منصور حلاج

« حسین بن منصور حلاج انسان کامل و پرتوی از ... »
منصور حلاج نامی است که بحق در هاله ای از تقدس فرو پوشیده شد . لیکن امروز کمتر کسی این عارف بینا را به درستی می شناسد و از راز هستی جاویدان …

« حسین بن منصور حلاج انسان کامل و پرتوی از ... »

منصور حلاج نامی است که بحق در هاله ای از تقدس فرو پوشیده شد . لیکن امروز کمتر کسی این عارف بینا را به درستی می شناسد و از راز هستی جاویدان و رمز شخصیت و محبوبیت ورجاوندی در بین عوام و خواص آگاه است .

«ابو عبدالله حسین بن منصور حلاج » که مراد و مرشد عالیقدرترین نوابغ ادبیات و فلسفه و محور اندیشه های سترک کشور ما است در حدود سال ۲۴۵-۲۴۰ در نقطه خوش آب و هوائی در فارس دیده به دنیا گشود و تحصیلات خود را در شهر « واسط» در عراق آغاز کرد.

و در سال ۲۶۰ هجری قمری که سنش از پانزده سال تجاوز نمی کرد به تستر « شوشتر» مسافرت کرد و به خدمت « سهل بن عبدالله تستری» که عارفی وارسته و از مشاهیر ادب و حکمت و فلسفه بود بازیافت و به کمک نبوغ فیاض خود توانست نظر این استاد بزرگ را بخود جلب نموده و در سلک طلاب مکتب دین درآید.

حلاج پس از ۲ سال کسب فیض از محضراین استاد به پیشنهاد خود استاد به بصره رفت و به کسوت شاگردان ابوعبداله عمروبن عثمان مکی در آمد و حدود یک سال و نیم در این شهر به کسب فیض و مطالعه گذرانید و در سال دویست و شصت و چهار هجری قمری به بغداد رفت . به امید آنکه از خرمن کمال صوفی پر آوازه ای بنام « شیخ جنید بغدادی » خوشه ای برچیند ، لیکن او را آنچنان که تصور می رفت تصور میکرد نیافت . و پس از مباحثاتی که عدم درک جنید را می رساند آزرده و مایوس به مکه معظمه مشرف شده و سالی را در تجرد و گوشه نشینی به تفکر پرداخت که این یک سال تفکر در تنهایی بیشتر از سالها تحصیل در بینش و خودشناسی و راز خلقت به وی کمک نمود . زیرا این مرد بزرگ واقعاٌ با خویشتن خود صمیمی و دمساز بود.

در سال ۲۸۴ هجری به اهواز بازگشت و مدتی قریب دو سال نیز در این شهر در کنج انزوا به حل معمای حیات و رمز وحدت آفرینش پرداخت ، زیرا به گفته کیمیاگران باستان سخت اعتقاد پیدا کرده بود که « ... سنگ کیمیا در درون آدمی نهان است و میتوان آن را یافت .» و سپس به خراسان رفت پنج سال در آنجا ماند و بعداٌ به اهواز مراجعت و برای بار دوم با چهار صد نفر از مریدان خود به مکه رفت.

منصور با جذبه فلسفه هند و بودائیسم سال ۲۹۳ هجری از راه دریا به هندوستان و شهر ترکستان سفر کرد و کنیه « ابو مغیث» را در این دوران برگزید ، وی اندک اندک به گفته شیخ عطار به سر وحدت حق آگاه گشت وجود خویشتن برداشت از راه و بر نور ازلی که پرتوی از ذات حق بود و در جوهرسیال و مجرد آدمی تابیده بود آگاه گشت ( شد ) و راه بسوی بحر وحدت یافت.

در این موقع او از تالیف و تصنیف کتب دست کشید و با شوری لایزال که از خودشناسی و خداشناسی و رسیدن به حق که حس می کرد در او دمیده شد، تنها به موعظه می پرداخت و اغلب در حین نطق آنچنان در نشاط و جذبه فرو می شد که جمله اناالحق را بر زبان جاری می ساخت.

