شايد مطرح ساختن چنين بحثى براى دورهٔ جانشينان نادر، دور از حدود توجه باشد، اما بيان اين نکته، که به‌طور قطع در اوراق متعدد تاريخ جاى‌جاى عنوان مى‌گردد، پر دور از وظيفه نيست که بگوئيم در قرن هيجدهم ميلادي، اساساً نه در ايران و نه در هيچ کشور ديگر جهان، اعم از شرقى و غربي، طرح ”استراتژى ملي“ آسان نبوده است، هنوز ملت‌ها تشکيل اجتماعى خاصى را که نمايندهٔ طرز فکر مشترک ملى و ادراک تاريخ صيرورت‌هاى قطعى آن ـ که به حقيقت، استنتاج راه و رسم‌هاى حيات جمعى ـ باشد چندان درک نکرده و به ضرورت داشتن فرهنگ ملي، که على‌القاعده منتهى به داشتن اقتصاد ملي، امنيت ملي، ارتش ملي، موسيقى ملي، زبان ملي، خط ملى و منافع ملى مى‌گردد، اهتمام آگاهانه‌اى نشان نمى‌دادند.


اين مسئله به حقيقت پراکنده اجتماع آن روز غرب، جاباز مى‌کند که مواريث عظيم انقلاب کبير فرانسه، مرزها را در نورديده، و جنبش و جوشش مردمى که قرن‌هاى طولانى دردمندى را پشت سر نهاده بودند پس از برگزارى کنگرهٔ وين در سال ۱۸۱۵ م آغاز کشته است. اروپاى سال‌هاى ۱۸۱۵ تا ۱۸۴۸ آبستن حوادث زيادى بود و بيانگر بسيار راه‌هاى بديع شگفتى‌آفرين. ”ايسم“‌هاى متعدد نيز در اين زمان زمينهٔ ظهور و تکوين مکتبى پيدا کردند که البته يکى از آنها که با روزگار نشو و نمايش مناسب بيشترى داشت بالطبع ”ناسيوناليسم“ و به تعبير جا افتاده آن ”مکتب اصالت ملت“ بود.


در ايران پس از نادر، هنوز مسئله‌اى به‌عنوان ”اعتنا به مصالح ملي“ مطرح نشده بود و خلايق، به مضمون آنچه مستفاد از انديشه‌هاى ملى و ميهنى است، به وظايف خويش اعتنا نمى‌‌ورزيدند، بلکه با تأسف، زمينه‌هاى اشتراک نظر و وحدت عقيدتى ديگرى نيز چونان تعاليم عاليه دينى مورد عمل قرار نمى‌گرفت تا در بحبوحه بحران‌ها، مددرسان انفاس بماد و آنان را به رعايت احترامات انسانى و حفظ حدود و ثغور ملي، وادار کند. بنابراين، خودخواهى‌ها و حرص و آزهاى مردم فرصت‌طلب و حادثه‌جو رهبرى آنان را به‌عهده مى‌گيرد و مطامع بى‌پايان وى را در هر برخورد و پيشامدى نشان مى‌دهد. جاى تأثر است که به دليل درماندى‌هاى اخلاقى فوق‌العادهٔ توده‌ها، مجالى براى نماياندن افکار و اعتقادات و آئين‌هاى مذهبى و ملى باقى نمى‌گذارد و جائى که قدرت، تنها فرمانرواى قاطع و بى‌گذشت بود، فرصتى براى نماياندن آرمان‌هائى که سابقه‌ طولانى در ايران داشت، به‌جا نمى‌ماند.


