تاريخ ايران سرجان ملکم در سال ۱۸۱۵ در دو جلد حجيم منتشر شد (از چاپ سال ۱۸۱۵ استفاده شده است. چاپ ديگرى از اين اثر در سال ۱۸۲۹ انجام گرفت). نخستين انگيزه ملکم از تأليف آن، يک انگيزه رسمى بود يعنى تهيه اطلاعات درباره منطقه‌اى که براى سياست انگليس اهميت داشت. (از ادمونستن به ملکم، منقول در ج.و.کي، Life of Malcom ، ۲ج (لندن، ۱۸۵۶)، ج۲، صص ۶۱-۶۰) خطر حمله فرانسه به هند در نخستين سال‌هاى سده نوزدهم موجب شد که حکومت هند شمارى از مأموران خود را براى فراهم آوردن اطلاعات و انعقاد قرارداد به ممالک آن سوى مرزهاى شمال غربى هند، گسيل دارد. بديهى است که اطلاعات گردآورى شده نياز به بررسى و ارزيابى همه جانبه داشت. به همين دليل مأمورانى به اين مناطق گسيل شدند و هر يک کتابى تهيه کردند. مونت استورات الفينستُن (Mount Stuart Elphinstone) کتابى درباره افغانستان نوشت. (مونت استورات الفنينستن، An account of the kingdom of Caubul ، ۲ج (لندن، ۱۸۱۵) هنرى پاتينجر (H.Pottinger) کتابى راجع‌به سند و بلوچستان (ه.پاتينجر، Travals in Beloochistan and Sinde ،”لندن، ۱۸۱۶) و ملکم هم تاريخى در باب ايران تأليف کردند. ملکم در دهه نخست سده نوزدهم سه مأموريت در ايران انجام داد و نوشت که ”پيگيرى وظايف سياسي، انگيزه تأليف تاريخ ايران در من پديد آورد ـ ملکم، تاريخ، ج۱، ص ix“.


انگيزه بعدى ملکم نوعى انگيزه دنيوى و معمولى بوده است. نوشتن تاريخ براى ملکم نوعى تفنن بود. ملکم آن را در سال ۱۸۰۸ شروع کرد و در ژانويه ۱۸۰۹ اظهار داشت که ”کار شتاب گرفته است.“ ولى در تابستان سال ۱۸۰۹ به‌دليل کار سياسى و ادبي، نوشتن را کنار گذاشت و تا سال ۱۸۱۱ که از سومين مأموريت خود به ايران برگشت، کار همچنان متوقف ماند. سرتاسر سال ۱۸۱۱ را به نوشتن پرداخت و در بمبئى از حقوق و مستمرى سفير سياسى بهره مى‌گرفت و با هزينه دولت منشى و کاتب و خانه داشت. لرد مينتو (Lord Minto) فراماندار کل اين امکانات را براى خدمت به ملکم و پاداشى در قبال کار او مى‌دانست. ملکم در پايان سال ۱۸۱۱ براى نظارت در کار چاپ کتاب به انگليس رفت. سومين انگيزه ملکم براى نگارش تاريخ خود، حس شهرت‌طلبى او بود. کتاب‌هاى پيشين درباره آسيا مشکلى را حل نمى‌کردند؛ در اوايل سده نوزدهم رويدادهاى هند و لشکرکشى‌ ناپلئون به مصر، علائق تجارى و نيز علائق فکرى و فرهنگى و حتى رمانتيک براى تهيه کتاب‌هاى بهتر و نيز ترکيبى از علائق گوناگون سياسى موجب شد که نياز به کتاب‌هاى بهتر درباره موضوعات شرقى بيشتر شود (از الفينستن به و. ارسکين. ۲۸ مارس ۱۹۱۱در کتاب ت. کالبروک Life of Elphinstons ، (لندن ۱۸۸۴) ج۱، ص ۳-۲۶۱). از اينرو کتاب ملکم نه تنها علائق سياستمداران و تاجران را از نظر اطلاعاتى ارضاء مى‌کرد بلکه آن ديدگاه رمانتيک غريبان را نيز درياره اسامى افسانه‌آميز ايران، بخارا و سمرقند اقناع مى‌نمود. تاريخ ايران ملکم در اين حيطه با آثار جميزميل (James Mill) سر والتر اسکات (Sir Walter Scott) و جميز موريه (James Morier) گره خورد. خود ملکم در اروپا به شهرت رسيد و از آکسفود به دريافت درجه LLD (دکتراى حقوق) نائل آمد (کي، جلد ۲، ص ۱۴۱).


