ابوالفضل محمد‌بن حسين‌بيهقى (۴۷۰-۳۵۸/۱۰۷۷-۹۹۵) اطلاعات بى‌نظيرى درباره تشکيلات ديوانى ايران در زمان امپراتورى غزنوى دارد. دز هيچ يک از فرهنگ‌هاى تراجم احوال نمى‌تواند مطلبى درباره زندگى بيهقى پيدا کرد چون وى بيشتر ايام عمر خويش را در غزنه، حاشيه جهان اسلام، به‌سر آورد، اما جزئيات زندگى او را مى‌توان در لابلاى نوشته‌هاى آن پيدا کرد. افزون بر اين، از آنجا که وى از واحه بيهق (سبزوار کنوني) بود از اينرو ابن‌فندق در تاريخ بيهق خويش اطلاعاتى درخور درباره اين فرزند خلف زادگاه خود ارائه مى‌دهد.


بيهقى پس از تعليم در نيشاپور، در زمان سلطنت مسعود وارد تشکيلات ديوانى غزنويان شد. او کار خود را در ديوان رسالت شروع کرد و دستيار ابونصر مشکان مستوفى اين بخش شد و سپس بعد از مرگ ابونصر در سال ۱۰۳۹ م. زيردست رئيس جديد اين ديوان ابوسهل زوزنى گرديد. سرانجام در زمان سلطنت عبدالرشيد خود بيهقى رئيس اين ديوان شد. ديرى برنيامد که از نظرها افتاد و پس از حدود چهل سال فعاليت ديواني، خانه‌نشين گرديد. بنابراين بيهقى يکى از چند کارگزار خراسانى بود که غزنويان او را به تختگاه خود فراخواندند و وى به تشکيلات ديوانى آنها ويژگى‌ شديد خراسانى و سامانى بخشيد.


بيهقى تجارب و خاطرات خود را در يک سلسله از کتاب‌ها ثبت کرد که روى‌هم‌رفته مجلّدات ناميده مى‌شد. بنا به نوشته ابن‌فندق اين مجلدات بالغ بر سى جلد بود. بيهقى در زندگى ديوانى خود يادداشت‌هائى برمى‌داشت و از اسناد رسمى و ديپلماتيک هم براى خود نسخه‌هائى تهيه مى‌کرد. اين اسناد از سال ۴۰۹/۱۹-۱۰۱۸ شروع مى‌شد و بيهقى هنگام خانه‌نيشينى آنها را تنظيم و تأليف کرد. بدين ترتيب اثر اصلى خود بيهقى در مجلدات وقايع چهل و يک سال را تا سال ۴۵۱/۱۰۵۹ دربر مى‌گرفت. وقايع پيش از سال ۴۰۹ هجرى را يک مورخ ديگر غزنه و معاصر بيهقي، محمود وراق ثبت کرده بود که بيهقى او را نويسنده‌اى ”موثق و قابل اعتماد“ مى‌نامد، اما پس از مرگ محمود وراق فرزندان وى بيقهى را از بهره‌گيرى جامع از اطلاعات پدر آنها محروم ساختند با اين بهانه که ”فرزندان وييم، همداستان نباشيم که تو سخن پدر ما بيش از اين که گفتى بردارى و فرو نهي“ (تاريخ مسعودي، چاپ غنى و فياض (تهران، ۱۳۲۴-۱۹۴۵) ص ۲-۲۶۱.) اينکه آيا اين اثر کلاً کتابت و پخش شده يا خير، معلوم نيست چون اين تاريخ به‌طور کلى از بين رفته است.


