پس از بيرون راندن ترک‌ها و روس‌ها از سراسر ايران و سرکوب کردن شورش‌هاى داخلى افغانان غلزه و ابدالى و سترآباد، و اعادهٔ آرامش و امنيت مورد نياز به مردم وطن، در حالى‌که مرزهاى قطعى کشور، جز در قندهار تقريباً به حدود طبيعى خود رسيده بود، نادر تصميم گرفت که نيت اساسى خود را براى کسب مشروعيت حاکميت به‌عنوان تنها نمايندهٔ حقيقى توده‌هاى ايرانى عملى کند. او به‌ حقيقت در اين تاريخ گرامى‌ترين فرزند کشور براى تصاحب تاج و تخت بود که نه تنها از دورن پائين‌ترين قشرهاى اجتماعى برخاسته و در تلخ‌ترين و اندوه‌زاترين شرايطى سياسى براى نجات ميهن قيام کرده بود، بلکه به استعمانت رأى بلند و طبع خردمند، مستعدترين فرد براى زمامدارى محسوب مى‌شد. او تا اينجا به خوبى توانسته بود نقش تاريخى خويش را به‌عنوان فرزند صميمى مملکت ايفاء کند و غرور ملى عناصر ايرانى را بدانان بازگرداند، و اينک مردم بايد رأى خويش را براى تثبيت حق تاريخى خدمتگزارى او اعلام دارند و با تعيين تکليف مقام سلطنت، سپاسگزارى خود را بدو ابلاغ کنند.


در زندگى اين مرد بزرگ نکاتى وجود دارد که در پايان همين فصل از آنها سخن خواهد رفت، اما در اينجا بايد از هوشمندى و رزانت رأى و اعتناء او به آحاد ملت ياد کرد که چگونه با وجود داشتن همه گونه اقتدار و مسلم بودن کليه اختيارات، باز رأى جماعت را طلب مى‌کند و رويه‌اى باقى مى‌گذارد که نه تنها تا آن روز سابقهٔ چندانى در تاريخ اين مرز و بوم نداشت، بلکه بعدها نيز تا به عصر مشروطه، بى‌تقليد باقى ماند. نايب‌السلطنه ايران براى برگزارى مراسم نوروزى سال ۱۱۴۸ ق مقرر داشت که جميع نمايندگان اعيان، رؤساى ورحانيان، برزگان و حکام ولايات به دشت مغان دعوت شوند و تا ضمن ديدار، درباره امور مهم کشور نيز با آنان گفتگو کند و نيز بفرمود تا عمارات عديده برپا دارند و آنچه از اسباب رفاه و آسايش جمع ميسر است، فراهم گردانند. جمعيت دشت مغان را تا صد هزار نفر نيز نوشته‌اند و يقين است که اگر لشکريان نيز داخل اين رقم شوند، اغراق‌آميز نمى‌تواند باشد (مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۳۳). نادر در بامداد نوروز، به احضار کاملين قوم (ريش سفيدان) فرمان داد و خطاب به ايشان اظهار داشت: من آنچه حق کوشش بود به‌جا آوردم و مملکت را از تجاوز روس و عثمانى نجات بخشيدم و متجاسران افغان را نيز به‌جاى خود نشانيدم، اکنون نياز به استراحت دارم و از شما مى‌خواهم که تهماسب يا فرزند وى عباس را که هر دو زنده‌اند، يا هرکس ديگر را که مايليد به سلطنت انتخاب کنيد (مالکم، سرجان؛ تاريخ ايران؛ ج۲، ص ۳۳؛ مالکم اشاره‌اى دارد که عباس سوم تا آن هنگام مرده بود و نادر از چگونگى مرگ وى اطلاع داشت).


ظاهراً محارم نادر، چون تهماسب قلى‌بيگ جلاير و ميرزازکى و ملاعلى‌اکبر، در ميان مردم راه افتاده، آنان براى وادار کردن نادر به قبول امر سلطنت، راهنمائى مى‌کردند (عالم‌آراى نادري؛ ج۲، ص ۱۸ - ۲۸). از حق نگذريم که تا اينجا سخنانى مطابق با واقع بر زبان مى‌رانده‌اند و اقدامات آنان در بيدار کردن وجدان مردم تأثيرى بسزا داشته است۱. تلاش نادر بر اين بود که حقيقت احوال مردم را درک کند و در برابر نيازهاى حقيقى کشور، از هوشيارى و آگاهى آنان کمک بگيرد؛ چه سلسله ريشه‌دار صفوى براى تقويت ارکان حکومتى خود، سياست مذهبى در پيش گرفته بود و در همه حال به‌طور موفقى از تمايلات و احساسات مذهبى مردم، استفاده مى‌کرد. گرفتارى‌هاى بى‌شمارى که از رهگذر نفوذ خراقات و عناصر ناصالح ايجاد شده بود، مصدر برخى ناملايمات براى مردم ايران شد، و ذهن دورنگر نادر اين بار بايد تدابير قاطعى مى‌انديشيد و با عوامل مؤثر، از ريشه روبه‌رو مى‌شد. مشاوران درست‌انديش از او نيز همين نظر را داشتند و مناسب بود که در مجمع حقيقى اهل بينش و دانش، چنين مهمى حتى به‌صورت پيشنهاد صاحب قدرت و به‌‌اصطلاح ”فرمايشي“ مورد مداقه قرار گيرد۲. با توجه به آنچه در تاريخ شايسته بررسى است، اين ”به حساب گرفتن مردم“ بايد براى او افتخار بزرگى محسوب شود، و به هر حال، بديهى است که مخالفت‌هاى موجهى نيز عليه ارادهٔ او صورت نگرفته است۳. پس از آنکه اراده جمع، بر انتخاب نادر تعلق گرفت، او به شرط تحقيق ترتيبات ذيل قبول مسئوليت کرد:


۱. ايرانيان اعمال سب و رفض را که به‌وسيلهٔ شاه‌اسماعيل اول اعلام گرديده بود ترک کنند.


