هيچ يک از قلم به‌دست‌هاى معاصر نادر، ننوشته‌اند که او تا پيش از رسيدن به مدارج رشد، به چه کارهائى مشغول بوده است، و از آنچه رقم زده‌اند نيز مطلب متقنى به‌دست نمى‌آيد. هان‌وى حکايت مى‌کند که ازبک‌ها در سال ۱۱۱۶ق/۱۷۰۴م يورش عمده‌اى به خراسان بردند که طى آن عدهٔ بسيارى را نيز به اسارت گرفتند. نادر و مادر او نيز در ميان اسيران بودند که تا چهار سال بعد، همچنان به بندگى غارگتران رضا دادند و چون مادر نادر مرد، او نيز فرصت را مغتنم شمرد و ازبند گريخت۱.


(۱) اين روايت را لهکارت نقل کرده و به‌دنبال آن افزوده است که چنين مطلبى در هيچ يک از منابع ايرانى يافت نمى‌شود و خود در صحت آن شک دارد (نادرشاه؛ ص ۳۰).


اينکه مبارزه با عناصر ماجراجو و شرارت پيشهٔ ازبک جزئى از زندگى خراسانى‌ها به‌طور اعم و ايلات ساکن در خراسان به‌طور اخص بوده ـ چون به همين دليل آنان را کوچانده و در آنجا مسکن داده بودند ـ جاى ترديد ندارد، ولى دلايل متعددى در دست است که مادر نادر بعد از فوت همسر خود تا مدت‌ها زنده بوده و دوران اقتدار فرزند را نيز بيش و کم دريافته است.۲


(۲) محمدکاظم وزير مرو در جاى جاى کتاب خود، اينگونه امور را يادآورى مى‌کند. بازن نيز مى‌نويسد: نادر مادر خود را بسيار دوست مى‌داشته و در مرگ او به‌شدت گريسته است (نامه‌هاى طبيب نادرشاه؛ ترجمه‌على‌اصغر حريري؛ به اهتمام حبيب يغمائي؛ ص ۴۲۰).


محمد شفيع وارد که معاصر با نادرشاه بود، او را ”ميرزا نادرقلى از سردار زادگان چريک افشار“ مى‌نامد که ”والد نامدار او ايشيک آقاشى سلطان بلدهٔ ابيورد من اعمال خراسان از زمان قديم بود ـ وارد، محمد شفيع؛ تاريخ نادرشاهي؛ به اهتمام رضا شعباني؛ ص ۴“ و ويليم کاکل، اظهار مى‌دارد که پدر نادر نه تنها رئيس دسته‌اى از افشارها بود، بلکه فرماندهى دژ کلات را نيز برعهده داشت.۳


(۳) اين شخص نمايندهٔ کمپانى هند شرقى انگليس در اصفهان بود است. در اين باره رجوع کنيد به گزارش‌هاى کاکل در:

The Archives Of The East India Okkice (Company) at India, The Persia - Persina Gulf, Vols IV - VI.


مالکم که زمانى نزديک به نادر مى‌زيسته، حکايت پوستين‌دوزى او را در کتاب خود آورده است (مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ترجمه ميرزا حيرت؛ ج۲، ص ۱۷). ولى اين مطلب با توجه به آنچه از دريرباز شهرت دارد، بيشتر در مورد پدر نادر صادق است تا خود او۴.


(۴) محمدکاظم وزير مرو که پنج سال پس از هلاکت جانگزاى نادرشاه کتاب خود را نوشته است به افسانهٔ ”پوستين‌دوزي“ پدر شاه ايران توجه داشته است که مى‌گويد: ”و دائم الاوقات در زمستان و تابستان پوستين پوشيدي“ (عالم آراى نادري؛ ج ۱ ص ۲۲).


معلوم است آن عده مردمى که داراى تبار نامى و معروفى نبوده‌اند، وقتى که به‌جائى مى‌رسند و شهرتى مى‌يابند، خود‌به‌خود عده‌اى را به جانب خويش متوجه مى‌سازند، و خواه‌ناخواه در هالهٔ ابهامى که به گرد زندگانى ابتدائى آنها موجود است، تصورات و تخيلات متفرق رخنه مى‌کند و به نسبت وضعيت آن شخص و تعلقاتى که جوامع با او به هم مى‌رسانند، داستان‌هاى کوچک و بزرگى به‌وجود مى‌آيد.


