فتوح مسلمانان

در زمان خلافت عثمان در سال ۲۹ يا ۲۸ هجرى قمرى عبدالله‌بن عامربن کريز به امارت بصره منصوب شد. وى در سال ۳۰هجرى قمرى به غزاى خراسان رفت (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۶۱) و تا نزديکى‌هاى رود جيحون را به زير سلطه مسلمانان درآورد. اهالى ماوراءالنهر با دريافت اين خبر از عبدالله‌بن عامر تقاضاى صلح کردند و او اين درخواست را پذيرفت (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۶۸) و بدين ترتيب مردم ماوراءالنهر با پرداخت ”مال‌الصلح“ به مسلمانان از ورود آنها به سرزمين خويش جلوگيرى کردند.


در عهد خلافت معاويه (۶۰-۴۱ق) والى بصره (زيادبن ابيه) حکومت خراسان را به حکم‌بن عمر غفارى سپرد. وى که تا سال ۵۰هجرى قمرى بر خراسان امارت داشت نخستين کسى بود در آن سوى رودخانه جيحون نمازگزارد (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۷۰) و بدين صورت بود که مسلمانان فتوحات خويش را در فرآورد که آن را ماوراءالنهر ناميدند آغاز کردند.


در زمان خلافت معاويه والى خراسان عبيدالله‌بن زياد (۵۵-۵۳ق) با بيست و چهارهزار تن از سپاهيان خويش از جيحون گذشت و به ”بيکند“ آمد. در آن حال خاتون فرمانرواى بخارا از ترکان يارى خواست و جماعتى بسيار از آن قوم به کمک او آمدند اما مسلمانان آنها را شکست داده منهزم کردند. سپس خاتون با فرستادن سفرائى به نزد عبيدالله‌بن زياد از وى تقاضاى صلح و امان کرد. عبيدالله با تعيين خراج سالانه يک ميليون درهم با وى صلح کرد و به بخارا وارد شد. عبيدالله همچنين ”رامدين“ و ”بيکند“ را به تصرف درآورد (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۷۱).


معاويه ولايت خراسان را بعد از عبيدالله‌بن زياد به سعيدبن عثمان‌بن عفان سپرد. وى نيز از جيحون عبور کرد و خاتون بخارا پس از آگاهى از عبور سعيد از رودخانه جيحون مال‌الصلح مقرر را به وى پرداخت (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۷۲).


پس از اين واقعه به نوشته بلاذرى يکصد و بيست هزار تن از اهالى سغد، کش، نخشب و نيز ترکان به يارى خاتون بخارا برخاستند و خاتون با مشاهده اين احوال از پرداخت خراج به مسلمانان پشيمان شد و پيمان شکست؛ ولى اين سپاه در نبردى که با مسلمانان داشت شکست خورد و بار ديگر پيمان صلح تجديد شد و سعيد به شهر بخارا داخل شد و با نيروى کمکى که از خاتون دريافت کرد به غزاى سمرقند رفت. پس از جنگى سخت که سه روز به طول انجاميد اهل سمرقند که بزرگان آنها در کوشکى محاصره شده بودند خواستار صلح شدند و سعيد با سمرقنديان بر اين قرار صلح کرد که ”هفتصد هزار درم بپردازند و گروگان‌هائى از بزرگ‌زادگان بدهند و او و هرکه خواهد به شهر وارد شود و از دروازه ديگر برون رود“ (بلاذري، احمدبن يحيى‌بن جابر، فتوح‌البلدان، ص ۵۷۲). در اين سفر قثم‌بن عباس‌بن عبدالمطلب که با سعيدبن عثمان همراه بود در سمرقند وفات يافت و يا به قولى در آنجا به شهادت رسيد. پس از آنکه سعيد‌بن عثمان از بخارا خارج شد و مردم آن شهر طغيان کردند و از اطاعت خلفاى اموى سر باز زدند. در دوران خلافت يزيد‌بن معاويه (۶۴-۶۱ق) بار ديگر مسلم‌بن زياد آنجا را گشود (يعقوبي، ابن‌واضح البلدان ص ۶۹). پس از آنکه حجاج‌بن يوسف والى عراقين شد يکى از سرداران خود به‌نام مهلّب‌بن ابى‌بصره را بر خراسان حاکم کرد و بعد از او يزيد‌بن مهلّب را حکومت داد. وى به‌سوى خوارزم لشکر کشيد و در نبرد با خوارزميان اسيرانى گرفت (فتوح‌البلدان، ص ۵۸۱) و چندى بعد قتيبة‌بن مسلم باهلى از سوى حجاج به امارت خراسان رسيد. وى به همراه دهقانان بلخ از جيحون عبور کرد و در اين حال فرمانرواى چغانيان با هدايا و کليد زرين شهر به نزد وى آمد و اظهار فرمانبردارى نمود. پس از آن قتيبه برادر خود صالح را بر ماوراءالنهر حکومت داد و او ”کاسان“ و ”اورشت“ از توابع فرغانه را فتح کرد (فتوح‌البلدان، ص ۵۸۴).


