زير فلک چون مه نو پا بر کابيم
از نالهٔ ما ساز بود عشرت مردم دور از تو در اين بزم به آئين ربابيم
در ميکده ما را هوس نان کسى نيست چون مردم آبى همه لب‌تشنهٔ آبيم
غفلت زده مائيم که چون مخمل لاله در پهلوى بخت سيه خويش بخوابيم
از باده نداريم چو گل تاب جدائى پيمانهٔ ما گر شکند خانه خرابيم
نمک فتنه، بهار چمن ناز توئى سيل بدنام بود، خانه براندازد توئى
نسبت عاشق و معشوق بهم بسيار ست سينهٔ کبک منم چنگل شهباز توئى
از نواى تو به هر لب شرر زمزمه‌اى است گرم هنگامه کن شعلهٔ آواز توئى
سرو آرايش گلزار ز بالاتى تو شد مى‌کند فاخته فرياد نواساز توئى
همه را ديدهٔ بينش به تو مايل باشد که مرا با همه چون بخت خداساز توئى
هر که از عالم خراب گذشت تشنه‌اى بود کز سراب گذشت
اى خوش آنکس که از سر دنيا خنده رو همچو آفتاب گذشت