تفکر سياسى يعقوب

يعقوب هيچ‌گاه اطاعت از خليفه را براى استحکام قدرت و تسلط خود لازم ندانست. او حاکم دست‌نشاندهٔ خليفه نبود و بدون منشور و فرمان خليفه و با اتکاء به نيروى خود و سپاهيان او اقدام کرد. خدعه و نيرنگ عباسيان دربارهٔ خدمتگزاران صديق، به‌خصوص ايرانيان (ابوسلمه خلال، ابومسلم، آل برمک، فضل بن سهل و طاهربن حسين و غيره) يعقوب را بر آن وارد داشته بود که هيچ‌گاه به خليفه عباسى اعتماد نکند. يعقوب بر خلاف حکام دست نشانده، با قدرت شمشير بر سرزمين‌ها دست مى‌يافت و در بسيارى از موارد خليفه از روى اجبار و براى جلوگيرى از پيشروى‌هاى بعدى او فرمان حکومتى صادر مى‌کرد. اهداف استقلال‌طلبى و مقاصد کشورگشائى يعقوب به استناد اعمال و گفته‌هاى وى در مقاطع زمانى و مکانى مختلف آشکار است.


آمده است که چون يعقوب به سن جوانى و ازدواج رسيد، پيرى از اقوامش براى سر و سامان دادن زندگى و ازدواج از او سؤال کرد. يعقوب در جواب، شمشير از غلاف بيرون کشيد و گفت:”اى پدر ... ملک مشرق و مغرب را خطبه خواهم کرد و او را دست پيمانى به از اين نيست“ (جوامع الحکايات و لوامع الروايات، ص ۱۸۹) يعقوب چون سيستان را گرفت، گفت: ”اگر من بيارامم مرا دست باز ندارند“ (زين‌الاخبار، ص ۱۳۹). به هنگام قدرت‌يابى در سيستان به عمار خارجي، رهبر خوارج، پيغام فرستاد و متذکر شد: ”ما به اعتقاد نيکو برخاستيم که سيستان نيز فراکس ندهيم و اگر خداى تعالى نصرت کند به ولايت سيستان اندر فزائيم آنچه توانيم“ (تاريخ سيستان، ۲۰۳) و سپس در پيغام به ابراهىم‌بن اخضر، يکى ديگر از رهبران خوارج، گفت:”اين کوه‌ها و بيابان‌ها ثغرها است که شما از دشمنان نگاه بايد داشت، ما قصد ولايت بيشتر داريم و همه ساله اينجا حاضر نتوانيم بود“ (تاريخ سيستان ص ۲۱۸).


يعقوب زمانى که به فتح نيشابور و غلبه بر طاهريان اقدام کرد در پاسخ به فرستادگان محمدبن طاهر که از او فرمان خليفه را مطالبه مى‌کردند مقاصد استقلال‌طلبى خود را آشکار کرد. شمشير خود را بيرون کشيد و گفت: ”اميرالمؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشاندست؟ ... مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند، عهد من و آن اميرالمؤمنين يکى است“ (تاريخ سيستان ص ۲۲۳). و چون محمدبن طاهر نماينده‌اى نزد او فرستاد تا اگر فرمان خليفه دارد نشان دهد ”شمشير از زير مصلى بيرون آورد و به ايلچى گفت که منشور من اين است“ (تاريخ روضةالصفا، ص ۹). عملکردهاى بعدى يعقوب نيز نشان‌دهندهٔ استقلال خواهى او است. چون فارس را از دست محمدبن واصل گرفت، از جانب خود حاکم تعيين کرد (الکامل فى التاريخ، ج ۷، ص ۲۶۷). پس از شکست از خليفه در پاسخ نماينده او گفت: ”اگر زنده بمانم ميان من و تو اين شمشير است مى‌زنم تا آن روز که غالب شوم و کام خود را برانم“ (تاريخ روضةالصفا، ص ۱۴، سياستنامه، ص ۱۵ و ۱۶) اين مطالب مبين نياتش در برقرارى حکومت استيلائى است.