جميز مکينتاش (James Mackintosh) از روشنفکرانى بود که در نهضت شناخت فکرى شرق سهمى درخور داشت (درباره سر جيمز مکينتاش نگاه کنيد به ر.ج. مکينتاش يادنامه سر جيمز مکينتاش، چاپ دوم، جلد ۲). مکينتاش در نيمه دوم سال ۱۷۹۰ در ويگ (Whig) نقشى به‌سزا داشت و از دوستان نزديک بنتام (Bentham) مالتوس (Malthus) سيدنى اسميت (Sydney Smith) و لرد جفرى (Lord Jeffrey) بود. وى به ‌سبب نياز به پول منصب متصدى اسناد بمبئى را پذيرفت. اما در بمبئى دريافت که کار وى کاملاً او را از کارهاى فکرى باز مى‌دارد؛ چندى بعد که پولى براى خود ذخيره کرده بود به انگليس برگشت. او در بمبئى پلى بود بين دنياى فکرى لندن و نويسندگان ملهم از بمبئى و با انجمن ادبى که راه انداخت تأثيرى درخور در آنها به‌جا گذاشت. در اين مورد مى‌نويسد:


من تلاش کردم در بين آنهائى که با يارى از گنجينه‌ شرق چيزى بر دامنه دانش مى‌افزودند، نوعى انگيزه و علاقه به تحقيق ايجاد کنم. کوشش من اين بود که اصول کلى نقادى تاريخى را که تاکنون... در تحقيقات هند فراموش شده بود، بار ديگر زنده کنم (مکنيتاش، ج۱، ص ۴۴۴).


پسر او نيز نوشت ”او در زمان اقامت در بمبئى سايه تدبير و کمک خود را بر روى تمام آثار ارزشمند تحقيقى گستراند“ (مکينتاش، ص ۲۴۲). به‌نظر مى‌رسد که واقعيت غير از اين باشد. ويليام ارسکين (W.Erkine) و ک. ج. ريچ (C.J.Rich) هر دو داماد او بودند. مکينتاش، ويلکس (Wilks) را برانگيخت تا تاريخ ميسور خود را بنويسد و نيز از بريگز (Briggs) خواست تا کتاب‌الفهرست را براى وى ترجمه کند (مکينتاش، ص ۲۴۲). ملکم براى نخستين بار در سال ۱۸۰۸ با وى ملاقات کرد و به‌زودى از معاشران صميمى او گرديد. بر اثر پافشارى و تشويق مکينتاش بود که ملکم به تأليف تاريخ خود پرداخت و دست‌نوشت او را نيز مکينتاش مى‌خواند و تصحيح مى‌کرد. نکته منطقى اينکه کتاب ملکم تحت‌تأثير انجمن ادبى قرار گرفت و با واسطه مکيناش هم از جهان فکرى نشريه Edinbrugh Review تأثير پذيرفت و همين روند موجب بسط افق فکرى ملکم گرديد.