از عنوان کلى تاريخ آل‌سبکتکين پيدا است که منظور بيهقى تهيه تاريخى درباره سلطنت غزنويان تا سال ۴۵۱/۱۰۵۹ جلوس ابراهيم بن مسعود بوده است. از اين‌رو اطلاعات خود را درباره حکومت سبکتيکن و پاره نخستين سلطنت محمود از محمود وراق گرفته است. به‌نظر مى‌رسد که هر يک از بخش‌هاى آن نام و عنوان خاصى داشته است مثل تاريخ ناصري، تاريخ يمينى (تاريخ مسعودي، چاپ غنى و فياض (تهران، ۱۳۲۴-۱۹۴۵) ص ۲۶) و تاريخ مسعودى که مشعر بر سلطنت سلاطين بوده است و تنها بخش مربوط به سلطنت مسعود يعنى بخش۶،جلدهاى ۹-۷ و بخش جلد ۱۰ باقى مانده است۱خرين سال زندگى مسعود در آن موجود نيست و در آن شکافى ديده مى‌شود که چند ماه از سال‌هاى ۵-۴۲۴ را دربر مى‌گير۲دين ترتيب دست‌کم بيست و پنج جلد از مجلدات از بين رفته است. اين قضيه به احتمال زياد زودتر اتفاق افتاده است. ابن‌فندق (صص ۲۰، ۱۷۵) بعضى از جلدهاى آن را در کتابخانه‌اى در سرخس و در کتابخانه مدرسه خاتون مهد عراق در نيشاپور و در کتابخانه‌هاى خصوصى ديده، اما کل مجلدات نبوده است. فقدان شوق براى کتابت اين اثر سترگ که موضوع آن به هر حال ماهيت محلى داشت و از بين رفتن کتاب‌هاى خراسان و افغانستان در هجوم وحشيانى چون غزان در زمان سلطنت سنجر، غوريان و خوارزمشاهيان و مغولان، اين فقدان تأسف‌بار را توجيه و تشريح مى‌کند۳.


(۱بق نوشته مورلى در عنوان کتابش Bibliotheca Indica (کلکته، ۱۸۶۲) و بارتولد، ترکستان‌نامه، ص ۲۲ و استوري، ص ۲۵۳. طبق اشاره سعيد نفيسى در مقاله ”بيهقي“ در EI چاپ دوم، مجلدات ۵ تا ۱۰ کاملاً باقى مانده است.


(۲ر مورد اندازه واقعى اين افتادگى نگاه کنيد به دو نظر متفاوت از س.ه. هوديوالا، مطالعه‌اى در تاريخ اسلامى هند (بمبئي، ۱۹۳۹) ص ۲-۱۶۱ و سعيد نفيسي، چاپ بيهقى (تهران، ۳۲-۱۳۱۹ - ۵۳-۱۹۴۰) جلد ۱، ص ۵۱۲.


(۳سخه‌هاى باقى‌مانده از تاريخ مسعودى تقريباً منشاء هندى دارند و به‌نظر مى‌رسد که بعضى از آنها داراى منشاء عموومى است. سعيد نفيسى در EI چاپ دوم، استوري، ص ۴-۲۵۲، و مقدمه فياض و نفيسى به چاپ‌هاى تاريخ بيهقي.


بيهقى کتابى هم در باب دبيرى با عنوان زينةالکتّاب نوشت. ابن‌فندق تنها نويسنده‌اى است که از آن ياد مى‌کند و به احتمال زياد وى در زندگى‌نامه بيهقى از همين کتاب نکات قابل ملاحظه‌اى را درباره موقيعت و رسالت طبقه دبيران نقل قول کرده است. على‌اکبر فياض چندبرگ از اين مجموعه را در يک کتابخانه خصوصى تهران با عنوان خطابه ارائه داده و آنها را از بيهقى دانسته است؛ بعيد نيست که اين برگ‌ها از زينةالکتّاب آمده باشد، به‌نظر مى‌رسد که بيهقى نويسنده مقامات ابونصر مشکان باشد که مجموعه‌اى از خاطرات و وقايع درباره استاد خود مشکان در ديوان رسالت بود. نويسندگان بعدى نظير عوفى و سيف‌الدين فضلى از اين مقامات بهره گرفته‌اند. به احتمال زياد اشاره بيهقى در تاريخ مسعودى (ص ۱۵۴) به مقامات محمودى همين کتاب است۴.


(۴رباره قطعات باقى‌مانده بيهقى در ساير منابع نگاه کنيد به نفيسى در EI چاپ دوم، نگارنده نتوانست اثر نفيسى را که در کتابشناسى او آمده يعنى آثار گمشده ابوالفضل بيهقى (تهران، ۱۳۱۵ - ۱۹۳۶) ببيند.


