فتح کابل

صالح‌بن نصر پس از مبارزه با يعقوب و شکست خوردن از وى براى کمک گرفتن از رتبيل حاکم کابل به او پناه برد و وى را به جنگ با يعقوب تحريک کرد. يعقوب پس از مشورت با اطرافيان، چاره‌اى جز جنگ با سپاهيان رتبيل نيافت و چون از نظر تعداد سپاهيان و نيرو و امکانات جنگى ضعيف‌تر از رتبيل بود تصميم گرفت که حيله جنگى به‌کار برد بنابراين يکى از افراد خود را نزد او فرستاد و پيغام داد: ”من مى‌خواهم که به خدمت تو پيوندم و در پيش تو جان سپارى‌ها کنم من اينقدر دانم که مرا مجال مقاومت تو نباشد. اگر من بگويم که من خدمت او مى‌روم، اين لشکر مرا متابعت نکنند و تواند بود که مرا و اتباع مرا بکشند و من با اين جماعت مى‌گويم که با او مصاف خواهم کرد تا ايشان با من موافقت کنند چندان که به خدمت تو رسم. چون به تو پيوندم ايشان را به ضرورت با من موافقت بايد کرد“.


رتبيل که از يعقوب در هراس بود، جواب مساعد داد و رفت و آمد فرستادگان دو طرف ادامه يافت چون دو لشکر به هم رسيدند رتبيل از صالح‌بن نصر خواست که مبارزه نکند و زمانى را براى ملاقات دو طرف در نظر گرفتند. در روز مقرر رتبيل بر تخت سلطنت نشست و سپاهيان او در دو طرف صف کشيدند يعقوب و افراد او در حالى‌که نيزه‌هاى خود را پنهان کرده بودند و در زير لباس زره به تن داشتند و وارد شدند. چون يعقوب نزديک رتبيل رسيد تعظيم کرد و در همان حال شمشير خود را بيرون کشيد و او را به قتل رساند، سپاهيان او به افراد رتبيل حمله آوردند و کفار با آگاهى از تقل رتبيل فرار کردند. کفار بيشمارى به قتل رسيده، عده‌اى نيز اسير شدند. اموال و اسب و فيل‌هاى رتبيليان به غنيمت گرفته شد. در اين ماجرا صالح‌بن نصر به زابلستان گريخت و ملک زابلستان پس از درخواست يعقوب او را تحويل داد. يعقوب صالح را محبوس کرد و او در حبس درگذشت. برادر رتبيل نيز از يعقوب امان خواست و خويشان رتبيل تخت و خزانه او و سلاح‌ها و اموال بسيارى را با کشتى نزد يعقوب فرستاد. ”يعقوب اسيران و برادران رتبيل و قرابتان را که به زنهار آمده بودند با خويشتن به سيستان آورد، ولى پيلان را آنجا بگذاشت. گفت: مرا پيل نبايد که ايشان همايون نباشند که ايزد ابرهه را به پيل ياد کرد (تاريخ سيستان، ص ۲۰۶).


مؤلف تاريخ سيستان جنگ يعقوب با رتبيل را در سال ۲۴۹ هـ.ق به‌صورت مبارزهٔ روياروى ذکر مى‌کند و مى‌نويسد: سپاهيان رتبيل مجهز به فيل بودند و اين امر کار يعقوب و سپاه او را مشکل‌تر مى‌کرد ولى آنان با شجاعت تمام جنگيدند ”تا بر يکجا شش‌هزار مرد بکشتند و سى‌هزار مرد اسير گرفتند...“(تاريخ سيستان؛ ص ۲۰۵). اين فتح با دلاورى سردارانى چون از هر به‌دست آمد، وى ”به حرب رتبيل، خرطوم پيلى را به شمشير بيرون انداخت که حمله آورده بود بر سپاه يعقوب و هزيمت آن سپاه بيشتر از آن بود“ (تاريخ سيستان، ص ۲۷۱).


يعقوب در سال ۲۵۱ هـ.ق صالح‌بن حجر را به حکومت رُخد فرستاد، ولى وى عليه يعقوب قيام کرد و يعقوب به جنگ او رفت، محاصره قلعه صالح چند روزى طول کشيد و چون صالح‌بن حجر نتوانست مقاومت کند خود را کشت. مردم، قلعه را تسليم کرده امان خواستند. يعقوب قلعه را به يکى از افراد مورد اعتماد خود سپرده به سيستان بازگشت.


