با از ميان رفتن اميراسماعيل فرزندش احمد جانشين او شد (۳۰۱-۲۹۵ق) و خليفه مکتفى (۲۹۵-۲۸۱ق) منشور امارت او را در ربيع‌الآخر ۲۹۵ به بخارا فرستاد (تاريخ طبري، ج۸، ص ۲۴۹ و ابن مسکويه، تجارب الامم، ج۵، ص ۴۵-۴۴).

تصرف رى

نخستين اقدام اميراحمدبن اسماعيل سامانى در آغاز حکومت شش ساله خويش بازداشت عموى او اسحاق بود. از آنجا که اميراحمد پس از استقرار بر اريکه قدرت تصميم به حرکت به‌سوى شهر رى گرفت لازم بود که از جانب مدعيان احتمالى آسوده خاطر باشد. به نوشته کتاب زين‌الاخبار، اميراحمد به توصيه يکى از بزرگان که ابراهيم‌بن زيدويه نام داشت براى پيشگيرى از شورش احتمالى اسحاق‌بن احمد به سمرقند عزيمت کرد و پس از دستگيرى اسحاق او را به بخارا فرستاد (زين‌الاخبار، ص ۳۲۶).


پس از اين اقدام پيشگيرانه، اميراحمد در سال ۲۹۶ق به‌سوى رى حرکت کرد. در هنگام ورود به اين شهر نماينده خليفه جديد مقتدر (۳۲۰-۲۹۵ق) به نزد اميراحمد آمد و منشور امارت را به او تسليم کرد. اميراحمد سامانى پس از تصرف رى ابوجعفر صعلوک را به حکومت آنجا منصوب کرد و خود در سال ۲۹۷ق به خراسان بازگشت (زين‌الاخبار، ص ۳۲۶).

فتح سيستان

در آغاز اين بحث توجه به اين نکته لازم است که پس از دستگيرى عمروليث و اعزام او به بغداد، بزرگان دربار صفاريان نوه عمروليث طاهربن محمد را به‌جاى او به حکومت نشاندند. طاهر نيز برادر خود يعقوب را به نيابت خويش در سيستان گذاشت و به تصرف مجدد ساير قسمت‌هاى قلمرو صفاريان همت گماشت؛ اما او در اين مهم توفيقى نيافت و راه کامرانى و خوشگذرانى را در پيش گرفت. در چنين احوالى ليث‌بن على (شيرلباده) با بزرگان سپاه طاهر سازش کرد و پس از متوارى ساختن طاهر و برادر او يعقوب به سيستان وارد شد. طاهر و يعقوب به فارس عزيمت کردند تا از سُبکرى (غلام سابق يعقوب ليث) يارى گيرند اما سبکرى که با خليفه سازش کرده بود، آن دو برادر را دستگير و به بغداد فرستاد. پس از اين واقعه ليث‌بن على در واکنش به خيانت سبکرى به فارس لشکر کشيد اما او نيز در نبرد با سبکرى که از حمايت نظامى خليفه مقتدر برخوردار بود شکست خورد و پس از دستگيرى روانه بغداد شد (تاريخ سيستان، ص ۲۸۹-۲۷۳). پس از اسارت ليث‌بن على امارت سيستان را برادر او محمدبن على به‌دست گرفت. از سوى ديگر چون ليث على را به بغداد بردند و سبکرى خويشتن از جمله بندگان مقتدر شماريد مقتدر نامه نوشت نزديک احمدبن اسماعيل‌بن احمد صاحب ماوراءالنهر و خراسان و عهد سيستان به او فرستاد و فرمان داد که سپاه به سيستان فرست (تاريخ سيستان، ص ۲۹۰).


با اين فرمان خليفه، اميراحمد سامانى براى فتح سيستان مصمم شد. او براى نظارت بر جريان جنگ سيستان در هرات که مرز سرزمين سيستان بود اقامت کرد و حسين‌بن على مروزى را به همراه چند تن از بزرگان دربار خويش در رأس سپاهى بسيار بدان سو روانه ساخت. در حالى‌که حسين‌بن على مروزى مرکز حکومت صفاريان را در محاصره داشت محمدبن ليث با خيانت برادر او معدل‌بن على مواجه شد و از آنجا که معدل‌بن ليث موفق شد پايتخت را به تصرف خود درآورد، محمدبن‌ ليث مجبور شد به‌سوى ”بُست“ راهى شود. در اين حال اميراحمد سامانى که براى تقويت سپاهيان اعزامى خويش به زرنج، به‌سوى آن سرزمين در حرکت بود با شنيدن خبر ورود محمدبن على به ”بُست“ با لشکريان خويش به‌سوى آن شهر حرکت کرد. محمدبن على که ياراى مقاومت در برابر سپاه سامانى را نداشت، شهر بُست را ترک کرد و اميراحمد با سپاهيان وارد شهر شدند. پس از آن، امير سامانى يکى از سران سپاه را که حسين‌بن مت نام داشت به همراه فوجى از سپاهيان به تعقيب محمدبن ‌على فرستاد. محمدبن على در شهر رخد (رخج) دستگير و به بست اعزام شد (تاريخ سيستان، ص ۲۹۳-۲۹۲). خبر دستگيرى او به ‌دست اميراحمد ساماني، معدل‌بن على را که در برابر حسين‌بن على مروزى مقاومت مى‌نمود دچار هراس کرد. وى با ميانجى قرار دادن کثيربن احمدبن شهفور و ديگر بزرگان شهر از حسين‌بن على مروزى تقاضاى صلح کرد و درخواست او مورد پذيرش قرار گرفت. پس از آنکه ميان طرفين، پيمان صلح به امضاء رسيد، معدل خود را به حسين‌بن على تسليم کرد (تاريخ سيستان، ص ۲۹۴-۲۹۳، ذيحجه سال ۲۹۸) و بدين ترتيب سيستان به قلمرو سامانيان ضميمه شد و از سوى اميراحمد حکومت آن سرزمين به منصوربن اسحاق (پسر عموى اميراحمد) واگذار شد (تاريخ سيستان، ص ۲۹۴).

