حسب‌حال‌ها يا زندگى‌نامه‌هاى خودنگاشته

حسب‌حال‌هاى پيش از سده بيستم اندک و کم‌اهميت هستند و تصوير نارسائى از زندگى و زمان نويسنده ارائه مى‌دهند. از اين نوع آثار، حسب‌حال شيخ محمدعلى حزين لاهيجى با عنوان سوانح‌العمرى يا تذکره حزين و روزنامه ميرزامحمد کلانتر فارس که در سال ۱۲۰۰/۶-۱۷۸۵ تأليف کرده و تجربة‌الاحرار و تسليةالابرار عبدالرزاق بيک مفتون‌بن نجفقلى‌خان دنبلى (متوفى ۱۲۴۳/۸-۱۸۲۷) شهرت دارند و دربر دارنده خاطرات شخصى هستند. شاه طهماسب( ۸۴-۹۳۰/۷۶-۱۸۲۴) نيز يک حسب‌حال دارد ولى قابل قياس با برنامه نيست.


بيان وقايع در آثار زندگى‌نامه نويسان متفاوت با مورخان نبوده است. تمامى اين افراد مسلمان بودند و آشنا به نظم سياسى و اجتماعى جامعه خويش. وظيفه و کار دولت به‌طور آرمانى شرايطى پديد مى‌آورد که در آن امکان زندگى بهتر فراهم مى‌شد و براى تصوير اين نظريه تواريخى را مى‌نوشتند و شرح‌حال‌ها هم بيشتر در مورد افرادى بود که زندگى مرفهى داشتند. از اينها گذشته چون اوج کمال تاريخ در وحى باريتعالى بر محمد (ص) پيامبر و تجلى پيروزى او در جامعه اسلامى خلاصه مى‌شد از اين‌رو در ادبيات شرح‌حال نويسى بيشترين تأکيد بر مسلمانانى مى‌شد که نگين خرد الهى به حساب مى‌آمدند چون علم الهى را تعقيب مى‌کردند (علما) و يا با پيامبر ارتباط خويشى داشتند (سادات). از اين‌رو کار شرح حال‌نويس در حقيقت نوشتن شرح حال مؤمنان بوده است. او و مورخ با شرح واقعيت سر و کار داشتند (يا تصور مى‌کردند که واقعيت است) ولى ارتباط آنها با جهان در مقام مسلمان، رابطه آنها را با واقعيت تعريف و تفسير مى‌کرد.


نکته بايسته اينکه در نظر مسلمانان ”دين“ و ”دولت“ يکى بود. براى آنها مسئله‌اى به نام تعلق به جامعه‌اى غير از جامعه خودشان وجود نداشت. از اين‌رو جهتگيرى آنها نوعى جهتگيرى تفسير ”مذهبي“ از تاريخ بود. حمدالله مستوفى اين امر را در تاريخ گزيده خود بيان کرده است. در باب پنجم آن درباره ائمه، قراء، مشايخ و علماى دين (به ترتيب سالشماري) عبارات زير آمده است: ”اما به سبب آنکه علما در دين اسلام به مرتبه انبيا ديگر اديان هستند و ذکر انبيا در ابتدا آمده، در انتها ذکر ايشان مى‌رود تا اول و آخر کتاب به ذکر اهل دين مشرف باشد“ (چاپ براون، متن فارسي، ص ۷۵۵). او در مورد نفوذ و اقتدار مشايخ کبار مى‌نويسد که ”از قول مشايخ کبار مروى است که اوليا خدا در ملت اسلام پيوسته سيصد کس موجود باشند و چهل تن را از ايشان مرتبه بلندتر باشد و هفت را از چهل بيشتر و يکى از هفت برتر و او قطب وقت باشد و حجةالحق على‌الخلق و مدار جهان بر دات او باشد. چون يکى از اينها متوفى گردد از مرتبه درون او يکى را که به مقام او نزديکتر باشد بر جاى او نشانند تا پيوسته اين ترتيب برقرار بود (چاپ براون، متن فارسي، ص ۷-۷۹۶)“. عقيده بر اين بود که علما وارثان پيامبر هستند و در ايران نيز به سلسله مراتب سادات و علما عقيده داشتند و همين نکته پايگاه ويژه‌اى در ادبيات شرح حال‌نويسى ايران براى آنها پديد آورده است.


