تشويق‌هاى گوناگون و زرفشانى‌هاى پياپى در مقدم شاعران و منشيان و نويسندگان و ادب‌شناسان پارسى‌گوى باعث بود که آنان از مرکزهاى مختلف ادبى ايران به‌ويژه از شهرهائى مانند شيراز و کاشان و اصفهان و مشهد و تهران و تبريز و همدان، پس از آموختن ادب و تمرين و سرآمدن در اين راه، بازار کاسد ايران را رها کنند و به هند روى آورند. از اين زائران هند بعضى به صرافت طبع و به ابتکار خود بار سفر برمى‌بستند و گروهى ديگر با نامه و خواهش پادشاهان و بزرگان آن ديار آهنگ آن ديار مى‌کردند. ولى از سوئى ديگر ديگر شوق ”شکرستان هند“ چنان در دل‌هاى جاى گرفته بود که کم‌تر به نامه و نويد حاجت مى‌افتاد و اين ”شوق سفر هند“ بدانگونه آشکار و برملا بود که خود به ايجاد مضمون‌هائى در شعر آن دوره انجاميد، مانند:


- مشرقى:

دلم را آرزوى هند خون کرد که خون بادا دل هند جگرخوار


- فياض:

حبّذا هند که کعبه حاجات خاصه ياران عافيت‌جو را
هر که شد مستطيع فضل و هنر رفتن هند واجبست او را


- فياض:

سوى زلفش مى‌کشد آشفته سامانى مرا مى‌کند تکليف هندستان پريشانى مرا


و اين ”تکليف پريشانى“ فياض بيان کنندهٔ همان معنى کاسد بودن بازار ادب در ايرانى است که پيش از اين گفته‌ام و رباعى زيرين از طالب آملى اين معنى را بسيار روشن‌تر و بى‌پرده بيان مى‌کند:


طالب گل اين چمن به بستان بگذار بگذار که مى‌شوى پريشان بگذار
هندو نبرد تحفه کسى جانب هند بخت سيه خويش به ايران بگذار


و اينگونه شاعران و اديبان که از بخت سياه خويش در ايران به امان مى‌آمدند بسيار بودند که همگى به نوعى در آتش اشتياق هند مى‌سوختند. ميرزا صائبا مى‌فرمود:


همچو شوق سفر هند که در هر دل هست
رقص سوداى تو در هيچ سرى نيست که نيست


و واقعاً سفر هند مايهٔ کمال و نام‌آورى شاعران ايرانى بود زيرا آنجا تفرّجگاه پارسى‌سرايان و محل اجتماع استادانشان شده بود.


اما اقامت هند همواره با اين دلگرمى‌ها همراه نبود و حتى بعضى سفر به هند را نوعى از ”ابتلاء“ مى‌شمرده‌اند چنانکه در احوال قدسى مشهدى مى‌بينيم که ”روزگار سفله‌پرور او را بعد از پنجاه سالگى به اضطرارِ هند مبتلا نموده...“، و حيدرى شاگرد لسانى شيرازى که اکثر به هند سفر مى‌کرد در قصيده‌اى از نابرخوردارى خود از آن ديار شکايت کرده است. اين رباعى گله‌آميز هم از او است:


در کشور هند شادى و غم معلوم در عالم غم خاطر خرّم معلوم
جائى که به يک روپيه آدم بخرند آدم معلوم و قدر آدم معلوم


ميرزا محمدرضا همدانى متخلص به ”اميد“ (م ۱۱۵۹ هـ) از سختى‌هاى اقامت هند به على پناه برده و گفته است:


از هند نجات من بامداد عليست وز درد شفاى دلم از ياد عليست
کى از دگرى چشم ترحّم دارم اميد من از على و اولاد عليست


ميرسنجر کاشانى پسر ميرحيدر معمّائى که ترجمهٔ حالش را خواهيد ديد، اگرچه از بخت سياهى که در ايران داشت به هند گريخت ليکن از آن ديار دلى خوش به غنيمت نيافت و در ساقى‌نامهٔ مشهور خود شرحى مستوفى از تاريکى بازار هند باز گفت:


چو سودم رسيد از خريدار هند به سوداى تاريک بازار هند
سيه روزم از کيد هندوى خويش نمى‌آرم از شرم بر روى خويش
... دريغا که اين هند بيدادگر فرو برده دندانم اندر جگر
ز هندم مجال گريزست کى کى درياست در پيش و پيلم زپى
از آنم چو پيلان جنگى بخشم که هندم شب تيره آيد به چشم...


اظهار اينگونه ملالت‌ها در اثرهاى شاعرانى که به هند رفته و آنجا مى‌باشيده‌اند کم نيست اما گويا بيشتر نتيجهٔ دورى آنان از يار و ديار بود نه محرومى از نعمت‌هاى آن سامان؛ ولى اين نکته قابل ذکر است که چندين تن از شاعران استاد ما مانند عرفى شيرازى و قدسى مشهدى و محوى اردبيلى و جز آنان در آن ديار از آسيب وبا و اسهال درگذشتند و بسى ديگر مثل طالب و سنجر، جوانى را در گرو نعمت‌هاى آن سرزمين گذاشتند.