طغيان مولى صندلى

بنا به نوشته کتاب زين‌الاخبار يکى از افراد سپاه اميراحمد به‌نام محمدبن هرمز معروف به مولى صندلى که خارجى مذهب بود، با ابوالحسن على‌بن محمد العارض (متصدى امور مالى سپاه ساماني) براى دريافت حقوق خود مجادله کرد. ابوالحسن عارض در پاسخ دعوى وى گفت: ”ترا آن صواب‌تر که به رباطى بنشينى که پير شده‌اى و از تو کارى نيايد“ (زين‌الاخبار، ص ۳۲۷).اين موضوع خشم محمدبن هرمز را برانگيخت و پس از کسب اجازه از اميراحمد راهى سيستان شد و اندر ايستاد و همه مردم و اهل غوغاى سيستان را از راه ببرد و بر منصوربن اسحاق بيرون آورد و مر عروبن يعقوب‌بن محمدبن عمروبن ليث را بيعت کرد اندر سِر (زين‌الاخبار، ص ۳۲۷). پس از آن مولى صندلى و محمدبن عباس (معروف به پسر حفار) که رهبر شورشيان سيستان بود منصوربن اسحاق (حاکم سيستان) را دستگير و زندانى کردند و به‌نام عمروبن يعقوب خطبه خواندند. اميراحمد سامانى پس از پى بردن به اين واقعه براى مقابله با شورشيان بار ديگر حسين‌بن على مروزى (مرورودي) را به سيستان فرستاد. نبرد سپاهيان سامانى با غوغا گران سيستان نه ماه به طول انجاميد و در اثناى اين احوال روزى مولى صندلى ”بر گوشه حصار آمد و گفت بگوئيد ابوالحسن عارض را که فرمان تو کردم و رباطى گرفتم ديگر چه فرمائي“ (زين‌الاخبار، ص ۳۲۷).


اما سرانجام عمروبن يعقوب و پسر حفار از سردار سپاه سامانى (حسين‌بن على مرورودي) امان خواستند و پس از آنکه وى درخواست آنها را پذيرفت عمرو و پسر حفار نيز منصوربن اسحاق را آزاد و خود را تسليم کردند. پس از تصرف سيستان به دست حسين‌بن على مرورودي، اميراحمد سامانى برخلاف انتظار وى حکومت آن ولايت را در اختيار سيمجور دواتدار قرار داد (سال ۳۰۰ق، زين‌الاخبار، ۳۲۸-۳۲۷).