از این رو ابن داود اصفهانی فتوی بر ضد او داده و حلاج دستگیر گردید. و به محبس فرستاده شد لیکن بر خلاف میل وی مریدانش او را از زندان فرار دادند.

مخالفین شاگرد او ابن بشیر را دستگیر و مورد شکنجه قرار دادند ، اما وی شکنجه های مرگبار را با تبسم پذیرفت و به استاد خیانت نکرد ولی از بخت بد منصور بعد از یک سال بسال ۳۰۱ هجری برای دومین بار دستگیر شد.

دربار خلافت که همراهی روحانی نمایان را محتاج بود پس ار بارپرسی های مفصلی که اغلب در حضور « ابن عیسی» وزیر انجام میشد با شکنجه هایی توان فرسا او را به هشت سال زندان محکوم کرد. اما وی در زندان یکدم دست از اندیشه های خود نکشید و چون در دستگاه خلیفه نیز چند تنی تعلیمات وی را پذیرفته بودند. برای بار دوم محاکمه و فتوای قتل او را صادر نمودند . این فتویاز طرف سه تن از روحانی نمایان و دانشمندانی که جز پیش پای خود نمی دیدند امضاء و در روز ۲۴ ذی القعده سال ۳۰۹ بدار آویخته شد.

شیخ عطار در تذکره الاولیاء می نویسد وقتی حلاج را برای کشتن به پای دارمی بردند می خرامید ودست انداز و عیار وار می رفت با سیزده غل و بند گردن...

نقل است که چون بزیر دار رسید بوسه بر دار زد و پای بر نردبان نهاد ، گفتند حالت چگونه است؟ گفت معراج مردان دار است ...

آنگاه بر سر دار شد ، نخست دست او را جدا کردند ، خنده ای بزد ! گفتند خنده از بهر چیست ؟ گفت دست آدمی بستن آسان است و اما مرد آن است که صفاتی که از تارک عرش در می گذرد قطع کند ، پس پاهایش را ببریدند و گفتند چونی ؟ تبسمی کرد و گفت بدین پای سفر خاکی می کردم ولی پای دیگر دارم که سیر هر دو جهان کند پس خون هر دو دست بریده بر روی بمالید و روی خود را خون آلود کرد.

گفتند این چنین چرا کردی ؟ گفت خون زیاد از من برفت و دانم رویم زرد شده باشد و شما پندارید که زردی روی من از ترس است و خون به گونه مالیدم تا در چشم ظاهر بین شما سرخ روی باشم . گفتند بازوان چرا بخون آلودی ؟ گفت وضو می سازم ! گفتند چه وضوئی ؟ گفت در عشق دو رکعت نماز است که جز وضوی با خون درست نیاید.

پس چشمهایش بکندند ، قیامتی از خلق برآمد ، بعضی می گریستند و بعضی به او سنگ می انداختند . پس گوش و بینی او را ببریدند ، و هنگام نماز شام ( عشاء) سرش نیز ببریدند. در این حال تبسمی کرد و جان داد! در حالیکه از یک یک اعضای او و اندام او آواز می آمد که اناالحق ، پس اعضای بدن او بسوختند از خاکستر تن او آواز اناالحق می آمد ، چنانکه در وقت کشتن او هر قطره خون که می چکید کلمه الله بود.

صرفنظر از نوشته فوق که عقیده مریدان منصور است تاریخ مرگ این نابغه بزرگ که به اوج رفیع معرفت دست یافته و « او »شده بود در سال ۳۰۹ هجری بود و او بهار ۶۵ را پشت سر نهاده بود که بجرم فهم و کمال و دشمنی با جهل شربت شهادت نوشید.

در مورد حلاج تنها کتابی که با افسانه نیامیخته و مستند است . تحقیقات پروفسور ماسینون فرانسوی است.