يعقوب از زمان رسيدن به قدرت تا ترک دنياى فاني، هيچ‌گاه از خليفه اطاعت نکرد و قصد اين کار را نيز نداشت. عدم اطاعت يعقوب از خليفه براى اولين‌بار، زمانى آشکار شد که خليفه او را از تسلط بر خراسان و طاهريان منع کرد ولى يعقوب گفت: خراسانيان از او خواسته‌اند که به آنجا رود و طاهريان را از حکومت براندازد. يعقوب هيچ‌گاه براى خليفه خراج نفرستاد يعنى نه خليفه او را عامل خود مى‌دانست و تأييدش مى‌کرد نه يعقوب چنين خواست و قصدى را داشت. يعقوب گاهى براى خليفه هديه مى‌فرستاد و هدف او جلب‌نظر خليفه بود و بدين وسيله، مى‌خواست از طرفى حکومت خود را به خليفه وابسته کند و خرده‌گيرى عده‌اى را برطرف سازد و از طرف ديگر قصد ارعاب خليفه را داشت و مى‌خواست قدرت خود را بنماياند. اهداف يعقوب بالاتر از اتکاء به خليفه بود و زمانى که متوجه مخالفت او شد۱، قصد کرد خليفه را خلع کند و فردى دست‌نشانده را به خلافت بنشاند و اين کار را مى‌خواست ابتدا با مسالمت و سپس حتى با جنگ عملى کند. معتمد در سال ۲۶۲هـ.ق وقتى از پيروزى يعقوب و خبر پيشروى احتمالى وى به جانب بغداد آگاه شد براى جلب رضايت او و جلوگيرى از پيشرفت او با دادن امتيازات بيشتر از طريق فرمان‌هاى حکومتى و آزادسازى ياران وى درصدد دلجوئى از او برآمد و اگر اجبارى در جنگ نمى‌ديد، به‌زودى مرعوب و تسليم مى‌شد.


(۱). سخن خليفه به حجاج خراسان، طبرستان و رى (تاريخ الامم و الملوک؛ ج ۹، ص ۵۱۲. الکامل فى التاريخ؛ ج ۷، ص ۲۸۸).


درست است که طاهر اولين حاکم ايرانى بود که خواستار استقلال شد ولى يعقوب پا را فراتر گذاشت و اولين حاکمى بود که به قصد خليفه به‌سوى بغداد لشکر کشيد و قصد برانداختن او نمود.

تشکيلات نظامى يعقوب

سپاه يعقوب، از نظر عقايد سياسى و مذهبي، از افراد مختلفى تشکيل شده بود که بيشتر آنان از گروه‌هاى عياران، مطوعه و خوارج بودند. البته از گروه صعلوک۱ و امرا و بزرگان خراسان و غيره نيز حضور داشتند.


(۱). به فارسى سالوک مى‌نويسد. لغت‌نويسان و مورخان آنان را گروهى از مردم فقير مى‌دانند که براى به‌دست آوردن حق و روزى به راهزنى مى‌پرداختند (برهان قاطع، المنجد، ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان و ملک‌الشعراء بهار در حاشيهٔ تاريخ سيستان). آنان با تسلط يعقوب بر نيشابور تصميم گرفتند به اطاعت يعقوب درآيند. يعقوب نيز آنان را به‌خوبى پذيرا شد (تاريخ سيستان، ص ۲۲۴ و ۲۲۵).


افراد نامى اين گروه، پسران شُرکب، (ابراهيم و ابوحفص يعمر و ابوطلحه منصور)، ابراهيم بن الياس ‌بن اسد، ابوبلال (هلال) خارجي، ابراهيم‌بن ابى حفص، احمدبن عبدالله خجستانى و عزيربن سرى بودند.


ورود افراد به سپاه يعقوب، مراحلى داشت و يعقوب شخصاً در انتخاب لشکريان خود دخالت کرد. اگر وضع ظاهرى فرد متقاضى را مناسب تشخيص مى‌داد، مهارت او را در تيراندازي، شمشيرزنى و اسب‌سوارى مى‌آزمود و پس از اطلاع از اصل و نسب و گذشته‌ خود، چنانچه او را موافق مى‌يافت، استخدامش مى‌کرد. ابتدا موجودى شخص متقاضى را تحويل مى‌گرفت و دستور مى‌داد آنها را به طلا و نقره تبديل کنند، نام او را در دفتر ”عرض“ ثبت کنند و خوراک و پوشاک و وسيله سواري، مناسب با شأن و رتبهٔ آن شخص در اختيار او مى‌گذاشت. هرگاه فردى از سپاه خود را مناسب نمى‌ديد او را اخراج مى‌کرد و اموال خود را که به طلا و نقره تبديل شده بود به او باز مى‌گرداند (مروج الذهب، ص ۶۰۱-۶۰۲).


