بعد از فتح ايران به‌دست عرب‌ها، زبان عربي، زبان رسمى و ديوانى شناخته شد. چون صفاريان حکومت قسمتى از شرق ايران را به‌دست آوردند، يعقوب که احساسات وطن‌پرستى و استقلال‌طلبى بر او غلبه داشت، به مخالفت با فرهنگ و زبان عربى که ثمره و نشان غلبه بيگانگان بر سرزمين او محسوب مى‌شد برخاست. اينکه آيا يعقوب، واقعاً زبان عربى نمى‌دانست يا تظاهر به عدم آشنائى به زبان عربى مى‌نمود، دقيقاً مشخص نيست. از طرفي، بعيد مى‌نمايد که او با حضور در جمع مطوعه و در ارتباط و زد و خورد با خوارج۱ که قسمت اعظم زندگى او را شامل مى‌شود، از اين زبان بهره‌اى نگرفته باشد. از طرف ديگر، در تاريخ سيستان مى‌خوانيم که يعقوب هنگام گذر از ويرانه‌هاى خانه صالح‌بن نصر، وقتى با تأسف دبيرش از نوشتهٔ روى ديوار روبه‌رو مى‌شود، علت را جويا مى‌گردد و ”دبير نوشته را مى‌خواند و ترجمه مى‌کند“ (تاريخ سيستان، ص ۲۲۰). در جاى ديگر آمده است که چون شعر عربى ممدوحان بر او عرضه شد ”او عالم نبود، درنيافت“ (تاريخ سيستان، ص ۲۰۹) به هر حال پس از دستيابى يعقوب بر هرات، چون شعراء او را به زبان عربى مدح مى‌گويند، يعقوب به محمدبن وصيف، دبير رسائل، مى‌گويد: ”چيزى که اندر نيابم چرا بايد گفت؟“ (تاريخ سيستان) اين سخن يعقوب که به عمد يا از روى واقعيت بيان شد، عامل طرح و جايگزينى مجدد زبان پارسى به منزله زبان دربارى گرديد و شعراء مديحه‌سرا را وادار ساخت که به زبان پارسى شعر گويند و اين سرآغاز نضج مجدد زبان پارسى شد.


(۱). در تاريخ سيستان دربارهٔ پيروان حمزه آمده است: ”بيشتر مردمى که بر حمزه خارجى جمع شده بودند از عرب‌ها بودند“ ”و سپاه او بيشتر همه از عرب و تازيان بودند“.


محمدبن وصيف، اولين شاعرى بود که يعقوب را به پارسى ستايش نمود و ”اول شعر اندر عجم او گفت“ ۲.


(۲). محمد عوفى مؤلف لباب‌الالباب (ج۱، ص ۲) معتقد است، اولين شاعرى که به فارسى شعر گفته عباس نامى بود که در زمان مأمون مى‌زيست.


مؤلف تذکرةالشعرا (ص ۲۶و ۲۷) نيز نقل مى‌کند: يعقوب پسرى داشت (توضيح: در هيچ منبعى سخن در مورد خانواده و فرزند يعقوب نرفته است و با توجه به مرام فکرى و زندگى پرحادثه و پرفراز و نشيب سياسى و نظامى او ازدواج و صاحب فرزند شدن او دور از واقعيت مى‌نمايد) که به هنگام بازى جوز چون گويش وارد هدف شد از شدت شوق فرياد برآورد: غلطان غلطان همى رود تا لب گو. اين جمله به مذاق يعقوب خوش آمد و به دستور او چند مصراع ديگر بدان افزوده آن را دو بيتى ناميدند.


محمدبن وصيف، يعقوب را بر فتوحات عديده و غلبه بر زنبيل و عمار خارجى و تسخير سيستان، کرمان، فارس و هرات مى‌ستايد و مى‌گويد:


اى اميرى که اميران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولاى و سگ بند و غلام
ازلى خطى در لوح که ملکى بدهيد بى ابى يوسف يعقوب‌بن الليث همام۳
...


(۳). تاريخ سيستان؛ ص ۲۱۰


محمدبن وصيف در زمان عمرو نيز شاهد وقايع تاريخى بود و اشعارى در کشته شدن رافع دارد (اين واقعه مربوط به سال ۲۸۳هـ.ق است).


