نادر در حال حرکت از مشهد، حسنعلى‌بيگ معيرالممالک و ميزرا کافى خلفا و ملاعلى‌اکبر ملاباشى و ميرزا ابوالقاسم کاشانى را به اصفهان فرستاد تا نارضايتى او را براى انجام صلح به سمع تهماسب برسانند. او همچنين سفيرى به استانبول فرستاد که دولت عثمانى ولايات منتزع از ايران را پس دهد يا مهياى جنگ بماند و چون با روس‌ها نيز پيشتر مذاکره کرده بود که مناطق اشغالى ايران در سواحل بحر خزر را تخليه کنند. دو نفر صاحب منصب اعزام داشت تا معلوم کند تعويقى در اين امر صورت نخواهد پذيرفت (مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ح۲، ص ۲۹).


او به لطايف الحيل سپاهيان مقيم دربار صفوى را به قم دعوت کرد تا تدارک امر برکنارى شاه را بى‌حضور هواداران وى ديده باشد، و از سوئى سپاه ملتزم رکاب خود را که سخت هوادار وى بودند، به همراه گرفت تا پس از مدت‌ها دورى از حضور تهماسب، به ”شرف زيارت“ شاه نايل گردند! محرز است که نادر اين ميان از تحبيب رجال قوم دست بر نمى‌داشت و اعاظم اعيان و سران ملت را به جانب خويش کشيده و مقاصد خود را بر زبان آنها جارى ساخته بود.۱ نادر نزديکى اصفهان در باغ هزار جريب اردو زد و پس از جالب خاطر پر تشويش شاه، به سان سپاه دعوت خود نمود و در آنجا به کمک جمع ”سازنده و نوازندهٔ خراساني“ جشنى آراست و ”با پسران ماه سيما و دختران خورشيد لقا“ محشور و مسحورش ساخت. شاه که به ميگسارى پرداخته و در نوشيدن مشروبات که ”گويا دواهاى مخدر هم در آن ممزوج بود ـ عالم آراى نادري؛ ج۱، ص ۳۵۲ ـ ۳۵۹“ افراط کرده بود، مدهوش بر بستر افتاد و نادر آن حال را به بزرگان نمود و به تهديد آنها را وادار به عزل شاه از سلطنت کرد (ربيع‌الاول سال ۱۱۴۵/ اوت سال ۱۷۳۲).


(۱) مورخ مروى مى‌نويسد که محمدخان بلوچ، ميرابوالقاسم و معيرالممالک و عده‌اى ديگر در کاشان به خدمت نادر رسيدند و اظهار داشتند که تهماسب ”کينه و عداوت بندگان اعلى را در گوش و هوش خود کشيده، شب و روز خود را به آن قرار داده... که سپاه فراوان و جمعيت بى‌پايان فراهم آورده، ارادهٔ خراسان نمايد و امير صاحبقران را گرفته، در عوض مکافات که به فتحعلى‌خان قاجار و جهالت و نصايح اشعار که بدان فرموده بودند، به‌عمل بياورد“ (عالم آراى نادري؛ ج!، ص ۳۵۵).


با تمهيد همهٔ اين مقدمات، نادر هنوز جرأت آن را نداشت که خود را پادشاه اعلام کند؛ از اين‌رو فرزند هشت ماههٔ تهماسب را به نام شاه‌عباس سوم به سلطنت برداشت و خود مقام نيابت سلطنت را احراز کرد۲. پس از اداى مراسم جلوس، طوايف سرکش بختيارى را مطيع کرد و با لشکرى گران، آهنگ کرمانشاه نمود و عثمانيان را وادار به ترک شهر کرد (جمادى‌الاخر سال ۱۱۴۵). سپس از جانب ماهى دشت و پل زهاب مواضع ترکان را مورد تعرض قرار داد. او به لطفعلى‌بيگ کوسه احمد‌لو مأموريت داد از راه قره‌چولان، بين‌النهرين عليا را به مخاطره اندازد و خود پس از شکست دادن پادگان شهر وان، به‌سوى بغداد روانه شد. احمد پاشا که مرد مدبّر و سيّاسى بود و در حسن ادارهٔ ملک و نظم و نسق سوق‌الجيشى بر اقران امتياز داشت، (مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۲۱)، در برابر نادر، تدارک معقولى ديده بود، ولى تاب ايستادگى نياورد و قواى ايران، بغداد کهنه را تصرف و سپس شهرهاى سامره، کربلا، حله و نجف را اشغال نمود و به محاصره بغداد پرداخت. اين محاصره چهار ماه به‌ طول انجاميد تا بر اثر کمى آذوقه قحطى در شهر بروز کرد و احمد‌پاشا راضى به تسليم آن شد؛ اما دو روز پس از اين قرار وقتى آگهى يافت که توپال عثمان پاشا با سپاه عظيمى به کمک وى مى‌آيد، تشويق به مقاومت شد.


