دورکيم به‌طور کلى معتقد بود که هر ”پديدهٔ اجتماعي“ بايد در قالب اجتماعى آن تجزيه و تحليل شود و نمى‌توان تفسيرهاى ”رواني“ و ”زيستي“ را در مورد ”پديده‌‌هاى اجتماعي“ به‌کار برد. مثلاً خودکشى را نبايد ناشى از جنبهٔ بيولوژيکى و روانى افراد دانست بلکه بايد آن را معمول شرايط اجتماعى و محيطى دانست. زيرا پديده‌هاى اجتماعى قبل از هرچيز تابعى از نظام اجتماعى به شمار مى‌رود. به همين جهت هنگامى قابل درک و فهم هستند که در درون نظام اجتماعى مربوط، مورد بررسى قرار گيرند و چنانچه اين پديده‌ها را از جامعه خود منفک کنيم قابل درک نيستند. از اين‌رو حتى اگر يک پديده در دو اجتماع متفاوت، متشابه باشند فقط به‌دليل مشابهت نمى‌توان آنها را مورد مقايسه و ارزيابى قرار داد. به‌نظر دورکيم پديدارهاى اجتماعى به مثابهٔ واقعيت اجتماعى بوده که مى‌تواند مورد مطالعه جامعه‌شناسى قرار گيرد.


دورکيم عقيده داشت که واقعيت‌هاى اجتماعى داراى خصلت‌هاى عينى و بر رفتار و کردار مسلط مى‌باشند. به‌نظر او واقعيت‌هاى اجتماعى على‌رغم ميل شخصى افراد وجود داشته و به دوام و بقاء خود ادامه مى‌دهند. بدين ترتيب معتقد بود که واقعيت‌هاى اجتماعى داراى دو خصلت اساسى هستند:


- نخست اينکه واقعه يا پديدهٔ اجتماعى بيرون از فرد قرار دارد و به اصطلاح برون ذاتى است همچنين از هستى و موجوديت برخوردار است.


- دوم، اجبارى بودن آن است و انسان تحت نفوذ و قدرت آنها قرار مى‌گيرند.


به‌نظر دورکيم واقعيت‌هاى اجتماعى در حکم اشياء و چيزهائى هستند که مى‌توانند رفتار و کردار انسانى را تحت سلطه و نفوذ خود قرار دهد. هرچند دورکيم در اوايل عمر خود واقعيت‌هاى اجتماعى را به مثابهٔ واقعيت‌هاى خارجى شناخته و نفوذ مستقيم آنها را در رفتار مورد تأکيد قرار داد ولى در اواخر عمر تا حدودى تغيير عقيده داد و مدعى شد که واقعيت‌هاى اجتماعى زمان، در حکم موازين اخلاقى در مى‌آيند و توسط فرد پذيرفته شده و مقبوليت عام پيدا مى‌کند. بنابراين واقعيت اجتماعى جنبهٔ تحميلى نداشته، بلکه در اثر ”اجتماعى شدن“ فرد، جزء خصوصيات او درآمده و به‌صورت تعهدات اخلاقى درمى‌آيد. جامعه به مثابهٔ واقعيتى است که خارج از وجود افراد بوده و در عين حال جزء شعور اجتماعى انسان‌ها مى‌باشد. بدين ترتيب واقعيت‌هاى اجتماعى فقط چيزهائى نيستند که در عالم خارج عينيت پيدا مى‌کنند بلکه پديدارهائى هستند که جزء نهاد افراد در آمده و در عين حال قابل تشخيص و مشاهده مى‌باشد.


واقعيت‌هاى اجتماعى محصول رفتار متقابل اجتماعى است، يعنى از زندگى اجتماعى ناشى شده و به خصلت شخصى افراد ربطى ندارد و با آن متفاوت است. بسته به اينکه فرد در چه موضعى قرار گيرد، رفتار و تمايلات او دگرگون مى‌شود. هنگامى‌که فرد تنها است ممکن است با متانت و وقار رفتار کند. اما همين که وارد انبوه مردم شد احوال و رفتار او تغيير مى‌کند. مثلاً به سبکسرى و تندخوئى مى‌گرايد. بنابراين از تجمع افراد، واقعيت تازه‌اى پديد مى‌آيد که با حالات فردى متفاوت است.


براى مثال يک حزب سياسى هرچند از افراد و اعضاء خاصى به‌عنوان يک واقعيت اجتماعى تشکيل شده ولى از موجوديتى مستقل و خصلتى خاص برخوردار است. به همين دليل شناخت يک به‌يک افراد حزب، کمکى به شناخت آن حزب نخواهد کرد و بايد رابطهٔ آن را با نيروهاى اجتماعى و تاريخى که در پيدايش آن شرکت داشته‌اند مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد.


اساس نظريهٔ دورکيم اين بود که در کل، خاصيتى است که در تک‌تک اجزاء نيست (اصل امر جنس) يا کل اجتماعي، داراى واقعيتى مستقل از اعضاء خود است. به همين دليل، شناخت اعضاء بايد در رابطه با کل درنظر گرفته شود.


براى اينکه مفهوم دورکيم دربارهٔ واقعيت اجتماعى مشخص شود، مثال زير را در نظر مى‌گيريم. مى‌دانيم که از ترکيب تعدادى سلول، بافت سلولى که مادهٔ ديگرى است به‌دست مى‌آيد. ولى بافت از ويژگى خاصى برخوردار است که هيچ کدام از سلول‌ها از آن برخوردار نيستند. واقعيت اجتماعى يا جامعه هم از نظر دورکيم چنين خصلتى را دارا است. جامعه هرچند از ترکيب افراد تشکيل شده ولى چيزى برتر و متفاوت از اعضاء خود است. اين مفهومى است که امرزوه، هنوز هم مورد قبول جامعه‌شناسان مى‌باشد.