دربارهٔ اوضاع سياسى طبرستان تا پيش از سلطنت انوشيروان، اطلاعات پراکنده و اندکى وجود دارد. اما همين اطلاعات اندک، حاکى از آن است که حکام محلى اين سرزمين، به‌ويژه حکام ديلمان و گيلان، در مقابل حکومت‌هاى مرکزى ايران، هيچ نوع انقيادى از خود نشان نمى‌دادند و حتى در مواردى متعرض آن نيز مى‌گرديدند (پيرنيا، حسن، ايران باستان، ج۱، ص ۲۱۳). شاهنشاهان ايران چندين بار ناچار شدند براى دفع خطر ايشان به جنگ با آنان بپردازند (گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام؛ ترجمه محمد معين، ص ۲۲۲ و ۲۲۷ ايران باستان، ج ۲، ص ۱۱۲۸)، ولى موفقيت چندانى به‌دست نياوردند ( مجمل التواريخ و القصص، ص ۷۱. دياکونف، ا.م. تاريخ ماد؛ ترجمه کريم کشاورز، ص ۵۵۰). پادشاهان ايران قبل از اسلام هرکدام به ميزان اقتدار خويش سعى مى‌کردند تا بخش‌هائى از اين سرزمين را به حيطهٔ قدرت خويش درآوردند. انوشيروان توانست بخش اعظمى از طبرستان را در اختيار گيرد چون شکل‌گيرى حکومتى يکپارچه و قوى در اين سامان، براى شاهنشاهى ايشان تهديداتى به همراه داشت، نواحى مفتوحه را با توجه به موقعيت جغرافيائى منطقه و وجود قبايل پراکنده به اقطاع داران محلى سپرد. اين امر به‌تدريج موجبات پيدايش حکومت‌هاى محلى کوچک و متعدد را در اين خطه فراهم ساخت. اين حکومت‌ها هميشه براى کسب قدرت بيشتر در حال رقابت و ستيز با يکديگر به سر مى‌بردند. ليکن، به هر حال نماينده‌اى از طرف انوشيروان در آن سرزمين تعيين گرديد و تا زمان سقوط حکومت ساسانى همواره نماينده‌اى از طرف پادشاه ساسانى در طبرستان وجود داشت.

قارنيان

يکى از سلسله‌هاى محلى که تحت تأثير سياست‌هاى انوشيروان به‌وجود آمد، سلسلهٔ ”قارنيان“ بود. انوشيروان در سال ۵۰ قبل از هجرت براى سامان بخشيدن به امور طبرستان وارد اين ديار شد و مدتى در تميشه ماند و حکومت نواحى آمل، ساري، لفور و کوه‌هاى جنوبى آن را که ”ونداميدکوه“ خوانده مى‌شد به ”قارن‌بن سوخرا“ واگذار کرد. قارنيان از خاندان‌هاى قدرتمند، صاحب نفوذ و از اشراف و اعيان ايران باستان به‌شمار مى‌آمدند. انوشيروان با انتخاب ايشان به حکومت نواحى مرکزى طبرستان مى‌توانست سلطهٔ ساسانيان را در ديار طبرستان تقويت نمايد.


ارتفاعات جنوبى شهرهاى آمل و سارى که ظاهراً از همين زمان به ”کوه قارن“ و در قرون اوليه اسلامى به شهريار کوه يا جبل شهريار شهرت يافت، در مواقع ضرورى پناهگاه خوبى براى ايشان بود. موقعيت سوق‌الجيشى اين ارتفاعات در انتخاب شهر فريم (پريم به کسر اول) که يک روز راه از سارى فاصله داشت، به‌عنوان مرکز حکومت قارنيان نقش مهمى داشت حکمرانان اين سلسله محلى در طبرستان با عنوان ”اسپهبد“، ”گرشاه“ يا ”ملک‌الجبال“ مدت ۲۷۴ سال در نواحى کوه قارن، نخست از منافع ساسانيان و سپس در مقابل خلفاى اسلام از فرهنگ باستانى ايران، حفاظت مى‌نمودند.


از زمانى که عمال خلفاى عباسى توانستند به مناطق هموار طبرستان راه يابند، ونداد هرمز چهارمين فرمانرواى سلسله قارن نخست با آل باوند که در شرق قلمرو ايشان حکم مى‌راندند در برابر پيشروى‌هاى واليان خليفه متحد گرديد و دو حکمران مانع از نفوذ عمال خليفه به ارتفاعات گرديدند (تاريخ طبرستان، ص ۱۹۶). او پس از چندي، ديگر حکمرانان و سران محلى طبرستان را با خويش همراه ساخت و با برپائى شورش عظيمي، شمارى از نواب و امراى خليفه را به قتل رساند. افرادى که توانستند جان سالم به دربرند، به ناچار از منطقه گريختند (تاريخ طبرستان، ص ۱۸۳، مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، ص ۳۲۵).


