قوام‌الدين جعفر فرزند بديع‌الزمان قزوينى متخلص به ”جعفر“ و معروف به ”ميرزا جعفر آصفخان“ از رجال معروف و مقتدر دولت گورکانى هند و در همان حال از شاعران و منشيان زبردست عهد خود بود که نزد اهل ادب چه در ايران و چه در هند به صفاى طبع و حسن گفتار شهرت داشت و تا به‌جائى که سخن‌شناسان معاصرش ”نورنامهٔ“ او را بعد از خسرو و شيرين نظامى سرآمد همهٔ منظومه‌هاى همسان آن مى‌دانستند. پدرش ميرزا بديع‌الزمان از جانب شاه‌طهماسب صفوى وزارت کاشان داشت.


ميرزاجعفر در قزوين ولادت يافته همانجا به تحصيل ادب و دانش‌هاى عهد خود خاصه علم سياق پرداخت و شاعرى آغاز کرد و به تتبع ديوان‌هاى استادان سرگرم شد و از آن جمله در اندک روزگارى ديوان ميرزا‌شرف جهان قزوينى (م ۹۶۸ هـ) را غزل به غزل تتبع نمود و در همان حال با شاعران مقدم برخود که در قزوين به‌سر مى‌بردند مانند ميرزا سلمان حسابى و ضميرى اصفهانى (م۹۷۳ هـ) معاشرت داشت و اين ايام از روزگار او مصادف بود با فتنه‌هائى که ميانهٔ مرگ شاه‌طهماسب (۹۸۴هـ) و جلوس شاه عباس (۹۹۶) در ايران رخ داد. به همين سبب رخت اقامت به هند کشيد و به دربار اکبر راه جست و از چند مأموريت که از سوى او يافت سربلند بازگشت تا در مأموريت تسخير دکن به سال ۱۰۲۱ به بيمارى فلج مبتلا شد و در همان سال درگذشت.


ميرزا جعفر آصفخان در مدت خدمت‌هاى لشکرى و ديوانى ثروت فراوان به هم رساند. هميشه دو هزار مغول با دو سه هزار ديگر از مردم هند در خدمت او بودند.


آصفخان با همه اشتغال خاطر به کارهاى لشکرى و ديوانى از شعر و ادب که توشهٔ دوران جوانيش بود، غافل نمى‌نشست. ”گويند به يک نگاه تمام سطر را مى‌خواندم، در فراست و کاردانى و اجراء مهام ملکى و مالى يد بيضا داشت و به ظاهر و باطن آراسته، شعر و انشاء او کمال متانت دارد، به اعتقاد جمعى بعد از شيخ نظامى گنجوى مثنوى خسرو و شيرين را به ازو کسى نگفته.“


اگر چه شهرت آصفخان بيشتر بر سر نظم همين منظومهٔ دو هزار يا دو هزار و پانصد بيتى (به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف) حاصل شده است ولى او به ساير اقسام شعر هم مى‌پرداخت. نسخه‌اى از کلياتش در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده شد که قسمت نخستين آن منظومهٔ نورنامه (در برابر خسرو و شيرين نظامى) و بخش دوم آن قصيده و غزل و ترجيع و رباعى است. قصيده‌هايش در مدح اکبر و جهانگير است و شاعر بر اين ديوان خود مقدمه‌اى به نثر نوشته و شمه‌اى از سرگذشت خود را تا برخوردارى از رعايت‌ها و نيکوداشت‌ها جهانگير بيان کرده و شرحى مستوفى در ستايش او داده است.


سخن او در همهٔ انواع شعرش در عين روانى منتخب و استوار و خالى از هرگونه عيب تعقيد و ابهام و ضعف تأليف است و در همهٔ آنها خاصه در نورنامهٔ او به تعبيرهاى بسيار لطيف مقرون به احساسات و عواطف گرم بازمى‌خوريم. از او است:


