شکل‌گيرى نهضت

ميان قيام يحيى‌بن عمر در کوفه (۲۴۹هـ) و نقطهٔ شروع نهضت علويان در طبرستان پيوستگى و ارتباط ملموسى وجود دارد، به‌گونه‌اى که مى‌توان نهضت علويان در طبرستان را ادامه قيام يحيى‌بن عمر در کوفه دانست. بدين سان که وقتى قيام يحيى را محمدبن‌عبدالله طاهرى فرو نشاند، مستعين، خليفهٔ عباسي، به پاس خدمت محمدبن‌عبدالله، اقطاعاتى در سرزمين طبرستان به وى بخشيد. از جمله اقطاعى بود واقع در منطقه‌اى که ميان کلار و چالوس قرار داشت. در مقابل اين اقطاع زمين بايرى بود که در مالکيت کسى نبود و مردم از آن زمين جنگلى و علفزار هيزم تهيه مى‌کردند و گوسفندان و چهارپايان خويش را براى چرا در آن محل رها مى‌کردند. وقتى جابربن هارون نصراني، نماينده و فرستاده محمدبن عبدالله، وارد منطقه شد، نه تنها زمين‌هاى باير کنار اقطاع مزبور را تصرف کرد بلکه به آن بسنده نکرده زمين‌هاى موات نزديک به آن را هم به عنف در اختيار گرفت (التاجى فى اخبار الدولة الديلميه، ص ۱۹. تاريخ الامم و الملوک، ج ۹، ص ۲۷۲).


اراضى و اقطاعى که خليفه به محمدبن عبدالله داده بود، بخشى از قلمرو پادوسپانيان محسوب مى‌گشت و محمد و جعفر پسران رستم از طرف عبدالله‌بن ونداد اميد، حاکم پاوسپان که عم ايشان نيز بود، کلار و چالوس را تحت ادارهٔ خويش داشتند. ايشان به دليرى و شجاعت معروف بوده، در ميان مردم اين نواحى نفوذ داشتند و از قديم به حفظ آن ناحيه از دست‌اندازى ديليمان و اطعام مردم و دستگيرى از پناهندگان معروف بودند (تاريخ‌الامم و الملوک، ج۹، ص ۲۷۲).


محمد و جعفر به کمک اهالى منطقه که چراگاه خود را از دست داده بودند، با جابر به مقابله پرداختند. جابر از ترس به نزد سليمان‌بن عبدالله گريخت. محمد و جعفر که ياراى روياروئى با عوامل طاهريان را نداشتند، به ناچار از مردم ديلم کمک خواستند. آنها به سبب داشتن زمينه‌هاى فرهنگى و سياسى ضد خلافت و در نتيجه ضد طاهريان که علويان نيز آن را تقويت مى‌کردند، با محمد و جعفر هم پيمان شدند و در صدصد برآمدند که براى تنظيم امور خويش، يکى از بزرگان علوى را به رهبرى برگزينند (تاريخ‌الامم و الملوک، التاجى فى اخبار الدولة الديلميه، ص ۲۰).


تضاد منافع پسران رستم با عواملى که محمدبن اوس براى چالوس و کلار منصوب نموده بود و همچنين ظلم و بيداد عوامل طاهريان و نارضايتى مردم منطقه موجب گرديد که محمد و جعفر از فرصت سود جسته، تصرف چراگاهى را که مورد استفادهٔ عامه مردم بود وسيله‌اى سازند تا مردم منطقه را به‌طور مستقيم با اين واقعه درگير کنند. توجه به علويان به سابقه حضور علويان در منطقه مربوط مى‌شد. حسن سلوک و تلاش بى‌وقفه ايشان آنچنان در مردم اثر کرده بود که ”مردم به هر وقت، تظلم پيش سادات مى‌بردند“ (تاريخ رويان، ص ۸۷). و بدين‌گونه مقابله مردم براى دفع ظلم از اين پس جهت و هدف ديگرى يافته بود و سران محلى و فرمانروايان پادوسپانى براى جلب حمايت مردم ناچار مى‌بايست به خواستهٔ ايشان تن مى‌دادند. بنابراين جمعى از مردم به همراه محمد و جعفر که عبدالله‌بن ونداد اميد رياست ايشان را بر عهده داشت به نزد محمدبن ابراهيم (محمدبن ابراهيم‌بن على‌بن عبدالرحمن‌بن قاسم‌بن حسن‌بن زيدبن حسن‌بن على‌بن ابى‌طالب عليه‌السلام). يکى از بزرگان علوى ساکن اين منطقه رفتند و گفتند: ”ما از دست ظلم اين جماعت به جان آمديم و اسلام و ايمان با شما است. ما مى‌خواهيم که سيدى را از آل محمد صلى‌الله عليه و آله و سلم، بر خود حاکم گردانيم که با ما عدل و راستى کند و به سيرت محمد و على عليهما اسلام برود. چه باشد اگر بر تو بيعت کنيم تا به برکات تو، اين ظلم از ما مندفع گردد“ (تاريخ رويان، ص ۸۷).