در سال ۲۵۵ هـ. پسر رتبيل که در بست محبوس بود فرار کرد و به رُخد رفته، سپاهى جمع‌آورى نمود و آنجا را به‌دست گرفت. يعقوب به طرف رُخد لشکر کشيد. پسر رتبيل به کابل گريخت، يعقوب او را تعقيب کرد ولى به‌علت نامناسب بودن هوا و برف شديد بازگشت و در راه با ترکان و خلج۱ مبارزه کرد و عده‌اى از آنها را کشت و تعدادى را به‌عنوان برده با خود آورد.


(۱). اقوامى ترک که در بين افغانستان کنونى و سيستان مسکن داشتند.


خلج گروهى از ترکان بودند از قديم ميان هند و سيستان مى‌زيستند. هيبت و لباس آنان شبيه ترکان است و به زبان ترکى سخن مى‌گويند (اصطخري، مسالک و ممالک، ص ۱۹۶). صورةالارض، ص ۱۵۶-۱۵۵.


يعقوب يک‌بار نيز در سال ۲۵۸ هـ. به‌سوى کابل لشکر کشيد و پس از جنگى طولانى با پسر رتبيل، بر او غلبه نموده اسيرش کرد سپس به‌طرف بلخ و باميان رفت و پس از تصرف بلخ و کشتار و غارت بسيار به‌سوى هرات رهسپار شد.

يعقوب و خوارج

يعقوب پس از تسلط بر سيستان به عمار که يکى از رهبران خوارج بود، پيغام فرستاد و او را نسبت به تغيير اوضاع سيستان هشدار داد و يادآور شد که رهبران قبلى خوارج بيشتر وقت خويش را صرف جنگ با حکام ستمگر خليفه مى‌کردند يا در مرزهاى سيستان با کفار مى‌جنگيدند و آزارشان به مردم سيستان نمى‌رسيد و چون اکنون حکومت سيستان از دست خليفه بيرون آمده، جنگيدن در سيستان ضرورتى ندارد (تاريخ سيستان، ص ۲۰۲ و ۲۰۳) و از عمار خواست يا تسليم شود يا بدون چشمداشت به سيستان به جنگ با کفار و فرستادگان خليفه در ديگر نقاط بپردازد. يعقوب با اين پيام به عمار خارجى فهماند اول آنکه وابسته به خليفه نيست و دوم آنکه چون بيشتر خوارج از مردم سيستان هستند قصد نابودى آنها را ندارد و مى‌خواهد با آنان مصالحه نمايد. يعقوب بعدها در عمل نيز با وارد کردن خوارج در سپاه خود اين ادعا را به اثبات رساند. عمار، يعقوب را مطمئن ساخت که با او کارى ندارد و دربارهٔ پيوستن به يعقوب بايد بينديشد. در اين هنگام، از هر بن‌يحيى از خويشان يعقوب که يکى از سرداران سپاه نيز بود و با خوارج دوستى داشت آنان را براى ورود به سپاه يعقوب ترغيب نمود وعده کرد اين عمل موجب قرب و ارتقاء درجه سپاهگيرى آنها خواهد شد. بدين ترتيب، عده‌اى از خوارج به سپاه يعقوب پيوستند ”يعقوب مهتران ايشان را خلعت داد و نيکوئى گفت که از شما هرکه سرهنگ است، امير کنم و هرکه يک سوار است سرهنگ کنم و هرچه پياده است شما را سوار کنم و هرچه پس از آن هنر بينم، جاه و قدر افزايم (تاريخ سيستان؛ ص ۲۰۵).


در سال ۲۴۹ هـ، اسدويه خارجى از رهبران خوارج به جنگ يعقوب آمد، ولى شکست خورد و سر او را بر دار آويختند.


در سال ۲۵۱ هـ، يعقوب پس از شکست صالح‌بن نصر، چون در عمار خارجى نيز سرسازگارى نمى‌ديد، آماده جنگ با او شد. عمار که آمادگى جنگيدن نداشت، غافلگير گشت و به قتل رسيد. سر عمار را به شهر آوردند و به در طعام آويختند و تنش را به درآکار. محمد وصيف در اين باره شعرى دارد:


عمر عمار ترا خواست وزو گشت برى تيغ تو کرد ميانجى به ميان دد و دام


عمر او نزد تو آمد که چون نوح بزى درآکار تن او سر او باب طعام


خوارج پس از کشته شدن عمار، عقب‌نشينى کردند و در اسفزار پناه گرفتند.