در سال ۸۷ق قتيبه به بيکند رفت. اهالى شهر براى روياروئى با وى از سغديان يارى خواستند اما قتيبه آنان را محاصره کرد و با آنکه اهل بيکند خواستار صلح شدند ليکن وى شهر را به زور (عنوه) فتح کرد و در سال ۸۷ به نومشک (نومجکث) و کرمينيه رفت و آن مناطق را بدون خونريزى فتح کرد و سپس به غزاى بخارا رفت و آنجا را به توطئه و حيله‌گرى تصرف کرد (فتوح‌البلدان، ص ۵۸۵). قتيبه از تضاد ميان پادشاه خوارزم و برادرش خره‌زاد استفاده کرد و آن ولايت را متصرف شد. وى سپس به غزاى سمرقند رفت و آنجا را در محاصره گرفت. در آن حال فرمانرواى سغد از ملک شاش (چاچ) تقاضاى کمک کرد و او با جمعى از جنگجويان خويش به يارى فرمانرواى سغد آمد و در نبرد شديدى که اتفاق افتاد، قتيبه پيروز شد و فرمانرواى سغد با قرار پرداخت خراج سالانه دو ميليون و يکصد هزار درهم پيمان صلح را امضاء کرد (فتوح‌البلدان، ص ۵۸۶).


يکى از شرايط صلح درهم شکستن بتخانه‌ها و آتشکده‌ها بود. بنابراين بت‌ها را از بتخانه‌ها بيرون آورده، زيورهاى آنها را برداشتند و تنديس‌ها را به آتش کشيدند. پس از آنکه قتيبه با دستان خويش بت‌ها را شعله‌ور ساخت، جمعى از اهالى سغد به اسلام گرويدند (فتوح‌البلدان، ص ۵۸۷). جالب آنجا است که در هجوم قتيبه به سمرقند، مردمان بخارا شرکت داشتند و در لشکرکشى به شاش (چاچ) و فرغانه گذشته از اهالى بخارا ساکنان کش (شهر سبز) و نسف (نخشب) و خوارزم نيز اعراب را بارى دادند (گزيده مقالات تحقيقي، ص ۹۹). در زمان خلافت عمربن عبدالعزيز (۱۰۱-۹۹ق) حکومت خراسان به‌دست جراح‌بن عبدالله بود، وى عبدالله‌بن معمر يشکرى را به ماوراءالنهر فرستاد. عبدالله به اعماق ماوراءالنهر رفت و تصميم گرفت که به چين لشکرکشى نمايد، اما در محاصره ترکان افتاد و اسير گرديد. او مجبور شد مبالغى پول براى رهائى خود به ترکان بپردازند. عبدالله پس از اين واقعه به چاچ رفت (فتوح‌البلدان، ص ۵۹۴). در ايام خلافت مروان‌بن محمد (۱۳۲-۱۲۷ق) حاکم خراسان نصربن سيار به اشروسنه لشکر کشيد ولى نتوانست کارى از پيش ببرد (فتوح‌البلدان، ص ۵۹۹) و تنها در عهد عباسيان بود که نواحى دورتر ماوراءالنهر، اطاعت کامل و مستمر از خلافت اسلامى را پذيرفتند (گزيده مقالات تحقيقي، ص ۹۹).