بدين سان، نطفهٔ قيام را تودهٔ مردم براى مبارزه با ظلم و ستم و به‌منظور ايجاد عدالت اسلامى و احياء سنت پيامبر (ص) بستند. به هر حال، محمدبن ابراهيم که منابع وى را فردى با تقوا، زاهد و با ديانت معرفى کرده‌اند، گفت: ”من اهليت خروج ندارم“ (تاريخ طبرستان، ص ۲۲۸).


و داماد خويش را که در رى اقامت داشت براى تصدى اين امر معرفى کرد. بعد از عهد و ميثاقى که بين عبدالله‌بن وناد اميد، رئيس و مقدم آن جماعت با محمدبن ابراهيم بسته شد نامه‌اى از طرف محمدبن ابراهيم و نامه‌هائى از طرف ”اعيان نواحي“ نوشته شد و همراه با قاصدى به رى نزد حسن‌بن زيد گسيل گرديد.

رهبرى داعى کبير

حسن‌بن زيد که بعد ملقب به داعى کبير شد، از دعوت مردم استقبال نموده، به فوريت بعد از بازگشت قاصد خود را به رويان رسانيد و در شهر کوچک سعيد‌آباد در نزديکى کلار مستقر شد. پسران رستم (محمد و جعفر) و جمعى از سران ديلم و رويان و کلار به نزد وى شتافتند و با وى در روز سه‌شنبه، بيست و پنجم رمضان سال ۲۵۰ بيعت کردند. بر اين پايه، جهت و هدف نهضت مشخص شد، گونه‌اى نهضت اسلامى که با اسلام عباسيان و طاهريان فرق داشت. لذا مردمى که ساليان دراز از حکومت خلفاى عباسى و عمال آنها در ظلم و ستم به سر مى‌بردند به اين نهضت پيوستند. داعى کبير براى گسترش نهضت، مبلغان و داعيانى به شهرها و روستاهاى اطراف فرستاد. على‌بن اوس برادر محمدبن اوس که در کجور حکم مى‌راند از ترس بى‌درنگ آنجا را ترک کرده به آمل شتافت. داعى کبير به سرعت خود را به کجور بزرگ‌ترين و مهم‌ترين شهر اين نواحى رساند و روز عيد فطر در مصلاى شهر نماز عيد به‌جا آورد و خطبه خواند (تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، ص ۲۸۳).



اين نهضت از همان آغاز آنچنان جاذبه آفريده بود که حتى عالم دينى فرقه حنفى اهل سنت شهر چالوس حسين‌بن محمدالمهدى الحنفى از دعوت حسن‌بن زيد استقبال کرد و اجازه داد تا فرستادگان داعى‌کبير در مسجد جامع شهر مردم را به نهضت فرا خوانند. مردم چالوس نيز دعوت را اجابت گفته، به نهضت پيوستند. داعى کبير خود به شهر ناتل در شرق چالوس ميان راه چالوس به آمل رفت و در آنجا مردم با وى بيعت کردند. بدين گونه نهضت عظيمى از غرب طبرستان تا نواحى مرکزى آن، يعنى آمل شکل گرفت. آمل علاوه بر آنکه بزرگ‌ترين و پرجمعيت‌ترين شهر منطقهٔ هموار طبرستان محسوب مى‌شد و داراى مرکزيت بود از اين پس به جهت اجتماع عمال طاهريان و عوامل ضد نهضت نيز اهميت مضاعف يافت. در نزديکى شهر آمل اولين جنگ جدى و سرنوشت‌ساز رخ داد. در اين جنگ که محمدبن اوس مانع ورود حسن‌بن زيد و ياران او به شهر بود سرانجام شکست خورده به سوى سارى گريخت. عموم مردم آمل و بزرگان به داعى کبير پيوستند.


فتح آمل و حمايت مردم آن، پيروزى بسيار بزرگى براى نهضت محسوب مى‌شد. داعى کبير آمل را مرکز فرماندهى خويش قرار داد. او به‌منظور سامان دادن به مناطقى که از دست طاهريان خارج گرديده بود، براى شهرهاى مهمي، چون کجور و کلار و چالوس حاکم تعيين کرد. ”اهل آمل را گفت به جهت خويش، شما عاملى پديد آريد و رضا دهيد تا من احکام بدو مفوض گردانم“ (تاريخ طبرستان، ص ۲۳۰). مردم آمل محمدبن ابراهيم را براى حکومت بر شهر خود خواستند. داعى کبير وى را به حکومت آمل نشاند. يکى از علل مهم موفقيت و تداوم نهضت علويان همين شيوهٔ توجه به افکار عمومى و جلب حمايت عامه بود. او در راستاى همين سياست به امر تبليغ و رساندن پيام نهضت به ديگر نقاط اهميت مى‌داد و به همين منظور به محض فتح آمل، مبلغينى به نواحى مختلف از جمله دماوند و فيروزکوه و حدود رى اعزام نمود (تاريخ طبرستان، ص ۲۳۰) و خود به سوى سارى رهسپار شد. سليمان‌بن عبدالله در تلاشى بيهوده ولى عاقبت اين شهر نيز با هوشيارى و زيرکى خاص و بدون خونريزى در اختيار داعى کبير قرار گرفت و سليمان‌بن عبدالله به سوى خراسان گريخت.