نبرد ديرالعاقول

يعقوب در سال ۲۶۲ هـ.ق عازم اهواز شد و مطرح کرد که به ملاقات معتمد، خليفه مى‌رود. عمرو، برادر يعقوب، که از نيت اصلى او باخبر بود، معترض کار وى شده همراه پسر خود، محمد، به سيستان بازگشت. عمرو بعدها هم در دورهٔ زمامدارى آن ثابت کرد که برخلاف برادر، براى استمرار حاکميت، اطاعت از خليفه باشد. مؤلف تاريخ سيستان مى‌نويسد: يعقوب از روى‌گردانى عمرو ”مستوحش گشت“ (تاريخ سيستان، ص ۲۳۰). شايد يعقوب فکر مى‌کرد، اول آنکه عمرو سپاهيان و مردم را از هدف اصلى او که جنگ با خليفه است، آگاه خواهد کرد و ديگر آنکه ممکن بود عمرو به همين علت، مردم را عليه او بشوراند.


چون معتمد از حرکت يعقوب به جانب بغداد با خبر شد، چند تن از سرداران ترک خود را به همراه درهم بن‌نصر۱ که در آن زمان در خدمت خليفه بود نزد يعقوب فرستاد تا با مذاکره مانع از پيشروى او شوند. فرستادگان خليفه، پس از ملاقات و مذاکره با يعقوب بازگشتند و گفتند: يعقوب، امارت طبرستان، خراسان، جرجان، ري، فارس و شرطگى بغداد را مى‌خواهد. خليفه که از قدرت يعقوب در بيم بود، خواسته‌هاى او را پذيرفت. يعقوب چون از عقب‌نشينى خليفه و بيم او آگاه شد اين بار خواستار ملاقات خليفه در بغداد گرديد و به اين قصد از لشکرگاه خارج شد.


(۱). در مبحث ” يعقوب و تشکيل حکومت محلى در سيستان“ در فرجام کار درهم بن‌نصر متذکر شديم که بعضى از مورخين گفته‌اند که در بغداد به خدمت خليفه مشغول شد (تاريخ الامم و الملوک؛ ج ۹ ص ۵۱۶ الکامل فى التاريخ ؛ ج ۷، ص ۲۹۰).


معتمد، ابوالساج۲ را نزد يعقوب به اهواز فرستاد اهواز در اين موقع در تصرف يعقوب بود ولى يعقوب اصرار داشت به بغداد برود. ناگزير معتمد، تحت فشار افکار عمومى، از بغداد به قصد يعقوب خارج شد. حضور معتمد در جنگ، نشان‌دهندهٔ اهميت کار يعقوب است (تاريخ الامم و الملوک، ج ۹، ص ۵۱۷). خاصه آنکه موفق نيز يکى از فرماندهان لشکر بود.


(۲). ابوالساج از سرداران خليفه بود و چندى مأمور جنگ با زنگيان شد. او دامادش را به ميدان فرستاد که شکست خورد و اهواز به‌دست زنگيان افتاد و اين امر موجب عزل ابوالساج گرديد. گويا، تمايل داشت به يعقوب نزديک شود و به همين سبب، موفق پس از شکست يعقوب، به بغداد باز مى‌گردد و اموال ابوالساج را مصادره مى‌کند (الکامل فى‌التاريخ، ج ۷، ص ۲۹۱).


بدين ترتيب جنگ دو حريف در نزديکى ديرالعاقول۳ آغاز شد. در ابتدا قسمتى از سپاه موفق با شکست روبه‌رو شدند و چند تن از سرداران به قتل رسيدند ولى با پيوستن نيروهاى امدادى به لشکر خليفه، باز کردن آب دجله به روى لشکريان يعقوب، خوددارى عده‌اى از سپاهيان يعقوب از جنگ با خليفه و زخمى شدن يعقوب، خليفه پيروز شد. لشکرگاه يعقوب، غارت و حدود ده هزار رأس از چهار پايان و تعداد زيادى اموال به‌دست موفق افتاد.


(۳). ديرالعاقول يعنى پيچ و خميدگى رودخانه که به شکل مسير دجله در آن منطقه دلالت دارد (لسترنج، جغرافياى تاريخى سرزمين‌هاى خلافت شرقي، ص ۳۸) ديرالعاقول بين مداين و کسرى و نعمانيه و در نزديکى آن دير قنّى قرار دارد (ياقوت، معجم‌البلدان، ص ۵۹۰).