سرانجام لشکريان اعزامى خليفه عباسى (مهدي) با زحمت بسيار و خشونت شورش را سرکوب کردند و ونداد هرمز را مجبور به تسليم نمودند. بعد از اين نيز ونداسفان، يکى از افراد اين خاندان، جعفربن هارون را که از طرف گماشتهٔ خليفه در طبرستان براى جمع‌آورى ماليات و خراج به آبادى‌هاى وى رفته بود، به قتل رساند (تاريخ طبرستان، ص ۱۹۷).


بعد از اين واقعه، شيوهٔ عمل نواب دستگاه خلافت عباسى تغيير کرد. آنان رفتار نسبتاً نيکوئى با مردم در پيش گرفتند تا رضايت مردم بومى را تأمين نمايند و در ضمن سعى مى‌کردند تا حکام محلى طبرستان را به سوى خويش جلب نمايند. يکى از اين افراد مازيار نوادهٔ ونداد هرمز بود. وقتى به سال ۲۰۷ هجرى به‌جاى پدر نشست، مورد تعرض پى‌درپى شهرياربن شروين، حاکم آل باوند، قرار گرفت و سرانجام در مصاف با وى شکست خورد و قلمرو خويش را از دست داده، فرار کرد (تاريخ طبرستان، ص ۲۰۶). تا اينکه تصميم گرفت براى بازپس گرفتن قلمرو خويش از پشتيبانى خليفه مأمون بهره جويد، لذا به بغداد رفته، اسلام آورد. مأمون نام محمد بر وى نهاده، او را در حکومتش بر قسمتى از طبرستان مورد حمايت قرار داد و همراه موسى‌بن حقص، نوادهٔ عمربن العلاء، والى طبرستان به ولايت خويش بازگرداند. مأمون حکومت نواحى کوهستانى را در اختيار مازيار گذاشت و حکومت نواحى هموار را همچنان در اختيار موسى‌بن حفص قرار داد (تاريخ طبرستان، ص ۲۰۸).


از بخت خوش مازيار، مقارن ورود او به طبرستان، شهرياربن شروين در گذشت و فرزند او شاپور جانشين وى گشت. مازيار از فرصت استفاده کرد قبل از اينکه شاپور بتواند موقعيت خود را مستحکم نمايد به فريم (پريم) حمله برد و او را به اسارت خويش در آورد (تاريخ طبرستان، ص ۲۰۸).


مازيار براى تقويت بنيهٔ اقتصادى خود، خزانه‌اى را که در محلى به‌نام طاق در مرز ديلم قرار داشت به تصرف درآورد (ابن فقيه همداني، مختصر کتاب البلدان، ص ۲۸۱). اين خزانه که از دوران قبل از اسلام محل اختفاى اشياى قيمتى بود به‌ٌورت نقبى در کوهى قرار داشت که دست يافتن بدان بسيار مشکل بود و هرکس قصد آن مى‌کرد، بدون همکارى دو تن نگهبان بر فراز کوه نمى‌توانست بدان راه يابد.


مازيار با به چنگ درآوردن گنجينه‌هاى اين دژ و تقويت نيروهاى نظامى خويش درصدد برآمد تا قلمرو حکومتى خود را در تمام سرزمين طبرستان گسترش دهد. او در شهرهاى واقع در قلمرو آل باوند مساجدى بنا کرد (مختصر کتاب البلدان، ص ۲۷۸).


مهم‌ترين مانع در برابر بسط قدرت شد. او به ظاهر از بزرگان باوند براى حمله به نواحى ديلمان درخواست يارى کرد. با اين حيله ايشان را در مجلسى گرد آورده، به قتل رساند (مختصر کتاب البلدان،ص ۲۷۸).


مازيار با آسودگى خاطر متوجه منطقهٔ ديلم در غرب شد. ديليمان اظهار اطاعت کردند و گروگان به نزد وى فرستادند (مختصر کتاب البلدان،ص ۲۷۸).