تاريخ ايران ملکم چهار بخش است. بخش اول با ۲۷۴ صفحه، تاريخ ايران را تا فتوحات عربان دربر مى‌گيرد. اين بخش تفصيلات قابل ملاحظه‌اى دارد ولى دربر دارنده محدوديت‌هاى چشمگير نيز هست. شش فصل نخستين آن شرحى از تاريخ ايران بر پايه شاهنامه فردوسى و بعضى از آثار عربى و فارسى است. چنين گزارشى ناگزير ماهيتى افسانه‌اى دارد و لذا بر اعتبار وقايع لطمه وارد کرده است. ملکم کاملاً از اين امر آگاه بود اما تصميم داشت که دامنه تاريخ خود را به سه زمينه محدود کند. ۱. با توجه به آثار موجود نويسندگان يونانى و لاتين اطلاعات جديدى فراهم آورد (ملکم، جلد ۱، ص x).۲. ملکم مى‌دانست که حماسه ملى ايران در ايدئولوژى و جهان بينى ايرانيان تأثيرى درخور دارد و آن را شکل داده است. ۳. ملکم مى‌دانست که در افسانه‌ها واقعيت‌هاى زيادى مُضمر است و فقط از راه مقايسه دقيق و با حوصله مى‌توان از اين افسانه‌ها واقعيت‌هائى را بيرون کشيد والا خود افسانه چيزى ارائه نخواهد داد. وى به‌رغم نظريات ريچاردسن (Richardson ـ ريچادسن ،A dissertation on the languages, literatures and manner of eastern nations) معتقد بود که گزارش‌هاى ايرانى و يونانى شباهت زيادى به يکديگر دارند از اينرو در فصل هفتم اين بخش به تطابق‌هاى چندى دست يافت که چندان خوشانيد نبود.


بخش دوم تاريخ ايران ملکم دوره فتوحات عرب تا قيام نادرشاه را دربر مى‌گيرد. اين بخش ۳۶۹ صفحه دارد و يک جلد کامل را به خود اختصاص داده است. تفصيلات اين بخش به پاى بخش اول نمى‌رسد. ملکم مى‌گويد که در اين بخش اطلاعات ”بسنده‌اى در اختيارم بود از اينرو مى‌توانستم اطلاعات درباره سلسله‌هاى مختلف را از لابه‌لاى اين منابع دربياورم ـ ملکم، ج۱، ص ۲۷۵“ بخش سوم تاريخ او حاوى ۳۱۸ صفحه و کلاً يک مجلد است و به تاريخ ايران از نادرشاه تا استقرار سلسله قاجار يعنى به تاريخ پيش از ورود ملکم به ايران اختصاص دارد. اين بخش مفصل‌تر از بخش پيشين است و ملکم در اين‌باره مى‌گويد که از قيام نادرشاه به بعد ”رويدادها به‌دليل ارتباط با سلسله قاجار اهميت زيادى يافته است“. بخش چهارم تاريخ ملکم اصلاً تاريخ نيست بلکه گزارش مفصلى از حيات اجتماعى ايران است که نيمه دوم جلد دوم را به خود اختصاص داده است.


با اينکه کتاب ملکم شرح جامعى از تاريخ ايران است ولى محدوديت‌هائى را هم دربر دارد. تاريخ او دربر دارنده اطلاعاتى است که در زمان ملکم درباره تاريخ ايران موجود بود. از اينجا است که در اين تاريخ بخش مفصلى راجع به حيات اجتماعى ايران و فصل مفصلى درباره تاريخ ايران سده هيجدهم و نيز تأکيد بر تاريخ افسانه‌اى ايران و بازتاب آن در هويت ملى ايران آمده است. از اينها گذشته، تاريخ ايران ملکم در حقيقت بازتاب آن در هويت ملى ايران آمده است. از اينرو اين تاريخ در جائى به پايان مى‌رسد که بايد دربر دارنده روابط ديپلماتيک مى‌شده است.