محمدبن طاهر که در اسارت يعقوب و همراه او بود رها شد (به گفته مسعودي، موفق او را آزاد کرد و خلعت کرد (مروج الذهب، ص ۶۰۰، الکامل فى‌التاريخ، ج ۷، ص ۲۹۱). و نزد موفق آمد. موفق او را گرامى داشت و مقام شرطگى بغداد را به او داد.


يعقوب پس از شکست به خوزستان بازگشت و در جندى‌شاپور مقيم شد. در اين هنگام صاحب‌الزنج۴ رسولى نزد يعقوب فرستاد و با دادن وعدهٔ کمک، از يعقوب خواست که به جنگ با خليفه ادامه دهد. يعقوب همکارى و کمک او را نپذيرفت. قصد يعقوب، خلع خليفه بود نه براندازى دستگاه خلافت اسلامى و پيوند او با صاحب الزنج مشروعيت او را که بارها از جانب ايرانيان مسلمان، زير سؤال رفته بود، کاملاً از بين مى‌برد. خليفه و مسلمان صاحب‌الزنج را کافر مى‌دانستند. به همين سبب، به گفته ابن اثير، يعقوب براى موجه جلوه دادن خود و همسوئى با مسلمانان معتقد به امر خلافت، در پاسخ صاحب‌الزنج به آيهٔ ”قل يا ايها الکافرون ...“ استناد کرد.


(۴). صاحب‌الزنج، على‌بن محمدبن عبدالرحيم از طايفه عبدالقيس است که ”ورزنين“، دهکده‌اى از توابع ري، به‌دنيا آمد. او مردى اديب و شاعر بود و در جواني، براى مدتى اطرافيان منتصر، خليفه عباسى را مدح مى‌گفت و بدين‌وسيله امرار معاش مى‌کرد. در سال ۲۴۹ ه. ق به بحرين رفت و مدعى انتساب به خاندان حضرت على (ع) شد و خود را علوى ناميد. عده‌اى از مردم بحرين اعتقاد آورده، او را تا مقام پيامبرى رساندند. محبوبيت على‌بن محمد در ميان مردم به آنجا رسيد که به او خراج مى‌پرداختند و با او عليه سپاهيان خليفه مى‌جنگيدند. او به صحرا رفت و مدتى در آنجا مقيم بود (الکامل فى‌التاريخ؛ ج ۷، ص ۲۰۶. تاريخ‌الامم و الملوک؛ ج ۹، ص ۴۱۱) و مدعى دستيابى به نشانه‌ها و هدايت از جانب خداوند شد. بيشتر پيروان و سپاهيان او، غلامان سياهپوست و زنگيان بودند که در کارخانه‌هاى توليد روغن چراغ از خرما به‌کارگرى مشغول بودند و به‌همين سبب به او لقب صاحب‌الزنج، دوست زنگيان دادند.


على‌بن محمد با شعار آزادى و برابرى نژادى قيام کرد و زنگيان را عليه اربابان و مالکان و غارت اموال آنان برانگيخت و بدين‌ترتيب سپاهيان را به‌سوى خود جلب کرد. (ابن طقطقي؛ تاريخ فخري؛ ص ۳۴۴).


در ميان سپاهيان او علاوه بر سياهان، عده‌اى ايرانى و عرب نيز حضور داشتند، از جمله: على‌بن ايان، سردار لشکر صاحب‌الزنج و دو برادر او (تاريخ‌الامم و الملوک؛ ج ۹، ص ۴۱۱).


