مورگان در مقدمه کتاب معروف خود به نام جامعه باستان، که در سال ۱۸۷۷ منتشر ساخت، چنين مى‌نويسد ”اکنون طبق شواهد متقن مى‌توان اثبات کرد که در ميان جميع قبائل بشرى دوران توحش مقدم بر عهد بربريت بوده، و چنانکه معلوم است بربريت قبل از تمدن وجود داشته است“. مهم‌ترين نتيجه‌اى که وى از تحقيقات خود به‌دست آوردن آن بود که ”تاريخ نژاد بشرى سرچشمه واحدى دارد و از نظر تجزيه و ترکيب يکى است“ (هيس، تاريخ مردم‌شناسي، ص ۷۱).


مورگان در بررسى خط سير تکامل فرهنگ دو جريان جداگانه را تشخيص داده است:


۱. اختراعات و اکتشافات:

به‌عقيده او هر قدر دامنه اکتشافات و اختراعات گسترده‌تر باشد، همراه با توسعه نهادهاى اجتماعي، مغز انسان بزرگتر مى‌شود و همراه با کسب تجربه رشد مى‌کند که با تکامل فرهنگى همراه است، به اين ترتيب نتيجه مى‌شود که تکامل ابزارى و مغزى انسان دو جريان متقابل و پيوسته به هم مى‌باشند.


۲. نهادها:

مورگان بر آن است که نهادهاى اوليه بشر در نتيجه هسته‌هاى اوليه فکر او توسعه يافته، يعنى تکامل فرهنگ از ديد نهادى جنبهٔ درونى و روانى دارد. به سخن ديگر تکامل فرهنگ همان تکامل ذهن انسان است.


مورگان در طرح مراحل سه‌گانه، تکامل ابزارى و فرهنگى به نام مراحل توحش، بربريت و تمدن مى‌گويد ذهن و هوش عمومى انسان رشد يافته است. از اين‌رو در جوامعى که شرايط يکسان دارند نوع اختراعات و اکتشافات يکسان و مشابه خواهد بود و حاصل آن پيدايش نهادهاى اجتماعى يکسان است.


از جمله اختصاصات اساسى که مورگان به انسان مربوط دانسته، کنترل او بر خوراک است و مى‌گويد زمانى جمعيت انسان در روى زمين افزايش يافته که قابليت‌هاى لازم را برى کنترل بر غذاى خود کسب کرده است. از اين‌رو مى‌گويد دوران شکوفائى و رشد انسان از جنبه‌هاى نهادى و اختراعى زمانى آغاز شده است که منابع غذائى فراوانى را به‌دست آورده است.


پس از اين‌رو است که در سير تکامل فرهنگى انسان مراحلى مانند شکار، ماهيگيري، دامپروري، کشاورزى و صنعت به‌عنوان دوران‌هاى شاخص رشد و توسعه تمدن و فرهنگ انسانى شناخته شده‌اند.