در سال ۲۵۸ هـ، عبدالرحمان خارجى (در تاريخ سيستان نام اين شخص عبدالرحيم آمده است) رهبر خارجيان کروخ، قيام کرد و خود را اميرالمؤمنين ناميد و لقب ”المتوکل على‌الله“ بر خود نهاد و کوه‌هاى هرى و اسفزار و اطراف خراسان را گرفت. يعقوب با تحمل سختى‌هاى ناشى از سرماى شديد آن ناحيه، مقاومت کرد تا اينکه عبدالرحمان مجبور به تسليم شده امان خواست. يعقوب او را پناه داد و حکومت اسفزار و اطراف را به عبدالرحمان واگذار کرد. سال بعد (۲۵۹ ق) خوارج بر عبدالرحمان شوريدند و او را کشتند و ابراهيم بن اخضر را به رهبرى انتخاب کردند. علت کشته شدن عبدالرحمان به‌دست خارجيان مشخص نيست اما با توجه به شواهد و قراين به‌نظر نمى‌رسد علت قتل عبدالرحمان سازش او با يعقوب باشد زيرا ابراهيم‌بن اخضر نيز همين روش را در پيش گرفت. بدين ترتيب، مى‌توان احتمال داد که عبدالرحمان خواسته است عليه بعقوب اقدامى کند و چون يعقوب، خوارج را مورد لطف قرار داده بود و آنان وارد سپاه يعقوب شده و از امکانات سپاهيان او برخوردار بودند به مخالفت با عبدالرحمان برخاسته او را به قتل مى‌رسانند و تأييد اين سخن فرستادن سر عبدالرحمان برخاسته، او را به قتل مى‌رسانند و تأييد اين سخن فرستادن سر عبدالرحمان به‌وسيله يعقوب نزد خليفه است که از همدستى يعقوب در قتل عبدالرحمان به‌وسيله خوارج و تأييد وى حکايت دارد.


ابراهيم‌بن اخضر ضمن اظهار اطاعت هدايائى نيز براى يعقوب فرستاد. يعقوب سرزمين‌هاى تحت سرپرستى عبدالرحمان را به او واگذار کرد و او را مطمئن ساخت که سپاهيان او نيز چون خوارج ديگر مى‌توانند در امان باشند و در جرگه سپاهيان يعقوب درآيند و اگر عايدات سرزمين‌هاى مذکور تکافوى آنان را نکند، يعقوب از خزانه خود کمک خواهد کرد و اين الطاف در عوض محافظت و مراقبت آنان از مرزها خواهد بود. ابراهيم و سپاهيان او خواسته‌هاى يعقوب را پذيرفتند و به اطاعت او درآمدند و يعقوب دستور داد که خوارج از امتيازات سپاهيان او برخوردار شوند و نام آنان در ديوان عرض نوشته شد و ابراهيم‌بن اخضر، سپهسالار آنان گرديد و اين گروه از سپاهيان يعقوب در تاريخ به ”جيش شرات“ معروف هستند.


يعقوب در صلح با خوارج اين هدف‌ها را دنبال مى‌کرد: ۱. بيشتر خوارج بومى سيستان بودند و يعقوب به‌سبب دلبستگى به هموطنان آنها قصد آزار آنها را نداشت ۲. دشمنان هميشگى سيستان، کفار مرزهاى شرقى آن منطقه بودند که خلفا نيز به اين مهم پى برده، سعى مى‌کردند از سرداران نيرومند خود در آن نواحى استفاده کنند تا از نفوذ کفار به مرزهاى ايران جلوگيرى شود و دادن حکومت خراسان به طاهر نيز در پى همين هدف بوده است. چون يعقوب مقاصدى در زمينهٔ پيشرفت در سرزمين‌هاى ايران داشت و نمى‌توانست حضور و نظارت مستمر در مرزها داشته باشد، تصميم گرفت با خوارج از در سازش درآيد تا هم از جانب حملات خوارج که مردانى شجاع و جنگجو بودند در امان باشد و هم از وجود آنان در مرزها براى جلوگيرى از نفوذ کفار استفاده کند.