على‌بن محمد مدت چهارده‌سال با سپاهيان خليفه - بيشتر توابع به فرماندهى موفق - در جنگ بود و مدت‌ها بر مناطقى از جمله بصره، اهواز، جزاير سيراف و بحرين مسلط گرديد و براى چند سال خطرى عظيم براى خلفاى عباسى محسوب مى‌شد و بدين‌سبب عباسيان منکر نسب او بودند. صاحب‌الزنج به سال ۲۷۰ ه. ق کشته شد و محل دفن او در عراق به‌نام ناجم معروف است. او دستور داده بود بر پارچه‌اى از حرير آيه ۱۱۱ از سوره توبه ”اِنَّ الله اشْتَرى مِنُ‌الْمُؤْمِنينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ‌آلْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فى سَبيل‌اللهِ...“ را بنويسند و آن را پرچم سپاه خود قرار داد (تاريخ‌الامم و املوک؛ ج ۹، ص ۴۱۳. الکامل‌ فى‌‌التاريخ؛ ج ۷، ص ۲۰۹). چون شعار خوارج نيز همين آيه قرآن بود، عده‌اى از مورخان، صاحب‌الزنج و پيروان او را از خوارج مى‌دانند، ولى غير از شعار مذکور، شواهد ديگر انتساب آنان را به خوارج تأييد نمى‌کند؛ زيرا يعقوب در پاسخ يارى صاحب‌الزنج، با جسارت به آيه کافرون استناد کرد. با وجود حضور خوارج در سپاه يعقوب، اگر صاحب‌الزنج و پيروان او خارجى بودند، يعقوب جانب احتياط را رعايت مى‌کرد. (الکامل فى‌التاريخ؛ ج ۷، ص ۲۹۱. العبر؛ ص ۶۹۴).


موفق قصد تعقيب يعقوب را داشت که به‌علت بيمارى منصرف شد و خليفه نيز به سامرا بازگشت. شکست يعقوب از سپاهيان خليفه در حقيقت شکست در ميدان تدبير و سياست بود نه شکست نظامي. ”او هرگز از خصمان هزيمت نشده بود و مکر هيچ‌کس بر او روا نشده بود“ (زين‌الاخبار، ص ۱۴۲).


مورخان شکست يعقوب را در نبرد ديرالعاقول، معلول عللى دانسته‌اند از جمله:


۱. بازکردن آب دجله به‌روى سپاهيان يعقوب که موجب فرو رفتن اسبان در گل و مانع از حرکت آنان شد و بدين‌ترتيب، چون امکان عقب‌نشينى نيز فراهم نگرديد، بسيارى از چهارپايان که حدود ده هزار تخمين زده شده بودند به‌دست سپاهيان خليفه افتادند و عده کثيرى از سپاهيان يعقوب نيز کشته شدند. يکى از افراد خليفه آتش در سپاه يعقوب انداخت که باعث ترس و متفرق‌شدن شتران گرديد (مروج‌‌الذهب؛ ص ۶۰۰ و ۶۰۱.).


۲. سپاهيان يعقوب، يکى از عوامل اصلى شکست او در جنگ با خليفه محسوب مى‌شوند؛ زيرا سپاه يعقوب از افراد و گروه‌هاى فکرى و سياسى متفاوتى تشکيل شده بود؛ از جمله مطوعه، عياران، خوارج، بزرگان خراسان و غيره که بعضيى از اين گروه‌ها نسبت به خليفه اطاعت محض داشتند و او را مظهر اسلام و حق مى‌دانستند. در نزد آنان، جنگ با خليفه، گناه محسوب مى‌شد و يعقوب با علم و شناخت نسبت به اين موضوع از ابتداء، جنگ با خليفه و قصد اصلى خود را در مقابله و خلع او پنهان کرده، مطرح مى‌‌نمود که مايل به ملاقات با خليفه است. يعقوب به جنگ با خليفه مجبور شد و مسلماً عده‌اى از سپاهيان - که نمى‌خواستند با خليفه بجنگند - مخالفت کردند و موجبات شکست يعقوب را فراهم ساختند.


خليفه دستور داده بود در ميان سپاه يعقوب ندا دهند و آنها را نسبت به عصيان و تمرد يعقوب آگاه سازند. چون سپاهيان يعقوب اين سخنان را شنيدند، عده‌اي، از جمله امراى خراسان، نزد خليفه آمدند و اظهار اطاعت نموده، به خليفه کمک رساندند (سياستنامه؛ ص ۱۳ و ۱۴).


۳. يعقوب از اعتقاد سپاهاين او باخبر بود و مى‌دانست که عده‌اى از آنها اگر با هدف اصلى او آشنا شوند، رهايش خواهند کر. به همين ‌دليل، در فکر تدبير بود و مقدماتى فراهم ساخت تا بدون جنگ با مقصود نايل شود؛ از جمله مذاکرات و مکاتبات با موفق که زمينهٔ پيروزى بدون جنگ با خليفه را فراهم مى‌ساخت و اگر موفق خدعه نمى‌کرد و معتمد به جنگ وادار نمى‌‌‌شد، يعقوب به مقاصد خود - خلع معتمد و جانشينى موفق - مى‌رسيد. همراه داشتن بارهاى مُشک (تاريخ‌الامم و الملوک؛ ج ۹، ص ۵۱۸. الکامل فى‌التاريخ؛ ج ۷، ص ۲۹۱). که پس از شکست به‌دست سپاهيان خليفه افتاد نيز مؤيد اين نکته است که او در فکر توافق مسالمت‌جويانه با خليفه، به اين امر اقدام کرده است.