ملکم در نوشتن تاريخ خود از سه نوع منبع بهره گرفته است. ۱. منابع جامع و تحقيقات اروپائى (ملکم در تاريخ خود با تواضع اعلام مى‌دارد که تمامى ‌آثار اروپائى را درباره تاريخ و ادبيات ممالک شرقى مطالعه کرده است) ۲. مجموعه‌اى از منابع تاريخى فارسى که در زمان سفر وى به ايران فراهم آورده بود. ۳. اطلاعات دست اولى که زيردستان او در دومين و سومين سفر وى به ايران گردآورى کرده بودند. در بمبئى نسخه‌اى در اختيار او قرار گرفت که دساتير نام داشت و شرح صحيحى از دين زردشتى بود. اين نسخه‌ در واقع جعلى بود ولى ملکم آن را موثق برشمرده بود گو اينکه همواره بر اين فکر بود که ارزش تاريخى چندانى ندارد. او کتابى هم به‌نام دبستان مذاهب به‌دست آورد (تأليف در سده يازدهم/ هفدم. ترجمه انگليسى (پاريس، ۱۸۴۳). نگاه کنيد به دانشنامه اسلام، مقاله ”دبستان مذاهب“). سر ويليام جونز (Sir William Jones) از مستشرقان نسل پيش از ملکم، دبستان مذاهب را تحسين و توصيف کرده بود. (براون، تاريخ ادبى ايران، ج۱، صص ۵-۵۴) ولى ملکم درباره آن بدبين بود و به‌خصوص بخش تاريخى آن را درباره مسائل باطنى رد کرد (ملکم، ح۱، صص ۴-۱۸۳). ملکم برخلاف جونز، از کتاب انکتيل دوپرون (Anquetil du Perrun) کمال بهره را برد و به‌درستى ابراز داشت که اين اثر از آثار بسيار موثق و صحيح درباره دين زردشتى است. (ملکم، ج۱، ص ۱۹۳). چهارمين منبع او گروهى از کتيبه‌ها، مُهرها، سکه‌ها و اندکى هم مکتوبات تاريخى زبان پهلوى بوده است. زبان پهلوى را اروپائيان به غير از تلاش‌هاى پرون براى خواندن متون پهلوي، نخوانده بودند ولى سيلوستر دوساسى (Silvestre de sacy) بعضى از کتيبه‌هاى آن را خوانده بود و ملکم نيز از آنها بهره گرفت۱نجمين گروه منابع او، آثار عربى راجع به ايران بود. خود ملکم زبان عربى نمى‌دانست ولى از ترجمه‌هاى فارسى بعضى از اين منابع بهره جست و از آنها به‌عنوان تکمله‌اى براى منابع فارسى و يا هندى استفاده کرد.


(۱هلوى را از انکتيل دو پرون استفاده کرده است و سلسيوستر دوساسى هم در کتاب خود Memoiers sur diverses antiquites de la prese (پاريس، ۱۷۹۳) از فرهنگنامه پرون بهره گرفته است.


روشن نيست که آيا از آثارى همچون تاريخ گزيده به‌طور مستقيم و يا به گونه دست‌دوم بهره گرفته است. ولى پيدا است که از روضةالصفاى ميرخواند و تاريخ طبرى مستقيماً استفاده کرده است. از تاريخ طبرى در زيرنويس‌هاى خود به گونه ”طوبري“ ياد کرده است و اطلاعات او در تاريخ وى فقط در تاريخ طبرى مُضمر است. ترديدى نيست که ترجمه تاريخ بلعمى در اختيار ملکم بوده است. طرفه اينکه او نمى‌داسنته منبع موثقى در اختيار دارد. طُرفه از اين نظر که غير از مستند بودن آن، جميز فريزر (James Fraser) نيز درباره آن نوشته بود: ”اين تاريخ از آثار موثق برشمرده مى‌شود و در شرق از محبوبيت زيادى برخوردار است ـ ”جميز فريزر، نادرشاه (لندن، ۱۷۴۳) ج۲، کاتالوگ،ص ۴“. اما ملکم ترجيح داد تا بيشتر بر زينةالتواريخ عزيزالله متکى باشد. اليوت (Elliott) و داوسن (Dowson) اين اثر را از آثار بى‌ارزش ناميده‌اند (اليوت و داوسن، تاريخ هند، ج۷، صص ۷-۱۶۶). نتوانستم درباره عزيزالله اطلاعات بيشترى به‌دست آورم ولى پيدا است که منشاء عربى دارد چنانکه ملکم نيز بدان تأکيد ورزيده است و به احتمال زياد نسخه کتاب او در نزد ملکم به زبان فارسى بوده است. در مورد داورى ملکم از روى اين منابع و توانائى او در خواندن متون فارسى بايد ترديد روا داشت چون خود او ابراز مى‌دارد که در خواندن متون فارسى از منشى خود استفاده مى‌کرده است (ملکم، ج۱، ص ۳۹). ششمين گروه منابع او حماسه ملى ايران بود که فردوسى آن را سروده بود. ملکم مى‌گويد که چند نسخه از شاهنامه را در اختيار داشته ولى نسخه مورد استفاده او چاپ ۱۸۱۱ کلکته بوده است.


