از آغاز قرن بيستم انسان‌شناسى و جامعه‌شناسى پيوستگى نزديکى با يکديگر داشته‌اند و اغلب جامعه‌شناسان از مطالعات انسان‌شناسى نيز استفاده مى‌کردند به همين جهت افرادى مانند دورکيم تفاوت عمده‌اى بين جامعه‌شناسى و انسان‌شناسى قائل نبوده‌اند. از مطالعه آثار اگوس کنت و هربرت اسپنسر مى‌توان نفوذ يا تداخل انسان‌شناسى و جامعه‌شناسى را دريافت.


جامعه‌شناسى و انسان‌شناسى به اندازه‌اى به يکديگر نزديک هستند که تفکيک مرز بين آنها مشکل به‌نظر مى‌رسد. به‌عبارت ديگر انسان‌شناسى ضمن اينکه در مدار جامعه‌شناسى اقوام کهن قرار مى‌گيرد و جنبه‌هاى کلى و مشترک بين همه جوامع را مورد مطالعه قرار مى‌دهد. اما در جريان مطالعه خود با ارائه تحليل‌هائى از خصوصيات فرهنگى اقوام و جوامع مختلف به جنبه‌هاى جامعه‌شناسى وارد شده است.


با وجود ارتباط زياد غيرقابل تشخيصى که بين انسان‌‌شناسى و جامعه‌شناسى وجود دارد ولى تعاريفى را که صاحب‌نظران در مورد هر يک از علوم مذکور ارائه داده‌اند نشان‌دهنده تفاوت‌هائى است که در روش و شيوه کار اين دو علم وجود دارد.


”جامعه‌شناسى به مطالعه حالات خاص و رويدادهاى اجتماعى با وجه اشتراکى که بين آنها وجود دارد مى‌پردازد و مى‌کوشد که اصول قابل انطباق بر ساير وقايع اجتماعى را به‌دست آورد. به سخن ديگر جامعه‌شناسى به يگانگى‌ها و يکسانى‌هاى امور و وقايع اجتماعى توجه دارد“ (جوزف روسک، رولندوارن، مقدمه‌اى بر جامعه‌شناسي، ترجمهٔ بهروز نبوى و احمد کريمي، ص ۲۶۲). انسان‌شناسى به منشاء فرهنگ‌ها و علل گوناگونى آنها مى‌پردازد. به‌نظر انسان‌شناسائى چون هر سکويتس (Herskovits)، لوى استروس، کروبر (Kroeber)، و مرتن (Merton)، جامعه‌شناسى به مطالعه مسائل و پديده‌هاى اجتماعى و انسان‌شناسى به مطالعه مسائل و پديده‌هاى فرهنگى مى‌پردزاد (روح‌الاميني، محمود، گردشهر با چراغ، ص ۸۶).