اى دل بکرين از طبران که
فيروزه نماى از صدف مرجان
و رافع اکران که شدش خسفه
از فعل الى حفص شدن جيشان۴


(۴). تاريخ سيستان؛ ص ۲۵۳


اين شاعر که دوره يعقوب، عمرو و طاهر را به‌طور کامل دريافته است، از بى‌ارادگى طاهر در خلاصى عمرو آزرده خاطر بود و براى اينکه واقعيات را براى عمرو روشن نمايد، اشعارى مى‌سرايد که عمرو با خواندن آنها ”نوميد گشت و دل از اين جهان برگرفت“ (تاريخ سيستان، ص ۲۶۰).


کوشش بنده سبب از بخشش است کار قضا بود و ترا عيب نيست
بود و ببود ۵ از صفت ایزدست بندهٔ درمانده بیچاره کیست
اول مخلوق چه باشد زوال کار جهان اول و آخر يکيست
قول خداوند بخوان: فَاْستَقِمْ ۶ معتقدى شو و بر آن بربايست۷


(۵). در تاريخ ادبيات در ايران اثر دکتر صفا ”نبود“ نوشته‌اند.


(۶). ”فَاْستَقِم کما اُمرتَ و مَن تابَ مَعَکَ و لا تطْغوا انّهُ بِما تَعْلمونَ بَصير“ همراه با آنان که با تو رو به خدا کرده‌اند، همچنان که مأمور شده‌اى ثابت قدم باش و طغيان مکنيد که او به هر کارى که مى‌کنيد بيناست (هود، ۱۱۲).


(۷). تاريخ سيستان، ص ۲۶۰


آخرين نشان محمد وصيف را در شعرى مى‌يابيم که بعد از دستگيرى طاهر و يعقوب، پسران محمدبن عمرو، و گسيل آن به بغداد سروده است. اين واقعه مربوط به سال ۲۹۶هـ.ق است و از حيات شاعر در اين زمان حکايت مى‌کند.


...
دولت يعقوب دريغا برفت ماند عقوبت به عقب بر حواس
عمرو عمر رفت و زو ماند بار مذهب روباه به نسل و نواس
اى غماّ کامد و شادى گذشت بود دلم دايم ازين پر هراس
هرچه بکرديم بخواهيم ديد سود ندارد ز قضا احتراس
...
جهد و جِدِ يعقوب بايد همى تا که زجده بدر آيد اياس۸


(۸). اياس‌بن عبدالله مهتر عرب که يعقوب و عمرو را خدمت کرد (تاريخ سيستان، ص ۲۸۷).


بر روى سنگ گور يعقوب دو بيت شعر عربى با ترجمه فارسى مشاهده شده است.


  خُرَاسَانَ احْويِها وَ أکْنافَ فارِسِ
وَمَا کُنْتُ عَنْ مُلْکِ الْعِراقِ بِآيِس
سَلامٌ عَلَى الدُنيا وَ طيِبِ بَسِيِمها
کَأنْ لَمْ يَکُنْ يَعْقُوبُ فيِها بِجَالسٍ
بگرفتم اين خراسان با ملک پارس يکسان
ملک عراق يکسر از من نبود رَسته
بدرود باد گيتى با بوى نوبهاران
يعقوب ليث گوئى در وى نبُد نشسته ۹


(۹). غزالى، نصيحةالملوک، ص ۱۶۴


مسعودى، بيت اول اين شعر را منتسب به اشعار سروده خود يعقوب در زمان لشکرکشى به بغداد ذکر مى‌کند (مروج‌الذهب، ص ۶۰۱). اين جوزى نيز نوشتهٔ قبر يعقوب را ابياتى ديگر مى‌داند (امنتظم فى تاريخ الملوک و الامم، ص ۱۰۶)


مؤلف مقالهٔ ”دو بيت فارسى بر تربت يعقوب ليث“ آن اشعار را متعلق به محمدبن وصيف مى‌داند که به هر دو زبان شعر مى‌گفته است (خلخالى ”دو بيت فارسى بر تربت يعقوب ليث“ مجله مهر، سال اول، شماره هشتم، دى ۱۳۱۲).