لکهارت هنگامى که از وضع و حال مردم ايران در زير فشار شورشيان غلزائى و استيلاء سلطه محمود و اشرف بحث مى‌کند، به نقل از فسائى مى‌گويد که مردم قابل اعتناء، دربار نخست، غلزائى‌ها بودند که حکومت را از آن خود ساخته بودند، آنگاه بيش و کم ارمنى‌ها را مى‌شد به‌حساب آورد که به واسطهٔ جمعيت کافى و آمادگى دفاع از خود، استعدادى به هم رسانيده و اعتبارى داشتند. مرتبه سوم را دره جزئنى‌هاى سنى که هم مذهب افغان‌ها بودند و نيز ياز طبيعى آنها، برعهده گرفته و آنگاه هنديانى که از مولتان آمده بودند، و به‌دليل قرب جوار طولانى با اهالى غلزه، زمينه فرهنگى و در اين هنگام فايدتى مشترک داشتند. پس از آنان زرتشتيان ايران، به‌ويژه از مردم يزد و کرمان نام مى‌برد که خود از مظالم طولانى صوفيه به ستوه آمده و به ميل و رغبت، معاضدت افغانان را پذيرفته بودند و در رديف ممتازان، واپسين همه يهودان بودند که بيش و کم سلطه غالب را مرجع مى‌شمردند و تغيير شراطى را فرجه‌اى براى راحت‌تر نفس کشيدن! و اما پيدا است که توده‌هاى وسيع ايراني، قشرهاى صدمه ديده و رنج کشيدهٔ تاجيک، که اکثريت قاطعه ملت هشت تا ده ميليونى آن روز را تشکيل مى‌دادند، فاقد امتياز بودند و با اينکه حتى ستون فقرات آنها از تحمل بارهاى گران مصيبت‌هاى مداوم، خرد شده بود، از همه گروه‌هاى برشمرده شده، محروم‌تر و ناتوان‌تر بودند (The Pall of The Safavi Dynasty and the Afghan Occupation of Persia; PP 299-289).


باري، تا آنجا که معلوم است، نادر نيز در اواخر، عمر، به دلايل مختلفى از طرفداران اصيل و اساسى خود سرخورده شده و اغتشاشات فکرى او، دست‌به‌دست عواملى که در جاى خود از آنها سخن رفته است، وى را متمايل به اتکاء بيشتر بر رعاياى سنى مذهب نموده است. درنظر گرفتن تبعات چنين سياسى ـ حتى در روزگار جانشينان وى نيز که عنان اختيار را به دست ترکمانان و ترک‌هاى بومى شده مى‌دادند ـ دشوار نيست؛ چه در بسيارى از مواقع خود را نسبت به قاطبهٔ اهالى مملکت بيگانه تصور مى‌کردند و به وقت فرصت، از هيچ فضيحتى دريغ نمى‌ورزيدند. براى چنين کسان، وعظ و بحث فايدتى نداشت و اساساً بيگانگى آنان با مآثر دلپذير و عزيز ايرانى آشکار بود، به اضافه که روزگاران آشوب و اغتشاش، مجال تأمل براى کسى باقى نمى‌گذارد، اعم از ايرانى و انيراني!


از آنجا که وضع عناصر ايلي، شايستهٔ امعان نظر بيشترى است، مناسب‌تر تشخيص داده شد که به اهيمت نقش‌هائى که ايلات مختلف در رابطه با هم داشتند، مختصر اشاره‌اى بشود. اينان چون به‌طور عمده، بر اراده رهبران خود متکى بودند و تنها به رسوم سنتى ايلى پايبندى داشتند، گاه نسبت به مردم و گروه‌هاى ديگر خود را بيگانه تقلى مى‌نمودند و شايد بتوان گفت که منافع درازمدت آنها را در تسلط قاطع بر ديگران جستجو مى‌کردند. فراوان ديده مى‌شود که مثلاً ازبکان سنى با کردهاى سنى در جنگ بوده و نيز قاجاريان شيعه مذهب با افشاريان هم آئين، به مبارزه برخاسته‌اند.


محمدکاظم وزير مرو در جائى که نادر از قبول سلطنت استيحاش روا مى‌داشته، اظهار مى‌دارد که گردنکشان افشار، بدو اعتراض مى‌کردند که چرا با وجود جمعيت بسيار طوايف افشار او خود را براى تدارک امر حکومت بر کل ايران، قادر نمى‌بيند!(عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۲۸ ـ ۳۱).