قتل اميراحمد سامانى و انگيزه آن

در سال ۳۰۱ق در حالى‌که اميراحمد سامانى در ”فربَر“ که شهرکى بين رود جيحون و بخارا بود به سر مى‌برد توسط تنى چند از غلامان خويش به قتل رسيد. راجع به نحوه قتل اميراحمد سامانى گرديزى گفته است که پس از آنکه اميراحمد نامه ابوالعباس صعلوک (والى طبرستان) را در مورد قيام حسن اطروش علوى در طبرستان دريافت کرد، سخت آزرده خاطر شد. در آن حال، وى از خداوند درخواست کرد که چنانچه مقدر است که سلطنت را از دست بدهد مرگ او را دريابد (زين‌الاخبار، ص ۳۲۹-۳۲۸). اتفاقاً در شب حادثه محافظان نه تنها از آوردن شيرى که بر در اقامتگاه اميراحمد مى‌بستند، غفلت کردند بلکه ديگر کسان از اصحاب بر در نيز نخفتند. پس اندر شب چندى از غلامان او اندر آمدند و گلوى او ببريدند (زين‌الاخبار، ص ۳۲۹ و تجارت الامم، ج۵، ص ۸۶، سال ۳۰۱ق). اما مسلم است که عدم رعايت مسائل حفاظتى براساس توطئه‌اى حساب شده بود. در تاريخ طبرستان موضوع قتل اميراحمد سامانى به‌صورتى ديگر مطرح شده است. براساس نوشته‌هاى اين کتاب زمانى که اميراحمد خبر تسلط ناصر علوى (حسن اطروش) بر طبرستان را دريافت کرد، محمدبن عبدالله عزَيْر را براى مقابله با او به طبرستان فرستاد. محمدبن عبدالله چهل روز در طبرستان اقامت کرد اما در نبرد با علويان کارى از پيش نبرد و مجبور به ترک آن سرزمين شد. پس از آن، احمدبن اسماعيل که خود سپاهى سى‌هزار نفره در اختيار داشت، از ترکان مجاور قلمرو خود نيز ده هزار سوار به يارى طلبيد و با آن نيروى قدرتمند ”نيت کرد که خاک طبرستان با بخارا برد چون دو منزل از بخارا بيامد غلامان نيم‌شب به خوابگاه سر او ببريدند“ (تاريخ طبرستان، ص ۲۷۰).


در مورد انگيزهٔ قتل اميراحمد نظرات گوناگونى وجود دارد. اغلب منابع ابوالحسن نصربن اسحاق کاتب (ابوالحسن دهقان) را محرک قاتلان دانسته‌اند. در تاريخ طبرستان آمده است که اميراحمد سامانى که از رشوه‌گيرى‌ها و خيانت‌هاى ابوالحسن دهقان آزرده‌خاطر بود او را به ترک آن کارها سوگند داد اما ابوالحسن على‌رغم سوگند خويش رشوه‌گيرى را ادامه داد. وى پس از آنکه از سوى اميراحمد فراخوانده و به‌خاطر آن مسائل سرزنش شد از ترس جان خويش پيشدستى کرد و با پرداخت هشت هزار دينار به چهارنفر از غلامان دربار، آنها را به کشتن امير سامانى وادار کرد (تاريخ طبرستان، ص ۲۷۱). گرديزى اين موضوع را به‌صورتى مطرح کرده است که گويا طراحان توطئه، اين قتل را به گردن ابوالحسن انداخته‌اند. وى مى‌گويد: ”... ابوالحسن نصربن اسحاق الکاتب را تهمت کردند که با غلامان مطابق بود به کشتن امير شهيد او را بگرفتند و بر دار کردند“ (زين‌الاخبار، ص ۳۲۹).


زرين‌کوب با اشاره به اينکه محرک و عاملان اصلى اين قتل به يقين مشخص نيست اين پرسش را مطرح مى‌کند که آيا سپاهيان ناراضى از عزيمت اميراحمد به طبرستان و يا هواخواهان زيديه طبرستان در قتل اميرسامانى دست نداشته‌اند؟ (تاريخ مردم ايران، ص ۱۹۲). بنا به نوشته تاريخ بخارا ”او به سيرت پدر خويش مى‌رفت و عدل مى‌کرد و انصاف رعيت به تمامى داد“ (تاريخ بخارا، ص ۱۲۸). بر همين اساس اشپولر معتقد است که بزرگان و سرداران سامانى که از مراقبت دقيق اميراحمد در امور مملکت ناراضى بودند، او را از ميان برداشتند (تاريخ ايران در قرون نخستين هجري، ص ۱۴۷). در تاريخ گزيده با اشاره به علم دوستى و عالم‌پرورى اميراحمد سامانى آمده است که ”مجال است او با علما بودى بدين سبب غلامان از او متنفر بودند و او مناشير و احکام از زبان درى با عربى نقل کرد“ (تاريخ گزيده، ص ۳۷۸). در همين معنى بار تولد با اشاره به کاربرد مجدد زبان عربى در مکاتبات رسمى در عهد اميراحمد سامانى معتقد است که به احتمال بسيار حمايت اميراحمد از مأموران عربى‌دان يکى از علل ناخشنودى غلامان و نگهبانان وى بوده است (ترکستان‌نامه، ج۱، ص ۵۱۴) و سرانجام بعضى عقيده دارند که اخلاق خشن اميراحمد انگيزه قتل او را فراهم آورده است. در اين مورد مؤلف مجمل التواريخ و القصص نوشته است که اميراحمد ”سخت عظيم بدخوى بود و تند و ناسازگار و خاص و عام از او ستوه شدند و غلامان او در جامه خواب بکشتندش“۱.


(۱). مجمل‌التواريخ و القصص، ص ۳۸۷. منهاج سراج نيز در اين مورد مى‌گويد: ”... به سبب حرکتى چند کس را از غلامان خود سياست فرمود و بکشت، بقيه غلامانى که مجرم بودند طالب فرصتى شدند تا اميراحمد را هلاک کنند ...“ (طبقات ناصري، ص ۲۰۶).