حياتى گيلانى از شاعران معروف اوايل سدهٔ يازدهم هجرى است. آغاز زندگانى را در زادگاه خود گيلان گذراند و در روزگار جوانى بازارگانى پيشه کرد و به دنبال تجارت، به کاشان آمد و شد داشت و در آنجا با شاعران معاشرت و مشاعرت مى‌کرد.


در يکى از اين سفرها با ميلى شاعر برخوردى و نزاعى داشت. از مأخذها چنين دريافته مى‌شود که حياتى پس از ورود به سرزمين هند نخست به خدمت همشهرى دانشمند و شعردوست خود حکيم مسيح‌الدين ابوالفتح گيلانى درآمد و از او دلجوئى و ملاطفت ديد و هم به يارى او به حضور جلال‌الدين اکبر پادشاه و ميرزا عبدالرحيم خانخانان سپهسالار متنفذ اکبر تقرب جست و منصب هزارى يافت و هم بر اثر توجه آن سپهسالار در برهانپور توطن جست و آنجا خانه و مسجد و باغى ساخت و ده سال در آن شهر بباشيد و سپس مصاحبت و منادمت جهانگير اختيار کرد و ملازم خدمت وى بود تا به سال ۱۰۲۸ هجرى در اگره بدرود حيات گفت.


عدد بيت‌هاى ديوان حياتى را معاصر او فخرالزمانى قريب به هفت هزار نوشته و از آن نسخه‌هاى نادرى در دست است، و او غير از قصيده و غزل و جز آن دو مثنوى معروف دارد به‌نام ”سليمان و بلقيس“ در سه هزار بيت هزج مسدس مقصور يا مخدوف؛ و ضميمه يا تتمهٔ تغلق‌نامه که تکمله‌اى است بر تغلق‌نامهٔ امير خسرو دهلوى که به امر جهانگير پادشاه ترتيب يافت و اينکه بعضى از آن را به حياتى کاشانى نسبت داده‌اند درست نيست.


حياتى در عهد خود از شاعران معروف و مورد ستايش سخن‌شناسان بود. او شعر و خاصه مثنوى را به روانى سخن گفتن روزانه سروده ولى در همان حال همهٔ جوانب فصاحت را رعايت کرده است و يکى از علت‌هاى سرعت او در ساختن شعر داشتن همين زبان سادهٔ روان بود و اين ويژگى‌ چنانکه مى‌دانيم براى هر گوينده‌اى فراهم نيست. وى غزل‌هاى استادان پيشين و حتى لحن شيوهٔ مولوى را در بعضى از آنها به آسانى پيروى کرده است. در اين غزل‌ها براى مضمون‌ها و معنى‌هاى باريک غنائى به ترکيب‌هاى استعارى و تشبيهى پيچيده بازنمى‌خوريم بلکه شاهد زبان و گفتارى ساده و صريح در بيان آن خيال‌هاى دقيق هستيم. يکى از تازگى‌هاى کار او آن است که ساقى‌نامه را، که بيشتر گويندگان ديگر منحصر به بحر متقارب مثمن محذوف يا مقصور کرده‌اند، او به بحر هزج و مسدس مقصور يا محذوف نيز کشانيده و در ”سليمان و بلقيس“ خود گنجانيده است. اگر چه موضوع اين ساقى‌نامه از سنخ ديگر ساقى‌نامه‌هاى زمان حياتى است، ولى در آن گذشته از لحن تازه به ‌معنى‌هاى تازه و مطلب‌هاى نوى هم بازمى‌خوريم که بيشتر نشان از احساس و درک صميمانهٔ او از حيات است. ازوست:


بيا ساقى بيا اندوهگينم نه از عهد تو، از دوران غمينم
رگ ما را که هر جا تار بگسست ز هر آهى هزاران بار بگسست
به جوش آور اگر خونى در او هست به دور آور مئى گر در سبو هست
که از مى تازه شد آب و گل ما ازو گرديد حل هر مشکل ما
چه دانى کاين سپهر و اخترانش جهات و امهات و گوهرانش
به نفس خويشتن مشغول کارند نه مجبورند، بل با اختيارند
از ”او“ دان جمله را نز چرخ و محور کجا از آسمان تا آسمانگر
مغنى پرده‌ات خوش عشق کارست هواى سينه را آتش بخاراست
ز سرّ ناله آگاهى تو دارى به دل درد و به لب افغان تو کارى
ز لحنت مرغ از آواز ماند همان بر شاخ از پرواز ماند
بيا اى ساقى انديشه سوزم قدح را تاج افريدون فروزم
بده تا وارهم از ننگ ايام همان از صلح و هم از جنگ ايام
مرا از خويشتن بس ننگ و عارست که با دوران گردونم چکارست
من و عشق و تمناى دل خويش هزاران گير و دار مشکل خويش
کوى عشقست اين سر بازار نيست لب ببند اينجا زبان در کار نيست
نالم و بر من نبخشايد کسى در جهان کى دل مگر افگار نيست
در ميان کافران هم بوده‌ام يک ميان شايستهٔ زنار نيست
غم مگو با کس حياتى در جهان هيچکس را در جهان غمخوار نيست
خرابه گرد تو هرگز هواى خانه ندارد شکسته بال قفس شوق آشيانه ندارد
تو خواه در قفسش گل فشان و خواه شرر ريز که مرغ دام تو پرواى آب و دانه ندارد
به دوست داشتنى دشمن و بد شمينى دوست چه دوستى است که خوى تو با زمانه ندارد
برون ميار سر از ميار سر از بند آن دو زلف حياتى که عندليب به هر شاخ آشيانه ندارد
بهر سخن که کنى خويش را نگهبان باشد ز گفتنى که دلى بشکند پشيمان باش
چه بال مرغ، که گر شغل روزگار اينست ز مور نيز قدم وام کن، گريزان باش
در کوچهٔ عشق منزلى مى‌خواهم بال و پر شمع محفلى مى‌خواهم
نه دين ز کسى خواهم و نه دنيائى شايستهٔ دوستى دلى مى‌خواهم
عمر بى‌درد دلى هرگز مباد زندگانى در گرفتارى خوشست
ترا هرگز گريبانى نشد چاک چه دانى لذت ديوانگى را


تا در فروبندم به خود غمخانه‌اى بايد مرا
آباد کردهٔ همتم، ويرانه‌اى بايد مرا
از قصهٔ فردا و دى عالم پريشان مى‌شود
از گفت و گوى درد خود افسانه‌انى بايد مرا
از کشت‌هاى اين جهان کآن خرمن گاو است و خر
نى خرمنى نى خوشه‌اى نى دانه‌اى بايد مرا
گر تير غازى مى‌کشد ور تيغ کافر راضيم
من تشنهٔ خون خودم پيمانه‌اى بايد مرا
منشين حياتى پيش من شور مرا بر هم مزن
من عاشقم تو عاقلى، ديوانه‌اى بايد مرا
مست آمد و مست آمد با نرگس مست آمد
هم از لب و هم از چشم پيمانه‌پرست آمد
هر موجهٔ طوفان را نوح دگرى بايد
هر موجهٔ طوفان را نوح دگرى بايد
پيمانه‌بيارائيد خمخانه تهى سازيد
هان باده و هان ساقى کآن باده پرست آمد
بالائى سرو عمر تا سى و چهل باشد
چون رفت چهل ز آن پس هنگام نشست آمد
از شش جهت عالم روسوى دگر آور
تا چند حياتى چند، خود عمر به شست آمد!