هفتمين و آخرين گروه منابع او در مورد ايران باستان، نوشته‌هاى گوناگون بيگانگان بوده است. اين آثار شامل کتب يوناني، بيزانسي، سرياني، ارمنى و يهودى مى‌شد. ملکم جز آثار يونانى به هيچ يک از آنها دسترسى نداشته است. او با سنجيدگى تمام در روايات و نقل قول‌هاى خود از اين آثار استفاده کرد و در فصل هفتم به منظور مقايسه از آثار مورخان يونانى بهره جست.


از اين هفت منبع هيچ يک در اختيار ملکم نبوده و يا اين که تنها از سه منبع مستقيماً استفاده کرده است. از اين سه بيشترين بهره را از شاهنامه فردوسى بوده است. اين گزينش وى بازتابى از شرايط و اوضاع زمانه او بوده و تا حدودى هم گزينش سنجيده و حساب دشه ملکم برشمرده مى‌شده است. از اينها گذشته، بهره‌گيرى او از اين منابع انتخابي، همواره با اعتماد و اطمينان نبوده است.


برداشت و ديدگاه ملکم از تاريخ ايران اصولى نبود.وى مى‌نويسد: ”بايد به‌خاطر داشته باشيم که انسان‌ها را عادت‌هاى آنها مشخص مى‌کند و خوشى‌ها و ناخوشى‌هاى ما قياسى است .... فرهنگ جامعه ما طورى است که نمى‌توان درباره اوضاع و احوال جامعه ديگر به قضاوت نشست .... درست است که ما مرهون تمدن هستيم ولى نبايد بر برترى تمدن‌‌هاى ديگرى در حالت بربريت به سر مى‌برند صحه بگذاريم“ (ملکم، جلد ۲، ص ۲۰-۶۱۹).


با اين وجود، ملکم تاريخ ايران را منحظ مى‌نامد. از ديد او ايران در حالت بربرى باقى مانده و در آن هيچ نوع پيشرفتى صورت نگرفته است. اين حالت انحطاط را گاهى پادشاهانى چون انوشيروان دادگر و يا سلاطين سست عنصرى سر بر مى‌‌آوردند و بار ديگر مملکت را دچار سردرگمى و فقر و فاقه و نابسامانى مى‌کردند. خود ملکم آزاديخواه تندروى بود و اعتقاد داشت که آسيائى‌ها ارزش آزادى را نمى‌دانند و بيشتر امنيت را ترجيح مى‌دهند و امنيتى که با رهبرى مستنبد تندخو فرارز مى‌آيد نه حکمرانى سست عنصر و ضعيف. با اين معيار ملکم به طرف داورى اخلاقى از نوعى کشيده شد که آن را شامل حال ملل اروپائى نمى‌دانست. مثلاً وى از اعمال آقامحمدخان در مورد استقرار امنيت از راه ترور و وحشت دفاع کرد و اينکه تنها روشى بود که اين ملت مى‌توانست با آن روى صلح و صفا ببيند (ملکم، جلد ۲، ص ۵-۲۷۲). اين معيار او نوعى بود که ملکم را قادر نساخت تا فراتر از آن برود. عمل شاه‌عباس اول در از بين بردن فرزندان خود، شايد براى نجات کشور از نابسامانى لازم و ضرورى بود (ملکم، جلد ۲، ص ۶-۵۶۵). ملکم ناگزير بعضى از مزاياى قاطع و مثبت را براى توجيه اعمال ظالمانه پيش کشيد. او با اين معيار تيمور را در بوته نقد گذاشت و سلطان‌محمد را نيز کاملاً محکوم کرد (ملکم، جلد ۲، ص ۲۰). اما او کلاً استبداد را محکوم نکرد. استبداد در نظر او معلول بود نه علت و تأثيرات اخلاقى آن بدتر از مواد آن بود. در نظر ملکم بدترين معلول انحطاط ايران در اخلاقيات مردم انعکاس داشت؛ به‌رغم او ايرانيان مردمان غافل، متقلب، دمدمى مزاج و بدتر از همه خودخواه بودند: ”نوعى خودخواهى شديد و چشمگير همه ايرانيان را فرا گرفته است“ (ملکم، جلد ۲، ص ۳-۶۲۲).