اليوت و داوسن (History Of India ج۲، صص ۵۷-۵۶) و نيز بارتولد (ترکستان‌نامه، صص ۲۲-۲۳) بر بى‌همتائى تاريخ بيهقى تأکيد ورزيده‌اند؛ مقايسه سبک و ساختار آن با ساير منابع معاصر همچون سبک متظاهرانه عتبى و تاريخچه کسالت‌بار گرديزي، نشان‌دهنده اين بى‌همتائى است. بيهقى با يک دروبين براى آيندگان تصويرپردازى کرده است. او در تاريخ خود به دفاع از جامعيت کار خود پرداخت و داد تاريخ را به تمام داد، مى‌خواهم که داد اين تاريخ به تمامى بدهم و گرد زوايا و خبايا برگردم تا هيچ چيز از احوال پوشيده نماند. اگر اين کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزايد، طمع دارم به فضل ايشان که مرا از مبرمان نشمرند“. (ص ۱۱) تازگى اين عقيده درباره تاريخ‌نگارى در بيزارى او از تاريخچه‌هاى خشک و بى‌روح بيان شده و به تعبير کالينگوود (Collingwood) ”تاريخ چپ اندر قيچي“ است؛ بيهقى مى‌گويد: ”فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز جنگ يا صلح کردند و اين آن را يا او اين را بزد و برين بگذشتند اما من آچه واجب است به‌جاى آرم“. (ص ۳۵۴)


اثر بيهقى يک تاريخ سلسله‌اى است چون چارچوب اصلى آن را تاريخ سلاطين غزنوى و مسائل گاهشمارى و منطقه‌اى شکل داده است. هنگامى که او تاريخ خود را مى‌نوشته يک مأمور بازنشته و در سنين سالخوردگى بوده از اين‌رو نيازى نمى‌ديده که اربابان پيشين خود را مدح و ثنا گويد. او در تاريخ مسعودى مى‌گويد قصدش بزرگ‌نمائى و قدردانى از سلطان مسعود نيست چون اينها امراء مقتدرى بودند و معاصران آنها نيز آن را تجربه کرده‌اند. بلکه ”غرض من آن است که تاريخ پايه بنويسم و بنائى بزرگ افراشته گردانم، چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار باقى ماند“ (ص ۹۶). بيهقى يکدندگى و لجاجتِ مسعود را در برخورد با سلجوقيان در خراسان به نقد مى‌کشد. او مى‌داند که گزارش وى درباره حرص و طمع سلطان در آمل و گرگان در سال ۴۲۶/۱۰۳۵ ناخوشانيد است: ”و سخت دشوار است بر من که بر قلم من چنين سخن رود وليکن چه چاره است در تاريخ محابا نيست“. (ص ۴۶۲) غيرمنصف بودن حتى در حق مخالفان هم در قاموس بيهقى راه ندارد. و با اينکه از ابوسهل زوزنى و هواداران او ناملايمت‌ها ديد و رنج‌ها کشيد ولى همواره مى‌گفت: شرارت و زعارتى در طبع وى مؤکد شده“. بيهقى در حق او انصاف روا مى‌داشت: ” در تاريخى که مى‌کنم سخنى نرانم که آن به تعصبى در تربّدى کشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پيرا“ (صص ۱۵۴، ۹ـ ۱۷۸، ۱۰۹).


بيهقى در اصول تاريخ‌نگارى خويش، ديدى دقيق و در شيوه تاريخى و نقد علمى داشت؛ برداشت و جهان‌بينى او برگرفته از خطوط عالى فرهنگ خراسان در اين روزگار بود؛ بيهقى محققى بود با نظر بلند و پخته و پرورده. او اصول تاريخ‌نگارى خويش را در ابتداى جلد دهم مجلدات خود بيان کرده است. او مى‌گويد اشتياق به دانش تاريخى و دانستن درباره گذشته يک اصل کلى است. اما اين دانش بايد مستلزم تلاشى شخصى و با اصل فى طلب‌العلم مقارنت داشته باشد و با خواندن کتاب‌ها حاصل آيد. در اين مقام خرد انسان و قوه تميز او اهميتى درخور دارد:


”گوينده بايد که ثقه و راستگوى باشد و نيز خرد گواهى دهد که آن خبر درست است و نصرت دهد کلام خدا آن را گفته‌اند لاتصدقن من‌الاخبار مالا يستقيم فيه‌الرأي، و کتاب همچنان است که هر چه خوانده آيد از اخبار که خرد آن را رد نکند شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فراستانند“.


متأسفانه بيهقى عامه مردم را نادان مى‌داند که به‌جاى اينکه در پى حقيقت باشند، باطل ممتنع را بيشتر دوست دارند چون اخبار ديو و پرى و غول بيابان و کوه و دريا که احمقى هنگامه سازد و گروهى هم چند ‌گرد آيند و وى گويد که در فلان دريا جزيره‌اى ديدم... که ماهى بود و يا پيرزنى که مردى را خر کرد:


”و آن کسان که سخن راست خواهند تا باور دارند ايشان را از دانايان شمرند و سخن اندک است عدد ايشان نيکو فراستانند ... و من که اين تاريخ پيش گرفته‌ام التزام اين‌قدر بکرده‌ام تا آنچه نويسم يا از معاينه من است يا از سماع درست از مردى ثقه.“ (۷ـ۶۶۶)