قيام‌ها و طغيان‌ها

در عهد امويان اهالى ماوراءالنهر بر ضد حاکمان عرب‌تبار حرکت‌هائى استقلال‌جويانه داشتند که از آن جمله مى‌توان از قيامى تحت رهبرى ”ديواشني“ در فرغانه در سال ۱۰۳ هجرى قمرى نام برد. همچنين در سال ۱۱۰ق در سمرقند قيامى برضد اعراب برپا شد و سرانجام در سال ۱۲۳ق سغديان با حکومت اموى پيمان صلحى بستند که مصالح آنها را به نحوى مطلوب در نظر مى‌گرفت (تاريخ طبري، ج۵، ص ۳۶۲-۳۶۱، ۴۰۷-۳۹۷ و ۵۰۸-۵۰۷). هنوز يک سال از پيروزى عباسيان نگذشته بود که در سال ۱۳۳ق در بخارا شريک‌بن شيخ مهري


مردمان را دعوت کردى به خلافت فرزندان اميرالمؤمنين على‌رضى‌الله عنه و گفتى ما از رنج مروانيان اکنون خلاص يافتيم ما را رنج آل‌عباس نمى‌بايد. فرزندان پيغمبر بايد که خليفه پيغامبر بود (تاريخ بخارا، ص ۸۶).


از آنجا که قيام شريک فراگير شد و جمعى عظيم به وى پيوستند (تاريخ بخارا، ص ۸۶) ابومسلم خراساني، زيادبن صالح را در رأس سپاهى ده هزار نفره به بخارا فرستاد. با آنکه در نبردهائى که روى داد طرفداران شريک پيروزى‌هاى مهمى کسب کردند، اما عاقبت پيروزى از آن زيادبن صالح شد و ”آتش اندر شهر زدند و سه شبانه روز شهر بسوخت“ (تاريخ بخارا، ص ۸۹). سال بعد (۱۳۴ق) حادثه‌اى مهم در نواحى مرزى ماوراءالنهر روى داد که در سرنوشت اين منطقه تأثير کلى داشت. در اين سال ”کائوسين-چه“ نايب‌السلطنه بر قدرت چين در آسياى مرکزى ابتدا ”تودون“ پادشاه ترک تاشکند (چاچ) را که تحت‌الحمايه چين بود از جهت کوتاهى در حفظ مرزها مورد ملامت قرار دارد و سپس شخصاً به تاشکند رفت و ضمن قتل تودون خزاين او را تصرف کرد. اين رفتار زشت موجب شورش و طغيان طرفداران تودون گرديد و پسر پادشاه مقتول علاوه بر ترکان از ابومسلم خراسانى نيز تقاضاى حمايت کرد. ابومسلم سردار خود زيادبن صالح را به همراه سپاهيانى از ناحيه سغد به کمک پسر تودون فرستاد. در نبردى که در کنار رودخانه طراز روى داد ”کائوسين-چه“ از نيروى متحدين شکست خورد و بدين ترتيب از پيشروى چينى‌ها به‌سوى ماوراءالنهر جلوگيرى شد. در پايان اين جنگ بود که زيادبن صالح هزاران اسير چينى را به سمرقند برد (ترکستان‌نامه، ج۱، ص ۴۳۲-۴۳۰ و امپراطورى صحرانوردان ص ۲۱۵-۲۱۴).