براى ملکم پرسشى که پيش مى‌آيد اين است که دليل کمبود پيشرفت و سوءاخلاق و منازعات خونين پياپى و مداوم در چه چيزى نهفته است. در ميان ملل متمدن سپاهى وجود دارد که از آحاد مردم شکل گرفته و اگر منابع به‌قدر کافى باشد مى‌تواند در ايام صلح بهتر از ايام جنگ از مردم حمايت کند. اما اين سپاد در جوامع بربرى از طبقه‌اى جدا از طبقات اکثريت مردم انتخاب مى‌شود و مستمرى و حقوق منظمى هم ندارد. در نتيجه براى حفظ انضباط اين سپاه همواره بايد جنگ باشد تا حقوق و مستمرى آن هم تأمين شود و آن را از خطر فناى ايام صلح مصون نگهدارد (ملکم، جلد ۲، ص ۱۳۹). در پاسخ به پرسش‌ کمبود پيشرفت هم مسئله را به گردن اسلام و موقعيت زنان در جامعه مى‌اندازد. ملکم ميانه‌اى با اسلام نداشت؛ از نظر او بهترين خصايص دين اسلام از مسيحيت برگرفته شده است. در مورد ويژگى‌هاى ديگر هم ”دين اسلام دينى است مخالف اصلاحات و پيروان آن با تعصبات، خرافه‌پرستى و تمايلات بى‌جهت مقيد شده‌اند. چيزى جز بربريت نمى‌توانست نتيجه اين دين باشد. نمونه از ملل مسلمان وجود ندارد که به درجه والائى از تمدن رسيده باشند“. اما چرا اين وضعيت پيش آمده است؟ براى اين وضعيت دو عامل وجود دارد. پيش از همه پيامبر اسلام جنگ سخت‌کشى را ترغيب کرده است (ملکم، ج۱، صص ۷۰-۱۶۹) عامل دوم هم نهاد تعدد زوجات و خلوت‌گزينى زنان بود که ”بى‌ترديد در ميان مللى که اين دين را پذيرفته‌اند عامل مهمى در عقب‌ماندگى از قافله تمدن بوده است ـ همو، ج۲، ص ۶۲۲“. ملکم در جاى ديگر عوامل ديگر،بيش از هر چيز اخلاقى مملکت و پيشرفت و آبادانى آن بستگى تمام به اين مسئله دارد. بعضى از مللى که زنان آنها در جامعه آزادى رفت و آمد دارند هنوز در وضعيت بربرى به سر مى‌برند؛ ولى ملتى ديده نمى‌شود که زنان را محصور نگهدارند و حق تعليم و تربيت را از آنها دريغ دارند تا چه رسد به اين که ناها به رده‌هاى بالاى حيات تمدن بشرى بکشانند.“


ملکم به مهارت تمام اين بحث را ادامه مى‌دهد و زيان‌هاى حرمسرا را برمى‌شمارد و اينکه ”مردم ايران همچون ساير مسلمانان به خود اجازه مى‌دهند که در التذاذ از داشتن حرم، آزادانه رفتار کنند“. از نظر ملکم اين مسئله سستى و تن‌پرورى به‌دنبال دارد و نشانه بارز آن خنثى بودن آقامحمدخان بود که توانست توانمندى‌هاى خود را در جاى ديگر به‌کار گيرد و با موفقيت بر تخت سلطنت جلوس کند.


پس از نظر ملکم سلوک با زنان در وهله نخست به افراط در عشق‌ورزى مى‌انجامد و نتيجه‌ آن هم سستى و تن‌پرورى است. در وهله دوم هم موقعيت زنان در جامعه، مطلق‌گرائى و استبداد را مى‌پروراند. مسلمانان در خانه مستبدى مطلق هستند و اين استبداد آنها را در حکومت نيز منعکس مى‌شود. ”بدين ترتيب بابرده‌گردانيدن نيمى از آحاد جامعه، نيمه ديگر به‌صورت ستمگران جلوه مى‌يابند و همين نکته مانع محکمى در مقابل پيشرفت و تمدن مى‌گردد“ (ملکم، جلد ۲، ص ۷۰-۱۶۹).