خداوندا دلى ده شاد از اندوه در او گنجايش غم کوه تا کوه
دلى از خارخار عشق پرنيش ز هر نيشى دو صد جا بيشتر ريش
پر از خونابهٔ عشقش رگ و پوست به مرهم دشمن با نيشتر دوست
دلم را ديده‌اى دِه عاقبت بين که بت را قبله داند عشق را دين
به دل سرمايه بخش از نقد توفيق زبانى ده کليد گنج تحقيق
دم گرمى کرامت کن بيان را به آتش آب ده تيغ زبان را
ز خاک پاى عشقم آبرو بخش زبانى در خور اين گفت و گو بخش
مگر زين گل پديد آيد گلى نو گلستان کهن را بلبلى نو
که عالم پرکند ز آوازهٔ عشق سرايد داستان تازهٔ عشق
خداوندا که اکنون چندگاهست که اقليم سخن بى‌پادشاهست
دِرم بى‌سکه و بى‌خطبه منبر اگر نوبت زنى وقتست جعفر
بيا اى دل در گنجينه بگشاى ره گنجى به من بى‌رنج بنماى
ترا بر گنج‌باد آورد دستست مرا چندين گدا بر در نشستست
به گنجى چون فرو شُد ناگهت مقصود در خود بر رخ آفاق بگشاى
نهان در خاک به آن گنج مقصود کزو محتاج را نبود جوى سود
شود آن گنج را نام از جهان کم که بر حاجت فزايد حسرتى هم
قلم را از آستين ريز آنقدر در که عالم را کنى دامان دل پر
دو شيرافگن (۱) ز عشق افتاده در قيد گهى صياد هم گشته گهى صيد
زبان هر دو از شادى گرفته دل از غم خط آزادى گرفته
چو شيرينى ز اقبال مساعد شده ساقى و بر ماليده ساعد
جهانى دل به نازى کرده تاراج به دل صاحبدلان را کرده محتاج
ملک را باده غم‌پرداز دل شد زبان مفتاح گنج راز دل شد
هوس مطلق عنان شد شوق خودکام سردست صنم بگرفت با جام
که اى شرمنده از روى تو خورشيد به تو روشن جهان را چشم اميد
چنين بى‌نقل داد باده تا کى بده بوسى که هم نقل است و هم مى
صنم از دست شه ز آن خواهش گرم گدازان شد گه از شوق و گه از شرم
فتادش تن ز تاب شرم در تب ز نام بوسه زد تبخاله‌اش لب
هزاران گل از آن روى عرقناک شکفت از شوق و غيرت ريخت بر خاک
گلش در شبنم خوى غوطه خورده دهن از شوق بوسه غنچه کرده
لب شيرين چو طرح پاسخ انداخت به خوزستان شکر از شرم بگداخت
که مى کم خور که گشتى آنچنان مست که از مستى ندانى ساغر از دست
ز دست شه شود تا دستش آزاد به دستش بوسه‌اى با جام مى‌داد
ملک بگرفت شوقش کرده سرمست ز دستش جام و بوسيدش لب و دست
صنم را زين خجالت ديگر آن شب به شکر خنده‌اى شيرين نشد لب
چو پاس عصمت خود فرض مى‌ديد سپاه ناز خود را عرض مى‌ديد
نگه را شد نهان صد ناز در زير مژه خنجر کشيد و غمزه شمشير
به خود پيچيد از آن زلف درازش به جوش آمد ز غيرت خون نازش
عتابش تيغ عالمگير برداشت ز گردن فتنه را زنجير برداشت...


(۱) . مقصود از ”دو شيرافگن“ خسرو و شيرين هر دوست که به عشق يکديگر گرفتار و مقيد بودند.


يار جستم که غم از خاطر مسکين ببرد نه که جان کاهد و دل خون کندو دين ببرد
جعفر از يار و ديارت شدى آواره چنان که مگر خاک ترا باد به قزوين ببرد
کسى ز خون حريفان خود شراب نخورد به رغبتى که تو خون مى‌خورى کس آب نخورد
به دور عربده‌جوئى چنين عجب دارم که سنگ حادثه برجام آفتاب نخورد
به مجلس از غلط‌ اندازى نگاه تو دوش کسى نماند که صد زخم اضطراب نخورد
هرکس که شبى نشست با تو بسيار به روز ما نشيند
تا با چون توئى توان نشستن دل پهلوى ما چرا نشيند
از حق مگذر، نمى‌توان ديد با دلبر اگر خدا نشيند
جعفر ره کوى يار دانست مشکل که دگر ز پا نشيند
تا کرد نيازم در گستاخى باز رنجيد و کشيد پاى در دامن ناز
بر سنگ فراق کسى خورد پاى کسى در وصل اگر کند به اندازه دراز
دور از خَد او که لاله مى‌رويد ازو دارم چشمى که ژاله مى‌رويد ازو
گيرم که ز گريه چشم خود پاک کنم با دل چه کنم که ناله مى‌رويد ازو