در زمان خليفه منصور عباسى (۱۵۸-۱۳۶ق) شخصى به‌نام هاشم‌بن حکيم (المقنع) در مرو ادعاى پيامبرى نمود. وى به دستور خليفه بازداشت و زندانى شد. در عهد خلافت مهدى (۱۶۹-۱۳۶ق) المقنع که از زندان خلاصى يافته بود دعوى الوهيت کرد که در ماوراءالنهر با اقبال عمومى مواجه شد (تاريخ بخارا، ص ۹۳-۹۰). چنانکه اندر سغد اغلب ديه‌ها به دين مقنع درآمدند و از ديه‌هاى بخارا بسيار کافر شدند و کفر آشکارا کردند و اين فتنه عظيم شد و بلا بر مسلمانان سخت شد (تاريخ بخارا، ۹۳-۹۲).


گسترش قيام المقنع چنان بود که خليفه مهدى جهت سرکوب اين حرکت ناچار به نيشابور آمد. المقنع نيز در جهت روياروئى با مسلمانان ترکان را بخواند و خون و مال مسلمانان بر ايشان مباح گردانيد و از ترکستان لشکرهاى بسيار به طمع غارت بيامدند (تاريخ بخارا، ص ۹۳). با آنکه قيام المقنع پس از درگيرى‌هاى متعدد مسلمان با او و طرفداران او سرانجام با خودکشى المقنع فروکش کرد، اما به نوشته نرشخى پيروان المقنع (سپيدجامگان-مبيضه) تا ساليان دراز پسس از مرگ او در ولايات کش، نخشب و بعضى ديگر از روستاهاى بخارا به دين او باقى ماندند (تاريخ بخارا، ص ۹۹-۹۴).


در اواخر خلافت‌ هارون‌الرشيد در سال ۱۹۱ق شورشگرى به نام رافع‌بن ليث بر ضد خليفه به پا خواست و بر سمرقند مستولى شد. وى که نواده نصربن سيار (آخرين حکمران اموى خراسان) بود گويا به‌دليل شخصى مخالف خلافت عباسيان بود و معلوم نيست وى به چه ترتيب موفق شد حمايت اهالى ماوراءالنهر را به‌سوى خويش جلب کند (ترکستان‌نامه، جلد۱، ص ۴۴۰-۴۳۹). چنانکه يعقوبى نوشته است اهالى مناطق فرغانه، خجند، اشروسنه، صغانيان، بخارا، خوارزم و ختل و سغد از طرفداران رافع بوده‌اند و حتى تغزغزان، خرلخ‌ها و سپاهيانى از تبت نيز با رافع‌بن ليث همکارى مى‌کرده‌اند. شورش رافع در سال ۱۹۴ق خاتمه يافت و او در نهايت، مصلحت خود را در تبعيت از دستگاه خلافت ديد (تاريخ يعقوبي، جلد۲، ص ۴۵۰). مأمون خليفه (۲۱۸-۱۹۸ق) در ايام اقامت در خراسان سپاهيانى به سغد، اشروسنه و فرغانه فرستاد و با اهالى آنجا به نبرد پرداخت. وى ضمن اعزام سپاه با آنان مکاتبه مى‌کرد و آنها را به اسلام و فرمانبردارى دعوت و تشويق مى‌کرد (فتوح‌البلدان، ص ۵۹۴). خليفه مأمون به عمال خود در خراسان مى‌نوشت که با آن گروه از مردم ماوراءالنهر که سر طاعت و مسلمانى ندارند، نبرد کنند. وى همچنين پيک‌هائى به نزد بزرگان و قدرتمندان ماوراءالنهر مى‌فرستاد و به آن افرادى که اطاعت از خليفه را مى‌پذيرفتند با حقوق و مقررى پاداش مى‌داد و از آنان دلجوئى مى‌کرد (فتوح‌البلدان، ص ۶۰۱). آخرين اقدام مهم نظامى مسلمانان در ماوراءالنهر که خبر آن را در اختيار داريم لشکرکشى به اشروسنه در سال ۲۰۷ق (در زمان حکومت مأمون) بوده است (گزيده مقالات تحقيقي، ص ۹۹).در زمان خلافت مأمون بود که نوادگان سامان خداه در ماوراءالنهر قدرتى چشمگير و اعتبارى ويژه يافتند.