در وهله سوم گرايش مسلمانان به زبان موجب امحاء انگيزه‌هاى عمده در مورد اعمال نيک و بزرگ مى‌شود. ”هنگامى که زنان موقعيت به حق خود را در جامعه به‌دست آورند تأثيرى درخور در مردان خواهند داشت و رفتارهاى خشن و هيجانات عاطفى آنها را در تلطيف خواهند کرد و آنان را به اعمالى چون سخاوت، شجاعت و ملاطفت واخواهند داشت. زنان فرهيخته عاشق شجاعت و فضيلت و هنر هستند و اين زيبائى آنها را رقم مى‌زند و مردان از براى کسب تحسين چنين زناني، به طرف اعمال نيک و پسنديده کشيده مى‌شوند.


پيدا است که ملکم روابط جنسى را يکى از عوامل بنيادى درک و فهم تاريخ ايران مى‌داند. به‌نظر مى‌رسد که اين عامل ذهن او را به خود واداشته بود، براى توجيه اين عامل هم از مورد آقامحمد‌خان و سياست وحشت‌بار او مدد جسته است در حالى‌که در اين ميان جنبه‌اى وجود دارد که ملکم ظاهراً نپذيرفته است و اين جنبه در اختيار گذاشتن زنان و دختران اعيان متمرد به اعضاء فرودست جامعه بود (البته به‌‌ندرت رخ داده است). ”هيچ نوع منطقى براى اين عملى که رسواکننده، غير انسانى و غيرعادلانه است وجود ندارد، و همين عمل در ميان اعمال ديگر شايد نشانه بارز و بى‌رحمانه يک نفر مستبد وحشى و صاحب‌قدرت باشد“. از نظر ملکم موفقيت ايران باستان بيشتر بر اثر احترامى بود که به طبقه زنان قايل بودند.


منشاء اين عقايد در کجا نهفته بود؟ اين مسئله در حقيقت با طرح دو پرسش حل مى‌شود. آيا ملکم در داورى و مشاهده اين عوامل محق است و به‌درستى آن را درک کرده است؟ و آيا او به‌درستى قضيه را دريافته است؟ در مورد پرسش نسخت بايد پيش از همه به گزارش ملکم راجع به ديدگاه خود رجوع کرد. ”من با روشنى و صراحت به مطالعه پرداختم و همواره در پى حقيقت بودم. عقايد من که با آزادى سرشته شده شايد از اين نظر ارزشمند باشد که در مکتب تچربه بار آمده است“. به‌عبارت ديگر، ملکم به مجموعه‌اى از فراد ساده و طرفدار فلسفه تعلق داشته است. در اين زمان برخورد ملکم با ايران، همچون برخورد يک تن ديپلمات است؛ شغل او تأمين اتحاد با ايران است و همين نکته او را به معاملات سخت و اسراف مى‌کشاند. مى‌گويند وى طورى پول خود را خرج مى‌کرده که در نظر ايرانيان گوئى درصدى از آن را خرج مى‌کرده است. از اينها گذشته، ملکم از اين نظر روى هم رفته از موفقيت اندکى برخوردار شد. از اينرو تعجب‌آور نيست که ايرانيان را منحط بنامد. افزون بر اين، عقيده ملکم درباره عدم پيشرفت ايرانيان، تحت‌الشعاع ديدگاه کلى وى قرار گرفته است. او در سيزده‌سالگى راهى هند شد و از آن پس از در هيئت سرباز در دنياى رمانتيک هندى و جامه لطيف و فضاى سلحشورانه جامعه انگلو ساکسن آنجا به سر برد يعنى جائى که حتى يک زن اروپائى براى معاشت و معاشقه پيدا نمى‌شد. ملکم پيش از سفر دوم خود به ايران ازدواج کرد. وى به زن خود نوشت: ”من به وجود تو مباهات مى‌کنم و هم‌اکنون يکى از قوى‌ترين انگيزه‌ها را که يک مرد با آن به افتخارات مى‌رسد، دارم ـ کي، ج۱، ص ۴۱۴“.