يعقوب و حکومت اهواز

يعقوب، در سال ۲۶۲هـ.ق محمدبن عبيدالله‌بن هزار مرد کردى را به حکومت اهواز منصوب کرده بود، در حالى‌که صاحب الزنج فکر حکومت اهواز را در سرداشت.


از اين‌رو محمدبن عبيدالله، براى استحکام بخشيدن به حکومت خود، صاحب الزنج را فريب داده خود را متمايل به او نشان داد و وعده کرد که خطبه را به‌نام صاحب الزنج بخواند ولى روز جمعه خطبه به‌نام معتمد و يعقوب ليث خوانده شد. على‌بن ابان، سردار زنگيان، او را تنها گذاشت و احمدبن ليث ويه، فرمانده خليفه که مأمور تصرف اهواز بود بر محمدبن عبيدالله غلبه و او را دستگير کرد و نزد خليفه فرستاد.


يعقوب پس از شکست از خليفه به گنديشاپور آمد واليان خليفه از ترس، سرزمين‌هاى خود را ترک کردند و يعقوب بار ديگر به تصرف اهواز که در دست زنگيان بود اقدام کرد. سپاهيان يعقوب با على‌بن ابان، جنگيدند و سرانجام توافق کردند که زنگيان آنچه آذوقه در اهواز است، تصاحب نمايند و اهواز را به ياران يعقوب واگذار کنند. يعقوب دستور داد در اهواز به‌نام معتمد و او سکه ضرب کنند.


يعقوب در آخرين روزهاى حيات

خليفه حتى پس از شکست يعقوب از او واهمه داشت؛ زيرا رسولى براى دلجوئى، همراه با فرمان حکومت فارس نزد يعقوب فرستاد. گويا يعقوب براى بار دوم در سال ۲۶۵هـ.ق قصد بغداد کرد و خليفه خواست با دادن حکومت فارس به او، منصرفش سازد ولى يعقوب سر سازش نداشت و چون گرفتار بيمارى بود جواب فرستاد که هنوز در قصد خود اصرار دارد و اگر از بيمارى خلاصى يابد مجدداً به جنگ با خليفه اقدام خواهد کرد. در غير اين‌صورت، خليفه از دست او راحت خواهد شد و خاطرنشان کرد که اگر در جنگ مجدد با خليفه شکست بخورد، به زندگى سادهٔ خود باز خواهد گشت.


يعقوب زمانى که در گنديشاپور روزگار را به بيمارى سپرى مى‌کرد نامه‌اى به عمر و نوشت و از او دربارهٔ مسائل کدورت‌آميز گذشته دلجوئى کرد؛ عمرو به گنديشاپور آمد و به تيمار برادر مشغول شد (تاريخ سيستان، ص ۲۳۲ و ۲۳۳).


يعقوب فردارى روز بازگشت نمايندهٔ خليفه (سال ۲۶۵هـ.ق) به مرض قولنج در گنديشاپور درگذشت۱ و در همان‌جا به خاک سپرده شد۲. ابن جوزى مى‌گويد بر سنگ گورش نوشته شده است: اين گور يعقوب مسکين است و دو بيت شعر با مضمون زير بر آن حک شده است:


احسنت ظنک بالايام اذ حسنت و لم تخف سوءما يأتى به القدر
و سالمتک الليالى فاغتررت بها و عند صفوا الليالى يحدث الکدر ۳


(۱). مرگ يعقوب درست روز بعد از فرستادن پيغام صريح به خليفه اتفاق افتاد و طاهربن حسين نيز روز بعد از مخالفت با خليفه از دنيا رفته است. آيا نبايد احتمال داد که هر دو به دستور خليفه کشته شده‌اند؟ البته بيمارى يعقوب اين شبهه را نفى نمى‌کند.


(۲). مؤلف حدودالعالم دربارهٔ شهرونده شاور مى‌نويسد: ”شهرى است آبادان و با نعمت بسيار و گور يعقوب ليث آنجا است“.


(۳). (اين جوزى؛ المنتظم فى تاريخ الملوک و الامم؛ ص ۵۶)