مازيار پس از مرگ موسى‌بن حفص، والى خليفه در سال ۲۱۱ هجري، به پسر وى محمد که جانشين پدر شده بود، اعتنائى ننمود و سلطهٔ خويش را بر منطقه هموار طبرستان نيز گسترد. سران محلى که مورد تهديد قرار گرفته بودند، به محمدبن موسى پيوستند و با ارسال گزارش‌هائى به نزد خليفه، سعى کردند تا ضمن بى‌اعتبار نمودن مازيار، خليفه را نسبت به او بدبين نمايند. چون پاسخ مساعدى از طرف خليفه بديشان داده نشد، محمدبن موسى به يارى سران محلي، عليه مازيار در شهر آمل و سپس سارى شورشى به راه انداخت. مازيار پس از محاصره شهرها، حصار آنها را خراب کرد و والى خليفه را نيز حبس نمود (تاريخ طبرستان، ص ۷۲ و ۲۱۱. تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، ص ۱۶۳). مأمون به‌خوبى دريافته بود که آنچه دربارهٔ مازيار از طرف محمدبن موسى و سرکرده‌هاى محلى گزارش مى‌شود، ادعائى دروغين است.


در همين زمان، خراسان دچار فتنهٔ عظيم خوارج بود و مأمون به ناچار عبدالله‌بن طاهر را که به او در عراق بيش از هرجاى ديگرى نياز داشت، بدانجا گسيل کرد. اتفاقاً در همين زمان قيام بابک نيز در آذربايجان خطرى جدى براى مأمون به‌وجود آورد. مأمون در درگيرى‌هاى طبرستان، مازيار را مورد تأييد قرار داد و طى حکمى حکومت تمام طبرستان را به او بخشيد (تاريخ طبرستان، ص ۲۱۱).


عبدالله‌بن طاهر که از سال ۲۱۵هـ.ق زمام امور خراسان را به‌دست گرفته بود، خود را فرمانرواى مشرق قلمرو خلافت مى‌دانست و مدعى حکومت طبرستان نيز بود، اما مازيار که از دادن خراج به وى امتناع مى‌ورزيد، شفاعت عبدالله را براى آزاد کردن محمدبن موسى نپذيرفت (تاريخ طبرستان، ص ۲۱۲). عبدالله از وى نزد خليفه سعايت نموده، سران محلى طبرستان را به مخالفت با وى تحريض کرد. معتصم (۲۱۸-۲۲۷ق) از مازيار خواست براى عبدالله‌بن طاهر خراج بفرستد ولى او خوددارى نمود و بر مخالفت خويش با عبدالله اصرار ورزيد (ابن اثير، عزالدين ابى‌الحسن، الکامل فى‌التاريخ، ج ۶، ص ۴۹۵).


افشين خيذر‌بن کاووس در همين ايام مشغول جنگ با بابک خرمدين بود. وى با کفايت و دلاورى در قلع و قمع قيام بابک از خود شخصيتى فوق‌العاده در نزد معتصم ساخت. قبل از وى سرداران بزرگى چون عبدالله‌بن طاهر براى سرکوبى بابک اعزام گشته بودند و بابک در طول ۲۲ سال توانسته بود در برابر کليه نيروهاى اعزامى مقاومت نمايد (گرديزي، عبدالحي، زين‌الاخبار، ص ۱۶۳). پيروزى افشين بر وى و نقش اين سردار جنگاور در مغلوب ساختن قيصر روم (شعبان ۲۲۳هـ) حسادت عده‌اى را از جمله عبدالله‌بن طاهر که قوى‌ترين رجل سياسى و نظامى عصر خويش شناخته مى‌شد، برانگيخته بود. اين عده از افشين در نزد خليفه سعايت کردند و اتهاماتى چند بدو بستند. افشين نيز از چندى قبل سعى داشت تا از تيرگى روابط معتصم و عبدالله که پيش از خلافت رسيدن معتصم ايجاد گرديده بود (گرديزي،عبدالحي، زين‌الاخبار، ص ۳۰۰) و همچنين از خصومت ميان عبدالله و مازيار به سود خويش بهره جويد. وى با مازيار مکاتبه کرده، وى را در ادامهٔ خصومت با طاهريان ترغيب نمود و خود را پشتيبان و حامى وى معرفى کرد و اميد داشت که در درگيرى ميان ايشان عبدالله شکست بخورد و خليفه حکومت خراسان را به وى واگذارد۱. غرور و تکبر افشين در مقابله معتصم و بدگوئى‌هاى جناح مخالف (طاهريان) از وي، موجبات بدبينى خليفه را نسبت به افشين عبدالله‌بن طاهر به طبرستان حمله برد و با خيانت بعضى از ياران مازيار، بعضى از بازماندگان اين خاندان که نسبت به مازيار خيانت ورزيده بودند، مورد عنايت عمال طاهريان در طبرستان قرار گرفتند.


(۱). افشين شنيده بود که معتصم قصد دارد خاندان طاهر را از خراسان معزول کند. رجوع کنيد به: تاريخ‌الامم و الملوک، ج۹، رويدادهاى سال ۲۲۴ هجري. ابن تغرى بردي، جمال‌الدين يوسف، النجوم الزهراة فى ملوک المصر و القاهره، ج ۱، ص ۲۴۰.