۲. با پيروى از تعاليم امام جعفرصادق (ع) آئين جعفرى را به‌عنوان رکن پنجم‌ اسلام بپذيرند.


۳. ايرانيان از طرفدارى خاندان صفوى دست بردارند و هيچ يک از فرزندان آن خاندان را پناه ندهند و الا مال و جانشان در اختيار سلطان خواهد بود.


۴. سلطنت در خاندان نادر موروثى باشد (جهانگشاى نادري؛ ص ۲۱۰ ـ۲۱۱ و Minorsky, "Nadir Shah", Encyclopedie de l'Islam;P.867).


(۱) محمد شفيع وارد در توضيح سياست نادر، داستان شير و روباه و گرگ و به صيد افتادن آهوى جوانى را مى‌آورد که مردم را وادار به قبول نظرهاى ابرقدرت مى‌گرداند! اين نکته محرز است که نادر در ابتداى تجمع صاحبنظران و انديسمندان مملکت، چند نفرى را به هر بهانه سياست کرده است (رجوع کنيد به: تاريخ نادرشاهي؛ ص ۴۴ ـ ۴۵. و بيان واقع؛ ص ۲۰ - ۲۱).


(۲) محمدکاظم وزير مرو مى‌نويسد که نادر براى آينده کشور در تشويش بود و امناى خلوت او، هر يک به اقتضاء رأئى مى‌زند. در نهايت، حسنعلى‌خان معيار باشى عقيدهٔ مستحسن و صوابى ارائه داد که: ”امروز پادشاهى و فرمانروائى از آن بندگان دوران است، اما مقرون به صلاح دولت آن است که ارقام مطاع به جميع ممالک ايران به‌عهده سرکردگان و سرخيلان صادر گردد که وارد درگاه معلى گرديده بعد از استرضاء آن طوايف مجله پا به مهر نموده، رضانامه از همان جماعت گرفته، بعد از آن جلوس نماينده، باعث رضاجوئى‌الله و خشنودى خلق‌الله مى‌گردد، و اين سخن داراى زمان را بسيار خوش آمده ...“ (عالم آراى نادري؛ ج ۲، ص ۱۸ ـ ۲۸).


(۳) پس از چهار شبانه روز که کسى مخالفتى ابراز نمى‌داشت، ميرزا ابوالحسن ملاباشى در چادر خود گفته بود که: ”هرکس قصد سلسله صفويه نمايد نتايج آن در عرصه عالم نخواهد ماند“ (عالم آراى نادري؛ ج ۲، ص ۳۱) و معلوم است که اين نوع ابراز عقيده‌ها با مصالح مملکت هماهنگى نداشته، و صرفاً اگر به‌عنوان دفاع از موقعيت گوينده نبوده باشد، جنبه علاقه شخصى دارد.


در اين زمينه شوراى مغان سندى تهيه و امضاء کرد و آنگاه متن پيشنهادهائى که بايد به ترک‌ها تسليم شود، تهيه گشت و قبول اصول حقهٔ مذهب جعفرى و اختصاص رکن جديدى در مکه معظمه به شيعيان و اعزام اميرالحاج مخصوص ايشان، از شرايط اساسى حفظ روابط اران و عثمانى عنوان گرديد. بدين ترتيب، محقق مى‌شود که شاه پاس خاطر رعاياى شيعى مذهب خود را به سختى نگاه داشته و تنها درصدد ايجاد ترتيباتى براى قابل قبول ساختن اعتقادات آنان از طرف ترک‌ها بوده است. متأسفانه بايد گفت که مجاهدات صميمانهٔ وى در اين زمينه هرگز در خلال مدت سلطنت وى با توفيق قرين نگرديد و ترک‌هاى لجوج و متعصب براى کاهش اختلافات ميان دو ملت همسايه که هر دو نياز به رفع مناقشات مذهبى داشتند، به هيچ روى قدم پيش نگذاشتند۴ايد هم ترک‌ها ـ به‌ويژه پس از موفقيت‌هاى عظيم نظامى نادر در هند و ماوراءالنهر ـ به‌درستى نظرهاى بعدى او را دريافته بودند که مى‌خواست با از ميان بردن اختلافات مذهبى و ايجاد وحدت اسلامي، زمينهٔ ايجاد امپراتورى پهناورى را در آسيا باخترى فراهم گرداند، و به همين سبب هرگز درصدد زدودن دشوارى‌ها و کينه‌هاى تاريخى برنيامدند.


(۴) ”سياست مذهبى نادرشاه افشار“، مجله وحيد؛ ش ۹، ۱۳۴۹۹، ص ۱۴. اقبال آشتيانى مى‌نويسد: چون نادر خيال داشت سلطنت ايران را در خاندان خود موروثى کند و مذهب تشيع را براندازد، با صفويه که سلطنت ايران را به ارث حق خود مى‌دانستند و به‌واسطهٔ اقامهٔ مراسم آئين تشيع و جلوگيرى از مستحيل شدن ايشان در جامعهٔ اهل سنت و قبول امر سلاطين عثمانى حقى بزرگ به گردن ايرانيان داشتند، دشمن بود (مجله يادگار؛ س۲، ص ۳۲ ـ ۳۳).