آنچه محقق است نادر در عنفوان جوانى احساس کرد که قدم برداشتن در طريق سيرت اسلاف ثمرى نخواهد داشت و بهتر است راهى پيش گيرد که او را به طرف تعالى و ترقى سوق دهد؛ به همين دليل، با کوشش بسيار، خود را در سلک خدمتکاران باباعلى و بيگ کوسه احمدلو، رئيس ايل افشار و حاکم شهر ابيورد، در آورد و در پرتو کاردانى و کفايت فوق‌العاده خويش، در زمانى اندک طورى توجه او را به خود جلب کرد که نه تنها به فرماندهى نگهبانان وى رسيد، بلکه دختر او را نيز به قيد ازدواج در آورد (نادرشاه؛ ص ۳۰ ـ۳۱). محمدکاظم وزير مرو اعتقاد دارد که اين شهرت و شجاعت نادر بوده است که التفات باباعلى بيگ را به جانب او معطوف داشته، و چون مدتى در خدمت شخص موصوف گذارنده، ترقى يافته و به ترتيب تفنگچى آقاسى‌گرى و بعد به منزلت ايشيک آقاسى‌گرى او نايل آمده است۵.


(۵) او در همين زمينه مى‌نويسد که پدر نادر از طرف حاکم ايبورد متصدى خالصجات آن ولايت بوده است، ولى طبيعى است که هر آينه منصبى نيز برعهده وى بوده، در حدود فرمانبرى و پاکاري، به‌اصطلاح معمول، قلمداد مى‌شده است و چون احتمال مبالغه تا مرز افراط و مزاج‌گوئى بى‌منتهى ـ آن هم براى دولتمردى چون نادر ـ وجود داشته است، مى‌توان چنين استنباط کرد که فقط جربزه و شايستگى شخصى ”ندرقلى‌بيگ“ مؤيد احوال و تغيير روال زندگانى وى بوده است (عالم‌آراى نادري؛ ج۱، ص ۲۸).


جربزه و لياقت نادر، به مرور زمان او را مردى قادر و لايق اعتماد نشان داد و استعداد فرماندهى و جلب توجه و اعتنا به دوستان و صميمان ـ که خصلت ممدوح آغاز زندگانى اجتماعى او است ـ توانائى‌هاى ذاتى و جبلى او را بر همگان نمود تا آنجا که باباعلى‌بيگ دختر خود را بدو داد و مرد بلند آوازهٔ قرن، خود را يک قدم به مراکز قدرت نزديک کرد. منشى نادر مى‌نويسد: ”بسيارى از حسدپيشگان افشار سالک طريق امتناع و هنگامه‌آراى جنگ و نزاع“ بودند، (جهانگشاي؛ نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۸). ولى نادر تا به اين زمان ـ که سى سال از عمر وى گذشته بود ـ شخصيتى آنچنان نيرومند و با هدف يافته بود که بداند چه مى‌خواهد و بفهمد چه مى‌کند و چه بايد بکند! پس ناگزير، شدت عمل به‌کار مى‌برد و ”جمعى از رؤساى آن طايفه“، به اين علت، ”شاهد فنا و همخوابهٔ رنج و عنا“ مى‌گردند۶.


(۶) (جهانگشاي؛ نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۸).


عبدالکريم کشميرى نيز حکايت مى‌کند که باباعلى‌بيگ پس از مرگ امامقلي، با زن دوم وى که مادر اندر نادر بود، ازدواج مى‌کند از درجهٔ هوش و ذکاوت وى آگاه مى‌شود دختر خود را به حبالهٔ نکاح وى در مى‌آرود (بيان واقع؛ ص ۶).


اشارت ميرزا مهدى استرآبادى براى قوم و خويشى نادر و باباعلى‌بيگ نيز ظاهراً به همين معنى متوجه است که ”از جامه خانهٔ نسبت خويشى آن دودمان تشريف رساى مفاخرت در بر خويش داشت“ (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۸).