بيهقى شخصاً در اردوکشى‌هاى سلطان حاضر بود چون در اين مواقع ديوان‌ها هم دربار را همراهى مى‌کردند. در جائى که نتوانسته به اخبار دست اول دست پيدا کند؛ آنها را فردى موثق در ديوان پرس‌‌وجو کرده است. از اين‌رو گزارش خود را درباره جوانى و شجاعت مسعود در غور از عبدالغفار دبير، حدود پنجاه سال پس از آن واقعه، دريافت کرده است (۱۰-۱۰۹). بيهقى در خلال کار در ديوان، همواره از اسناد رسمى و مکاتبات با حاکمان دور دست، يادداشت‌بردارى مى‌کرد، از اين‌رو از اين يادداشت‌ها در جاى‌جاى تاريخ خويش بهره جسته است. تاريخ او از اين حيث يکى از منابع ارزشمند روابط خارجى غزنويان به‌خصوص با قراخانيان، زياريان و خلفاى بغداد است. متأسفانه هنگامى که بيهقى در زمان سلطنت سلطان‌عبدالرشيد از نظرها افتاد از دسترسى به اسناد شخصى‌ خود محروم شد تا آنجا که در بعضى موارد نتوانست به اسناد موثق دست پيدا کند. از اين‌رو اگر بيهقى به يادداشت‌هاى تاريخى خود دست مى‌يافت، تاريخ او دگرگون مى‌شد: ”و دريغا و بسيار بار دريغا که آن روضه‌هاى رضوانى بر جاى نيست که اين تاريخ را بدان چيزى نادر شدي“. (ص ۲۹۴) مثلاً او سال‌ها به دنبال بيعت نامه مسعود با خليفه جديد‌القائم (۶۷-۴۲۲/۷۵-۱۰۳۱) مى‌گشت و سرانجام آن را در نزد فرزندان ابونصر مشکان يافت (ص ۲۷۸). هنگامى که بيهقى درباره مناطقى که اطلاعات مستقيم از آن نداشت مى‌خواست مطلبى بنويسد به منابع معتبر رجوع مى‌کرد. گزارش او درباره خوارزم در جلد دهم مجلدات از تاريخ بيرونى درباره زادگاه وى گرفته شده است (۶۶۷ص)


سبک مجلدات سهل ممتنع است. در اين روزگار واژگان عربى وارد زبان فارسى شده بود. سياست سنى‌گرى شديد سلاطين غزنوى آنها را در رابطه مستقيم با خلفاى بغداد و فرهنگ آنها قرار داده بود و همواره بين اين دو حکومت سفرائى در رفت و آمد بودند. معروف است وقتى که ميمندى در سال ۴۰۵/۱۰۱۴ وزير محمود گرديد زبان عربى را وارد ديوان‌ها کرد در حالى که پيش از او ابوالعباس فضل‌بن احمد اسفراينى (که عتبى او را با عنوان قليل‌البضاعه فى الصناعه مى‌نامد) در ديوان از زبان فارسى بهره مى‌گرفت۵ز اين‌رو سبک بيهقى نسبت به پيشينيان خود پيچيدگى ويژه‌اى پيدا کرد و زبان فنى کارکنان ديوان به‌ نحوى در نثر وى تأثير گذاشت. ترکيبات و نظم کلمات سست ولى پيچيده و آکنده از مکث‌ها و حشو و زايد است. عربى‌گرائى در آن کاملاً پيدا است و ساختار بعضى از جملات نيز يادآور ساختار عبارات عربى است. بيهقى روايت خود را همواره با استعماره و حکايات از گذشته ايران اسلامى و پيش از اسلام آراسته و اين بر اطناب سبک او افزوده است. اما به تعبير بهار مجلدات از نمونه‌هاى بارز نثر فارسى جديد بود که در آن آثار بيهقى و استاد او ابونصر مشکان و قابوسنامه و سياستنامه مکانتى ويژه داشتند (سبک‌شناسي، جلد ۲، ص ۹۵-۶۲).


(۵تبي، جلد ۲، ص ۱-۱۷۰، جرباذقاني، ترجمه تاريخ يميني، چاپ على قويم (تهران، ۱۳۳۴-۱۹۵۵) ص ۲۱۹، بارتولد،ترکستان‌نامه، ص ۲۹۱ و ناظم EI، چاپ اول، مقاله ”الميمندي“.