(۲) محمد‌کاظم وزير مرو مى‌نويسد که پس از عزل شاه، چون درباريان موصوف، جيغه پادشاهى را به نزد نادر آوردند و نظر وى بر آن افتاد ”تزلزل احوال عساکر نصرت مآل را ملاحظه نمود انديشه کرد که مبادا عزل پادشاه بنده‌نواز باعث فتنه و فسادگردد (عالم آراى نادري؛ ج۱،ص ۳۶۲).


توپال عثمان‌پاشا که سابقاً صدراعظم عثمانى بود با صدهزار سوار و پياده در نزديکى سامره اردو زد. نادر دوازده‌هزار نفر از نيروهاى خود را به محاصرهٔ بغداد گذاشت و با بقيه افراد که تعداد آنان را ميان هيجده تا پنجاه هزار نفر ذکر کرده‌اند، به مقابله توپال شتافت. نبرد در نزديکى سامره اتفاق افتاد و يمن خوشى براى فرمانده و قواى ايران نداشت، چون نادر بلافاصله پس از ورود به محل، جنگ را آغاز کرده و شناسائى دقيقى از محل به‌عمل نياورده بود. بسيارى از ارباب فکرت کار او را حمل بر غرور فوق‌العاده وى کرده‌اند که به هر صورت از نابغهٔ رزم آزموده‌اى چون نادر بعيد بود. خود او هم در خلال مجادلات، دوباه به سر درافتاد و اسب وى از پاى درآمد، و با وجود تعويض اسب، در نظر سرداران و سپاهيان تحت فرمان وى اين‌طور جلوه داشت که هلاک شده است! از طرف ديگر ظهور نيروى کمکى پاشاى موصل براى سرعسکرعثماني، و باد مخالفى که توده‌هاى شن را به جانب سپاه ايران حمل مى‌کرد و تشنگى و گرماى طاقت‌فرسائى که به‌واسطهٔ دور بودن از آب پديد آمده بود، عرصه را بر سپاه ايران تنگ کرد و به شکست آنان منجر گرديد (زبدةالتواريخ؛ برگ ۲۱۶ ب).