از اين زن، رضاقلى ميرزا، مهين فرزند نادر به‌وجود آمد و چون مادر رضاقلى‌ميرزا پس از پنج سال، بدرود زندگى گفت، نادر با دختر دوم باباعلى‌بيگ ازدواج کرد که نصرالله و امامقلى را به‌دنيا آورد (جهانگشاي؛ نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۹).


از اين زمان به بعد گوئى نادر صراط دشوار ترقى را يافته و امکانات آن را به شايستگى در خويش نگريسته است که خطر کند و دست به کارهاى خطير زند. دفع حملات پياپى ازبک و ترکمن هم، بر جسارت وى مى‌افزوده و براى شدايد آتي، مجرب و کار ديده وى مى‌ساخته است. در اين ميان، روايتى نيز هست که کرتى از جانب باباعلى مبشر ابلاغ فتوحات خويش به عالى‌قاپو بوده است (عالم‌آراى نادري؛ ج۱ ص ۳). و اگر اين امر حقيقت داشته باشد بايد گفت که با فراست و واقع‌بيني، تزلزل دستگاه سلطان حسين را دريافته و همهٔ آنچه را هم که بايد من بعد نصب‌العين مجاهدات خود سازد، پيش‌بينى کرده است.


پس از مرگ باباعلى‌بيگ (۱۱۳۶ق) نادر به طوع و کره زمام امور را به‌دست گرفت. طبيعى است که تا اين موقع شهرت دلاورى او، به‌صورتى انعکاس يافته بود که مجال تعرض براى کسى باقى نماند و او از طريق بهره‌مندى از زور يا استحقاق مسلم در حدود ابيورد و کلات و باقى سرحدات مشغول ملکدارى گرديد (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۹ ـ ۳۰). اين به عرصه رسيدن، با توجه به تغلب افغانان و انقلاباتى که در هر گوشهٔ ايران پيش آمده بود، با نوعى استقلال عمل و جداسرى نيز همپايه بوده که ذهن و قّاد و ملتفت نادر، سخت بدان توجه کرده و زمينهٔ بسط قدرت را به حد مقدور، در خاطر وى نشو و نمو داده است. ميرزامهدى استرآبادى نيز مترصد همين معنى است که مى‌نويسد: ”چون ديدند که ساقى چرخ ميناى از ساغر ماه و مهر خونابهٔ غم به جام اهل ايران ريخته ... اين معنى را حوصلهٔ غيرت آن حضرت بر نتافته، به الهام خداوند بى‌نياز و ارشاد بخت فرخنده تراز و نيروى عزم بلند و قوت همت ارجمند، طوايف افشار و اکراد و باقى ايلات سکنهٔ ابيورد و دره جز و کلات را به خدمت خود در آورده.. ـ جهانگشاي؛ نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۲۹-۳۰“.، مسقط‌الرأس خويش را زيرکانه در کلات قرار داد که چون ”حصن و حصين و حصار متين خداآفرين“ بود، به‌خوبى مى‌توانست پايگاه مطمئن و مأمنى براى وى باشد و به‌طورى که مى‌دانيم در ايام اقتدار نيز اصلاحاتى در آن نمود و آن را مخزن جواهرات و دستاوردهاى بى‌شمار خود ساخت. از اين پس‌ بيش و کم دست‌انداري، به اطراف را براى تصرف اقاليم ديگر، آغاز کرد.


در همين هنگام، وفادارترين يار و ياور نادر، تهماسب‌قلى‌بيگ جلاير به او پيوست۷ و اين مرد که حقيقتاً از درخشان‌ترين و کارآمدترين شخصيت‌هاى عصر نادرى بود، به همراه دو تن از همراهيان خود، محمد‌على‌بيگ و ترخان، ”در شدت و رخاملتزم رکاب فيروزى انتساب و در سختى و سستى سايه‌آسا دنباله‌ور چتر خورشيد قباب“ شدند (جهانگشاى نادري؛ تصحيح عبدالله انوار؛ ص ۳۱).


(۷) ”و از بلدهٔ کلات (کذا) تهماسب وکيل جلاير را طلب داشت و او به جمعيت پانصد پياده آمد، تلاقى شد“ (اين فضيل خان بن محمد کامل الحارثى البدخشي، محمد محمد افراسياب؛ شگرفنامه عهد مبارک، برگ۳).