حکيم شرف‌الدين حسن بن حکيم ملامحمدحسين اصفهانى، متخلص به شفائى از عالمان و پزشکان مشهور زمان خود در اصفهان بوده و نزد خاص و عام آن شهر و نيز در دستگاه سلطنت و حکومت حرمت بسيار داشته است. وى به سال ۹۶۶هـ ولادت يافت. پدرش حکيم ملامحمد حسين معروف به حکيم ملا از شاگردان ميرغياث‌الدين منصور دشتکى شيرازى بود. نياکان و خاندانش روزگار را به پزشکى مى‌گذراندند و از خود آن فن را از پدر خويش و برادرش حکيم نصيرا فراگرفت و بر در مسجد جامع اصفهان پزشک‌خانه داشته و در آنجا به درمان بيماران مى‌پرداخته است و نزد پادشاه و دولتيان محترم و گرامى بوده و خاصه که علاوه بر مقام‌هاى علمى از غناى طبع و هميت بلند برخورداى داشت.


شفائى به‌جز پزشکى حکمت نظرى را هم فرا گرفته بود ليکن چون شهرت و مهارتش در شعر بر معرفت حکمى او مى‌چربيد بدان شهرت نيافت. ميرمحمدباقر داماد مى‌گفت که شاعرى فضيلت حکيم شفائى را پوشيده و به‌راستى ”حکيم“ شاعرى توانا بود و سخن به شيوهٔ استادان سلف مى‌گفت و انديشه‌هاى عالى تازه در کلام خود مى‌گنجانيد و او را به حق بايد يکى از شاعران منتخب دوران صفوى شمرد و طبيعى است که مايهٔ علمى او خاصه در حکمت و عرفان در اين راه او را يارى بسيار کرد چنانکه مثنوى‌هاى او به‌ويژه نمکدان حقيقت يکى از مثنوى‌هاى خوب عارفانه و متضمن مطلب‌هاى عالى عرفانى است. او اين مثنوى را به استقبال و به شيوهٔ حديقةالحقيقه سنائى ساخت و چنان در اين راه توفيق يافت که بعضى آن را سنائى تصور کرده‌اند.


دربارهٔ او مى‌نويسند که بسيار حاضرجواب و بديهه‌پرداز و شوخ‌طبيعت بود و به يقين توانائيش در هجو که زبانزد همهٔ معاصران بود از همين شوخ‌طبعى او برمى‌خواست و او در اين راه چنان شهرت داشت که ميرمحمد باقر داماد مى‌گفت ”شعرش را هجا پنهان ساخته“ و فخرالزمانى مدعى بود که او در هزّالى از سوزنى گرو برده، و به قول خود شفائى ”رسم هجا لازم ماهيت“ او بود و به گفتار اسکندر بيگ چون شاه عباس اين کار حکيم را دوست نمى‌داشت، وى اواخر حيات از ان دست کشيد و به قول خود بر دست شاه از اين عادت توبه کرد. وفاتش به سال ۱۰۳۷ هـ اتفاق افتاد.


کليات آثار شفائى در حدود پانزده هزار بيت است شامل قصيده، غزل، ترکيب، ترجيع، قطعه، رباعى، شهرآشوب، و چهار مثنوى، ديدهٔ بيدار (بر وزن و به پيروى از مخزن‌الاسرار)، مهر و محبت (در برابر خسرو و شيرين) نمکدان حقيقت (به پيروزى از حديقةالحقيقهٔ سنائى)، مجمع‌البحرين (به استقبال از تحفةالعراقين خاقانى). ديوان غزل‌هاى او که در حدود ۵۵۰۰ بيت است در کتابخانهٔ ملى پاريس ديده‌ايم. ازوست:


منم که صبح کنم نام شام ماتم را هلال عيد کنم نقش ناخن غم را
نمک ز گرمى داغم به خويش مى‌لرزد کند جراحت من زخمدار مرهم را
به صرفه خرج کن آزردگى ز کيسهٔ دل نگاه‌دار پى روز خوشدلى غم را
به شکر لذت درد تو مى‌توان دادن زکات يکشبه غم روزگار خرم را
به درد کوش شفائى که هيچکس نخرد به هيچ سينهٔ بى‌درد و چشم بى‌غم را
گفتم به حرم محرم اين خانه کدامست آهسته به من گفتکه بيگانه کدامست
همسايهٔ افسرده‌دلان چند توان بود اى سوختگان کوچهٔ پروانه کدامست
بر غيرت دل رشک تماشا نفزوديم با ديده نگفتيم که جانانه کدامست
از سايه ره خانهٔ خورشيد توان يافت از کعبه بپرسيد که بتخانه کدامست
در سينه بديدم دل آواره و گفتم ديوانهٔ آن گوشهٔ ويرانه کدامست
صد ميکده خون بر سرهم مى‌کشم امشب همسايهٔ دل در ته ميخانه کدامست
همچو خونابه گره چند شوم در بر خويش روم از گريه بپرسم ره چشم تر خويش
با لب تشنه به سر چشمهٔ کوثر نرويم هر کسى داند و سوز جگر و گوهر خويش
بى‌نسيم طلبى ميوهٔ ما ريزانست منم آن نخل که بى‌خواست فشانم بر خويش
مهر و فرماندهى خطهٔ خوبان، هيهات حکم کن حکم که بيرون رود از کشور خويش
رنجشى داشتم از طالع برگشتهٔ خود ديدم از دورش و راضى شدم از اختر خويش
منم آن شيفتهٔ عشق که چون پاک بسوخت رنگ عشق از سر نو ريخت به خاکستر خويش
نتوان بود شفائى چو صبا هر جائى ما سپهريم به جائى نرويم از در خويش
آهى زديم و خاطر خرم گداختيم سرمايهٔ حضور به يکدم گداختيم
با شمع بزم صحبت ما دوش درگرفت خود را تمام از نفس هم گداختيم
ننگ دوا قبول نمى‌کرد زخم ما الماس ريزه‌اى سر مرهم گداختيم
خواهش کم از رياضت لب تشنگى نبود رفتيم و در برابر زمزم گداختيم
با ما سرى به بالش بى‌طاقتى نهاد از گرمى نفس جگر غم گداختيم
برقع ز روى مهر شفائى چو برگرفت در جلوهٔ نخست چو شبنم گداختيم
دوزخ ز دلم جوش زند يا نفس است اين حسرت به جگر کاشته‌ام يا هوس است اين
تلخست مذاق دلم از کنج لب يار هر‌جا شکرى عشق فروشد مگس است اين
بر گلبن اگر بال زنم رشک ندارم پاداش گرفتارى کنج فقس است اين
نوبر سوى او غنچهٔ دل مى‌برم اول در باغ محبت ثمر پيش رس است اين
هر چند که بى‌طاقتيم سوى تو آرد ناديده‌ام انگارى و گوئى چه کس است اين
بر مرغ دلم بوى چمن آفت بالست در ساخته با آب و هواى قفس است اين
جامى ز مى وصل به‌دست آر شفائى مقصود اگر رفع خمارست بس است اين
(از ديوان غزل‌ها)


هر کسى در خيال داور خويش صورتى ساختست در خور خويش
چون شود مغز معرفت بى‌پوست همه دانند کاين قفاست نه روس
هر چه گفتند و هر چه مى‌گويند همه راه خيال مى‌پويند
معرفت کى ز قال مى‌زايد رهبر کور کور کى شايد
حبس در دام احتمال همه موم در دست قيل و قال همه
برگ اين راه را ز اهل کمال ديده بستان نه پاى استدلال
هر که با صبح همنشين باشد نور دولت در آستين باشد
ور بود انتظام او با شام همچو شب روى دل کند شب‌فام
(از مثنوى نمکدان حقيقت)