حاصل اين نبرد براى هر دو طرف سنگين بود؛ چه به روايتى ترک‌ها نزديک به بيست‌هزار نفر کشته دادند و از سپاه ايران هم نزديک به سى‌هزار نفر از ميان رفتند و قريب سه هزار نفر نيز اسير شدند. توپخانه و تجهيزات ارتش نيز باقى گذاشته شد و تنها نادر و برخى از همراهان وى به‌سوى همدان عقب‌ نشستند. به فرمانده سپاهان بغداد نيز پيام داده شد که به‌سوى همدان عزيمت کند (Nadir Shah; A Critcal Study Based Mainly Upon Contemporary Soutces; PP 70 - 72 ). نادر اين شکست را با نيروى تصميم و عزم آهنين و خردمندي، به سرعت جبران کرد. طبيعى است که يک فرمانده خوب ارزش حقيقى خود را به هنگام مغلوبيت نشان مى‌دهد بدان سان که چگونه اعتماد زيردستان را به خويش جلب کند و از دل تاريکى‌ها به روشنائى‌ راه بيابد. نادر در نبرد عمده‌اى که به شکست واضح او منجر شد، خويشتنداري، سلامت‌نفس، اعتماد و دورانديشى قابل اعتنائى از خود نمود؛ همهٔ کسانى را که از ميدان نبرد زنده مانده بودند، نواخت، مبلغ معتنابهى پول در ميان آنها تقسيم کرد، هر چند از ابزار کار و زندگى از هر گوشهٔ ايران مى‌رسيد، به ايشان بخشيد، مدتى هم آنها را مرخص ساخت که تجديد قوا کنند. به هر حال، با پندگيرى از غرور و اشتباه نابه‌جاى نظامي، پس از دو ماه ارتشى ممهد و مکمل آماده گردانيد و به جنگ ترکان بازگشت. نبرد بعدى در جمادى‌الاول ساعت ۱۱۴۶ به پيروزى ايران شکست و قطعى ترک‌ها انجاميد توپال و گروهى از اعاظم همرکاب او در جنگ کشته شدند. شهرهاى کربلا، حله، نجف، سليمانيه، موصل و کرکوک به تصرف قواى ايران درآمد و بغداد دگرباره محاصره شد. متأسفانه اين‌بار هم شورشى داخلى در ايران، که به‌وسيلهٔ محمدخان بلوچ، حاکم کهگيلويه، به پا خاسته بود، نادر را از تعقيب سياست‌هاى خويش بازداشت و ناگزير آن ساخت که به سرعت با حاکم بغداد معاهده‌اى منعقد کند که به‌موجب آن عثمانى‌ها از تمام خاک ايران، که طى ده سال اخير اشغال کرده بودند، خارج شوند، اسراى طرفين مسترد گردند و براى زوار ايرانى تسهيلاتى در خاک عثمانى فراهم آيد (Ibid.; PP 74 - 75).

طغيان محمدخان بلوچ

وقتى که غلزائيان براى تسخير اصفهان مى‌آمدند، محمدخان که از سرکردگان بلوچ بود به آنان پيوست و به امارت فوجى از آنان منصوب شد و چون ”نوبت سلطنت مستعار به اشرف رسيد، از جانب او به سفارت روم“ مأمور گشت. (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۱۲). گرچه در قسطنطنيه به محمد‌خان اعتناء کافى نشد، ظاهر ناتراشيده و ژوليده و جامه‌هاى ژندهٔ سفير و همراهان او نيز منظرهٔ خوشى به‌وجود نمى‌آورد (انقراض سلسله صفويه (و ايام استيلاء افاغنه در ايران)؛ ص ۳۳۸). اين مسافرت بى‌اينکه به عقد قرارداد جديدى منجر شود به پايان رسيد و چون در مراجعت او دولت مستعجل غلزائيان رو به زوال نهاده بود، محمدخان به فراست ذاتي، جانب نادر را گرفت و به حکومت کهگيلويه بى‌قرار شد (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۷۳). او در نبردهاى مورد مؤاخذه نادر قرار گرفت؛ (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۱۲). اما دگر باره به رتبه اول و بلکه بيشتر رسيد (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۷۳). و به حکومت کهگيلويه و شوشتر و دزفول منصوب گرديد. محمدخان در محاصرهٔ اول بغداد هم سوءتدبير يا بى‌کفايتى خود را معلوم ساخت و در حين دست کشيدن از محاصره باعث وقوع تلقات عظيمى بر قواى ايران گرديد. با اين همه، نادر در همدان او را مجدداً به کهگيلويه فرستاد که با اختيار کامل، طى دو ماه، ملازم و تجهيزات فراهم گرداند و به اردوى نادرى برساند (شوشتري، عبدالله، تذکره شوشتر؛ برگ ۵۶).


محمدخان بلوچ که انديشهٔ غذر به سر داشت، به دسيسه‌چينى عليه نادر پرداخت، (عالم‌آراى نادري؛ ج۱، ص ۴۶۳) و در حالى‌که جبهه داخلى ايران براى تقويت در برابر عنصر بيگانه و دشمن، نيازمند به وحدت بود، با استفاده از محبتى که مردم عادى نسبت به خاندان صفوى داشتند، دست به تحريک احساسات آنان عليه نادر زد. محمد‌کاظم وزير مرو مى‌نويسد که محمدخان به هيچ‌وجه خود را کمتر از نادر نمى‌شمرد و در صدد بود که مانند او براى خود قدرت و منزلت کسب کند.۱


