مولانا محمدصوفى آملى از شاعران سدهٔ دهم و يازده هجرى است که بيشتر دوران شاعرى خود را در هند گذرانيده و همانجا درگذشته است. وى در شعر غالباً محمد يعنى به‌نام خود تخلص مى‌کرد، مردى وارسته و عارف‌مشرب و صوفى‌طبيعت بود و به قناعت روزگار مى‌گذاشت. ولادتش در آمل طبرستان اتفاق افتاد و در اوان جوانى از زادگاه خود بيرون رفت و روى به شيراز نهاد و پس از چندى به کازرون رفت و از محضر شيخ‌ابوالقاسم کازرونى بهره‌مند شد و سپس آهنگ زيارت کعبه کرد و پانزده سال در مکه به‌سر برد و در آن مدت هر سال يک بار به زبارت مدينه مى‌رفت و بسى جاى‌هاى ديگر را هم ديد، سپس به هند رفت و در گجرات توطن جست، او در هند هم مانند مکه در حال تجريد به‌سر مى‌برد، کم مى‌گفت و کم مى‌شنيد، و به همين سبب بود که چون در مدت اقامتش در اجمير (سال ۱۰۲۴هـ) جهانگير پادشاه با خدم و حشم به آن شهر رفت و بزرگان دولت از صوفى به خان‌هاى خود دعوت و در اين راه مبالغه مى‌کردند، شاعر ترک آن شهر گفت و به احمد‌آباد گجرات بازگشت.


در احمد‌آباد مير سيدجلال‌الدين صدر (م ۱۰۵۷ هـ) متخلص به رضائى، که از بزرگان آن ديار و از رجان متنفذ دوران جهانگير و شاه جهان بود، شعر نيز مى‌گفت:، او را نزد خود نگاه داشته بود و از او دانش و ادب مى‌آموخت؛ و صوفى در همان حال که احمدآباد گجرات را مستقر خود ساخته بود به اين‌سوى و آن‌سوى هند سفر مى‌کرد. ميان وى و ملانظيرى در احمدآباد مناظره و مباحثه بود و از ملانظيرى در اواخر رنجيده بود.


از جملهٔ کارهاى مهم صوفى در احمدآباد انتخاب شصت هزار بيت از اشعار شاعران پيشين بود در مجموعه‌اى که آن را بتخانه ناميد و دليل ”شعرفهمى“ خود مى‌دانست و يکى از بساط بوستان و مريدان مولانا صوفى به‌نام عبدالطيف بن عبدالله عباسى مقدمه‌اى بر بتخانه نوشت و تراجم شاعرانى را که شعر از آنان انتخاب شده بود بر آن کتاب افزود.


مرگش به سال ۱۰۳۵ اتفاق افتاد. آزادگى صوفيانهٔ مولانا محمد صوفى و اعتقاد او به مبانى عرفان باعث بود که عالمان ظاهربين قشرى او را ملحد و کافر بدانند.


ديوان صوفى را فخرالزمانى و تقى‌الدين اوحدى بين ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ بيت تخمين زده‌اند. آن مايه سخن که ازو بازمانده دليل آشنائيش با شيوهٔ استادان پيشين است و فخرالزمانى مى‌نويسد ”طرز حرف زدن او به قدما مانند است بلکه تمام به روش آن طايفه سخن مى‌نمايد“. از شعر او ناخشنودى از حيات و سرخوردگى از همه کس و همه چيز آشکار است و بعيد نيست که يکى از علت‌هاى تجرد او و زيستن در لباس فقر تحمل چنين حيات‌دلگير پر آزارى بوده باشد. از اوست:


شبى غرق بودم درين بحر ژرف به هر باب مى‌کردم انديشه صرف
شنيدم ز طاس فلک اين طنين که بيهوده تا کى روى اين چنين
مکن فکر در کار اين روزگار که اين بحر بى‌بن ندارد کنار
مگو کز چه شد اين چنين و آن چنان يکى شد زمين و آن دگر آسمان
بگفتم شبى پير ميخانه را همان از خود و خلق بيگانه را
که ما را بهشت برين آرزوست خداى زمان و زمين آرزوست
برآشفت و گفت اى نه درخورد من نخواهى رسيد تو در گرد من
بهشت برين خاطر شاد ماست خداى غنى طبع آزاد ماست
درين کهنه ماتم‌سرا اى حکيم درين بزمگاه مى جان به لب
شنيدم که از گردش آسمان بفرسايد اين کوه‌هاى گران
ز بس باد و باران بر اجزاء او نماند دراز و پهناى او
ندانم درين مدت ديرياز درين روزگار بدينسان دراز
چگونه توان بود در زير خاک چگونه بود حال و اين جان پاک
درين فکر و انديشه جانم بسوخت تن خستهٔ ناتوانم بسوخت
دريغا دريغا دريغا دريغ دريغا که بستند راه گريغ
مگر پير ميخانه کارى کند که بر تربت من گذارى کند
بفرمايد آن سرو آزاد را همان ساقى پاک بنياد را
که ريزد يکى جرعه بر خاک من برافروزد اين گوهر پاک من
(از ساقى‌نامه)


فداى پاى او سر مى‌توان کرد ز خاک پايش افسر مى‌توان کرد
سر او چون شود گرم از مى لعل چراغ از روى او بر مى‌توان کرد
اگر خورشيد برنايد مياگو ترا خورشيد خاور مى‌توان کرد
نگارينا هميشه شاد مى‌باش چو گل خرم چو سرو آزاد مى‌باش
ندانم اى پرى‌پيکر که گفتت به تن سيم و به دل فولاد مى‌باش
محمد بيستون آسمان را به ناله تيشهٔ فرهاد مى‌باش
دلى دارم چو خم باده در جوش لبى همچون لب پيمانه خاموش
چو کرم پيله از جور زمانه هم اندر زندگى گشتم کفن پوش
مرا در زير اين گردنده گردون چراغى دان نهفته رير سرپوش
سوزنده بسان اخگرم ساخته‌اند آيا ز کدام گوهرم ساخته‌اند
هرگز نرسم به هيچ مقصد گوئى هم‌طالع تير بى‌پرم ساخته‌اند
هر چند وجود را به هم بيخته‌اند مانند تو پيکرى نينگيخته‌اند
کافور همانا به يخ آميخته‌اند وين قالب بيهوده از آن ريخته‌اند
مفلس که وصال شاهش اميد بود آن اميدش چو ميوهٔ بيد بود
رنج ابد و عذاب جاويد بود آن شب پره را که مهر خورشيد بود
غمخوار دلم نمى‌شود از غم سير آرى نشود جراحت از مرهم سير
سوز تو به وصل کم نمى‌گردد هيچ گر من بخورم ترا نمى‌گردم سير!
اى دوست که گفته‌اى محمدچونى عيشت بادا هميشه در افزونى
استاده به زير آسمان چونانم کاستاده به زير دار باشد خونى
بتى در بزم وصل دلبرستم ز دل عود و به سينه مجمرستم
نه کار آخرت کردم نه دنيا يکى بى‌سايه نخل بى‌برستم
چو من يک سوته دل پروانه‌اى نه جهان را همچو من ديوانه‌اى نه
همه ماران و موران لانه دارند من ديوانه‌اى را ويرانه‌اى نه
سرى دارم ز هر انديشه خالى دلى مست و خراب و لاابالى
وصالى با تو مى‌خواهم که باشد زمين و آسمان از غيرخالى