براى محافظت از جان يعقوب، سپاهى خاصه تشکيل شده بود.”در پس خيمهٔ او خيمه نصب مى‌کردند که غلامان خاصهٔ او در آنجا به سر مى‌بردند هرگاه که او را کارى بود يکى از غلامان را آواز دادى تا آن مهم کفايت کردي“ (مروج الذهب، ص ۶۰۳-۶۰۴).


تعداد دوهزار نفر از سپاهيان يعقوب براى جشن‌ها و اعياد و مراسم رسمى تربيت يافته بودند. آنان افرادى تنومند بودند و هرکدام چماقى زرين يا سيمين بر دوش داشتند و در مراسم رسمى در دو طرف بارگاه به صف مى‌ايستادند (احياءالملوک، ص ۵۸. تاريخ روضةالصفا ص ۱۴و تاريخ سيستان ص ۲۲۲).


بيشتر اسبان سپاه به يعقوب تعلق داشت و هزينهٔ آذوقه و علوفه آنها از اموال او تأمين مى‌شد. در سپاه يعقوب بيشتر از شتر و خران سپيد که به خران صفارى شهرت داشتند استفاده مى‌شد و استر به‌علت مشکلات چرا کردن، کم‌تر ديده مى‌شد. يعقوب استفاده از فيل را در مشابهت با سپاهيان ابرهه که با فيل به نابودى کعبه رفتند خوش يمن نمى‌دانست (تاريخ سيستان، ص ۲۰۶).


سپاهيان يعقوب را اطلاعت محض مى‌کردند (مروج الذهب، ص ۶۰۱ و ۶۰۳) او در لشکرکشى‌ها از تختى چوبين براى نظارت بر کار لشکر استفاده کرده از همان جا دستورات لازم را صادر مى‌کرد. نام تمام سپاهيان در ”ديوان عرض“ نوشته مى‌شد که مطابق با رتبه و مراتب آنها مواجب دريافت مى‌کردند. پس از ورود خوارج به سپاه يعقوب ”يعقوب همه ياران و مهتران او را خلعت داد و عارض را فرمان داد تا نام‌هاى آنها به ديوان عرض نبشت و بيستگانى آنها پيدا کرد بر مراتب“ (تاريخ سيستان، ص ۲۱۸).

اعتقادات يعقوب

آنچه مسلم است يعقوب به دين اسلام معتقد بود ولى در مورد اينکه پيرو کدام مذهب و فرقه‌اى بوده است، به‌طور مستند، نمى‌توان قضاوت کرد. عده‌اى از مورخان به‌علت همدلى خوارج سيستان و خراسان با او و حضور آنان در سپاهش، معتقد هستند که يعقوب نيز خارجى بوده است.


مؤلف مجالس المؤمنين، صفاريان را شيعه مى‌داند (مجالس المؤمنين، ج۲، ص ۳۳۸) و در دليل شيعه بودن يعقوب مى‌نويسد: به يعقوب اطلاع داده شد که ابويوسف، عثمان‌بن عفان را لعن مى‌کند. يعقوب دستور داد ابويوسف را حاضر کنند. به اطلاع يعقوب رسانده شد که ابويوسف، عثمان‌بن عفان صحابى را لعن مى‌کند و منظور او عثمان‌بن عفان سگزى شيخ شما نيست؛ يعقوب گفت: ”او را رها کنيد که مرا با صحابه کارى نيست“ (تاريخ سيستان، ص ۳۴۰).


نظام‌الملک پا را فراتر مى‌گذارد و از روى تعصب، فقط به‌دليل لشکرکشى او به بغداد عليه خليفه، او را بدون سند، اسماعيلى مى‌خواند. (سياستنامه، ص ۱۱).


مؤلف تاريخ سيستان مى‌نويسد که او در ابتداى هرکارى به خداوند توکل مى‌کرده است و ”از باب تعبد صد و هفتاد رکعت نماز زيادت کردى از فرض و سنت و از باب صدقه هر روز هزار دينار همى داد“ (تاريخ سيستان، ص ۲۶۳).


از عملکرد يعقوب به نظر مى‌رسد که شخصاً به جنگ افراد مسلمان اقدام نمى‌کرده است، مگر آنکه مجبور به نبرد مى‌شد و اگر با کفار، جنگى آغاز مى‌نمود سعى داشت آنان را به اسلام بخواند و اگر کسى مسلمان مى‌شد به اموال و فرزندان او کارى نداشت و چنانچه پس از اسارت به اسلام مى‌گرويد، خلعت داده، مال و فرزندش را به او بازمى‌گردانيد (تاريخ سيستان، ص ۲۶۸ و ۲۳۲).