(۱) هم از پاسخ محمدخان را به نامهٔ استمالت نادر چنين مى‌آورد: ”تو در اوايل حال مردى بودى حقير و در ميان ابناى جنس خود فقير، هرگاه با دويست سيصد خانوار افشار داعيهٔ سلطنت و فرمانروائى داشته باشى و نواب کامياب شهزادهٔ عاليمانمآب مرتضوى انتشاب را که آباء و اجداد عالى مقدار آن حضرت در استقرار امر سلطنت و دارائى ايران فرمانروا بوده‌اند عزل نموده، خود را دخيل و مختارالسلطنه ساخته، پادشاهى و اورنگ‌نشينى ايران از خاطر خطور مى‌نمايد. در اين صورت بندهٔ درگاه که صاحب هشتاد هزار خانوار بلوچ است که از نواحى بنادر الى سرحد هندوستان محل سکناى ايشان است چرا ادعاى فرمانروائى ننمائيم؟“ (عالم‌آراى نادري؛ ج۱، ص ۵۲۷).


گرچه محمدخان خالى از شجاعت نبود، گويا که ”اندکى کار به سبکسرى مى‌فرمود... و مردم ستم رسيده که رونق خاندان عليه صفويه مى‌خواستند و خود را به لباس اعتقاد آن مى‌آراستند و لاف بندگى ايشان مى‌زدند، رفيق جان‌نثار و يار دمساز وى شدند و سپاه شايسته فراهم آمد ـ انصارى پاپتي، محمدعلي؛ تاريخ مظفري؛ برگ ۳۳۳“.


نادر که از اعزام سرداران و گماشتگان خود براى دفع غائله خان بلوچ طرفى برنبسته بود، ناچار از محاصره بغداد دست برداشت و خود عازم خوزستان و فارس شد و از طريق دزفول به هويزه شتافت و از آنجا به شوشتر آمد و پس از بى‌حسابات تأثرانگيز رامهرمز را پشت سرگذاشت و به کهگيلويه رسيد۲. در دربند شولستان، نبرد دو طرف آغاز شد. همين‌که محمدخان بلوچ به حضورِ نادر در اردو آگاه شد ”ديدهٔ اقبال را کور و چراغ زندگى را بى‌نور ديد (فارسنامهٔ ناصري؛ ص ۱۷۵). از بيراهه به در رفت و از راه باشت و ممسنى و ميمند وارد شيراز شد و با زنان خود از راه جهرم به لار گريخت و در آنجا نيز به واسطهٔ فشار تعقييب گنندگان مجال اقامت نديد و به کيش رفت، ولى حاکم جزيره او را دستگير کرد و به نزد نادر روانه ساخت۳. چون نادر وعده داده بود که اگر محمدخان بلوچ دگرباره خلافى مرتکب شود، چشم‌هاى او را در آورد، در اصفهان ”در همان جا که اين وعده و وعيد به‌عمل آمده بود، چشم‌هاى آن تيره‌بخت را عبرةالناظرين از حدقه در آورد ـ جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۳۱“ و محمدخان بلوج به فاصلهٔ دو سه روز پس از حدوث سانحه در گذشت۴.


(۲) تاريخ پانصد سالهٔ خوزستان، ص ۱۳۰ ـ ۱۳۴. و جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۲۰ ـ ۲۲۱.


براى تفصيل رفتار ناموجهى که نادر و سپاهيان او در خوزستان انجام داده‌اند، رجوع کنيد به: تذکره شوشتر؛ برگ ۵۴-۵۶.


(۳) عمال انگليسى در گمبرون حوادث اين واقعه را به دقت ثبت کرده‌اند. در اين‌باره رجوع کنيد به يادداشت‌هاى روزانه گمبرون در: The Persia - Persian Golf, vol.IV


(۴) حزين لاهيجى مى‌نويسد: ”همان شب که چشم محمدخان را به در آوردند، در زندان با خنجر خود را بکشت“ (به نقل از: لارودي، حبيب‌الله؛ زندگانى نادرشاه (پسر شمشير)؛ ص ۸۸).