هدف شرح‌حال‌نويسى همچون مورخ، تهذيب و تزکيه بوده است. محمدبن محمود آملى در نفائس‌الفنون (تأليف در ۷۵۳/۵-۱۳۳۴) مى‌نويسد که ارزش تاريخ و تراجم احوال در گردآورى داستان‌ها و احاديث نيست بلکه در تهذيب و تنبيه است تا آنجا که خردمندان دل به اين دنيا نبدند بلکه براى به‌دست آوردن سعادت ابدى نيز بکوشند (چاپ سنگى تهران، جلد ۲، ص ۲۱۱). البته اين انگيزه در بين مورخان مشترک بود ولى در بين شرح حال‌نويسان چندان محلى از اعراب نداشت چون با مسائل عقلى بيشتر سر و کار داشتند. اين امر به‌خصوص در مورد شرح‌حال‌نويسان تراجم احوال و اوليا و عرفا بيشتر مشهود است چون با وقايع عريان کمتر سر و کار داشتند و بيشتر حکاياتى را تعريف کرده‌اند که حاکى از کرامات اوليا و عرفا است. از اين‌رو عطار در مقدمه تذکرةالاولياى خود درباره انگيزه تأليف اين کتاب مى‌نويسد: ”روزگارى پديد آمده است که الاخير شر و اشرارالناس اخيارالناس را فراموش کرده‌اند. تذکره‌اى ساختم اوليا را و اين کتاب را تذکرةالاولياء نام نهادم تا اهل خسران روزگار اهل دولت را فراموش نکنند و گوشه‌نشينان و خلوت‌گرفتگان را طلب کنند و يا ايشان رغبت نمايند تا در نسيم دولت ايشان به سعادت ابدى پيوسته گردند“ (چاپ ر.نيکلسن، مقدمه، صفحه‌هاى ۱۵-۱۳).


شرح حال‌نويسان تراجم احوال در تواريخ محلى علاوه بر اينکه تحت تأثير بعضى از انگيزه‌هاى يادشده در بالا بودند بلکه از عصبيت بومى نيز الهام مى‌گرفتند. افزون بر اينها عنصر ايمان دينى هم در ميانه بود. نويسندگان شمارى از تراجم احوال با مسئله عامه فهيم کردن قضايا سر و کار داشتند (و از آثار پيشينيان خويش آزادانه و يا بدون شناخت اقتباس مى‌کردند) هدف آنها از نوشتن، تعليم، تهذيب و تفنن بود. آثارى چون هفت اقليم و تذکره شاعران در اين زمره مى‌گنجند. آنهائى که حسب‌حال مى‌نوشتند هم دلايل چندگونه‌اى داشتند. برخى هم‌چون ميرزامحمد، کلانتبر فارس، از براى تفنن و سرگرمى شخصى مى‌نوشته است پاره‌اى ديگر هم شايد به اين دليل دست به قلم برده‌اند که وقايع و رويدادهاى زمانه آنها را براى آيندگان ثبت کنند رويدادهائى که خودشان شخصاً درگير آنها بوده‌اند.


از طبقات مختلف ادبيات شرح حال‌نويسي، هيچ يک خاص ايران نبوده، ويژگى‌هاى آنها کمابيش در آثار ديگر ممالک اسلامى هم آمده است. ولى دو طبقه از آنها شايد بيشتر از سايرين در ايران رواج داشته است: تراجم احوال فرقه‌ها و يا طريقت‌هاى مذهبى و تاريخ محلى با تأکيد ويژه بر شرح حال خاندان‌هاى محلى و مأموران بومي. گفتنى است که اين مسئله اتفاقى نيست چون از اين واقعيت مايه گرفته که در تاريخ ميانه ايران رابطه پير - مريدى و وابستگى ايالتى يا وطن شهرى شديد بوده است. ارزش اين دو طبقه از ادبيات شرح حال‌نويسى براى مورخ چندان هماهنگ و يک‌دست نيست. نويسندگان طبقه نخست چندان گرايش نقادانه نداشتند از اين‌رو اطلاعات آنها آکنده از افسانه و حکايت است و براى مورخ ارزش بايسته‌اى ندارد گو اينکه روايات غيرمنتقدانه هم مى‌تواند پرده از روى رازها برکنار نهد و جاهاى خالى تاريخ را پر کند. از سوى ديگر، اطلاعات موجود در تواريخ محلي، به رغم تنگ‌دامنگى آنها براى مورخ تمدن اسلامى چندان ارج و اهميتى ندارد. بخش‌هاى ديگر ادبيات شرح حال‌نويسى ايران همچون همتاى عربى آن به جزء در جائى که نويسنده آنها را عامه‌فهم گردانيده در حکم منابع ثانوى هستند و منابع تاريخى را تکميل مى‌کنند و اطلاعاتى درخور در زمينه تاريخ اجتماعى و ديوانى پيش‌رو مى‌نهند.