علم سياست و جامعه‌شناسي، هر دو در زمرهٔ علوم اجتماعى هستند. علم سياست از زمان هرکليت و افلاطون و سپس به‌وسيلهٔ ”ارسطو“، ”سيسرون“ (Ciceron.۱۰۶ -۴۳ق.م)، ”مارکياول“، ”توماس هابز“، ”مارکس“ و ”ماکس وبر“ و ديگران، همواره مورد بحث و توجه قرار داشته و دارد. امروز در بيشتر کشورهاى غربى اصلاح علم سياست، مترادف با اصطلاح جامعه‌شناسى سياسى است و در بعضى از کشورها مثلاً فرانسه، اصطلاح جامعه‌شناسى سياسى رايج‌تر از اصلاح علم سياست است و اغلب سياست‌شناسان، اين دو اصطلاح را يکى مى‌دانند و تحت اين دو اصطلاح مسائل يکسانى را بررسى مى‌کنند.


به‌نظر دکتر عبدالحميد ابوالحمد: ”سياست‌شناسى که از تاريخ بى‌اطلاع است، اقتصاد نمى‌داند، از جامعه‌شناسى بى‌خبر است و با ادبيات و هنر به کلى بيگانه است و مسلماً سياست‌شناس برجسته‌اى نمى‌تواند باشد. به‌عبارت ديگر، براى اينکه تخصص در علوم اجتماعى بتواند کاملاً مفيد و با ارزش باشد بايد با دانش‌ها و تخصص‌هاى ديگر همراه باشد و از آنها کمک گيرد. در غير اين‌صورت تخصص‌هاى منفرد و بدون ارتباط با ساير رشته‌ها، در علوم اجتماعى چندان مفيد نخواهد بود“.


با اين همه به‌نظر ”اينکلس“ جامعه‌شناسى با علم سياست تفاوت‌هائى دارند که عبارت هستند از:


- جامعه‌شناسى کليه مظاهر جامعه را تحت بررسى قرار مى‌دهد. حال آنکه علم سياست مخصوصاً به مطالعهٔ ”قدرت“ که در وجود سازمان‌هاى رسمى تجلى مى‌يابد مى‌پردازد.


- جامعه‌شناسى روابط بين يک سلسله نهادها از جمله نظام سياسى را تحليل مى‌کند. در صورتى‌که علم سياست توجه خود را بيشتر معطوف به پويش‌هاى موجود در درون حکومت مى‌کند.


- در علم سياست، سازمان‌هاى دولتى و معمولاً به ساخت صورى حکومت و امور حکومت و کارکردهاى آن اکتفاء مى‌کنند و کمتر به نحوه فعاليت واقعى آن توجه دارند. در حالى که جامعه‌شناسى چگونگى فعاليت واقعى آنها را مورد بررسى قرار مى‌دهد.


- بنا به اظهار ”ليپست“ (Lipset)، علم سياست بيشتر ادارهٔ امور عمومى يا چگونگى کارا شدن سازمان‌هاى دولتى را بررسى مى‌کند. حال آنکه جامعه‌شناسي، ”بوروکراسي“، (ديوان‌سالاري) و به‌ويژه کشش و کوشش‌هاى درونى آن را تحت مطالعه قرار مى‌دهد.


با اين وجود به‌نظر او جامعه‌شناسى سياسى و علم سياست از لحاظ بررسى برخى از مسائل و همچنين طرز کار، تشابه بسيارى با هم دارند.


”ابوالحمد“ هدف عمدهٔ سياست را حفظ امنيت خارجى کشور و تأمين عدالت مى‌داند.