روانشناسى بيشتر به مطالعه عناصر و نتايج اساسى رفتار انسان مى‌پردازد و اساس او مبتنى بر فيزيولوژى انسانى است که طبيعت آدمي، قابليت‌ها، انگيزه‌ها، يادگيري، عواطف، تمايلات فکرى و گرايش‌ها را در برمى‌گيرد.


انسان‌شناسى نوع انسان، منشاء و علل اختلافات بين فرهنگ‌هاى مختلف را مورد مطالعه قرار مى‌دهد و به‌جاى توجه به مقوله‌هاى خاص جنبه‌هاى کلى قابل مقايسه و انطباق را در حوزه مطالعاتى خود جاى مى‌دهد.


بنابراين روانشناسان بيشتر به اساس رفتار فردى و مردم‌شناسان به اساس رفتار گروهى مى‌پردازند. در روانشناسى اجتماعى خط مشترکى با انسان‌شناسى وجود دارد و آن جريان فرهنگى شدن و اجتماعى شدن انسان است. از اين رو است که در آثار بعضى از روانشناسان اجتماعى به بررسى مسائل فرهنگى و آداب و رسوم اقوام و قبائل توجه شده و بعضى از انسان‌شناسان به بررسى خصوصيات رفتارى جوامع و انطباق آن با مسائل روانى پرداخته‌اند. براى محققينى که هدف آنها چگونگى اثرات زندگى جمعى بر افراد است استفاده از روانشناسى و روانکاوى غيرقابل اجتناب است، از اين‌رو روانشناسى اجتماعى به اندازه‌اى با انسان‌شناسى نزديک است که جدا کردن مرز بين آنها دشوار است.


ظهور فرويد شکل خاصى به انسان‌شناسى بخشيد. زيرا فرويد خود با نوشتن کتاب توتم و تابو به قلمرو انسان‌شناسى وارد شده است. اگرچه محققينى مانند مالينفسکى بخشى از نظريات فرويد را مردود دانسته‌اند ولى روش او سبب شد تا روانشناسى با انسان پيوند يابد و به تحقيق درباره مسائل تربيتى و پرورش قبايل ابتدائى پرداخته شود.


افراد از دوران کودکى رفتار و کردار بزرگسالان را سرمشق خود قرار مى‌دهند و در دوران جوانى و پس از آن تحت تأثير جنسيت، شخصيت و معروفيت ديگران قرار مى‌گيرند و در نتيجه به الگوسازى پرداخته و پيرو يکى يا همه آنها مى‌شوند و از آنها تقليد مى‌کنند. پيامد اين جريان پديد آمدن رفتار فردى و جمعى است که تحت تأثير جامعه و ارزش‌هاى آن حاصل شده است.


روانشناسى رفتار آدمى را با استفاده از ابزار و وسايل تحقيق خاص خود مورد مطالعه قرار مى‌دهد. يکى از روش‌هاى آن سنجش و اندازه‌گيرى رفتارى براساس طبيعت خاص انسان مى‌باشد؛ و حال آنکه در انسان‌شناسى رفتار گروهى و الگوهاى فرهنگى که جنبه اجتماعى دارند بدون سنجش و اندازه‌گيرى کمى مورد مطالعه قرار مى‌گيرد و به سخن ديگر:


”انسان‌شناسى معمولاً به اندازه مستخرجان افکار عمومى يا روانشناسان اجتماعى در بند اعداد و ارقام نيست“.


در قرن حاضر در ايالات متحده آمريکا روانشناسى و علوم اجتماعى به يکديگر پيوند يافته و مقوله فرهنگ و شخصيت را به يارى يکديگر مورد مطالعه و بررسى قرار داده‌اند. اين پيوند به پيدايش نظريه ”شخصيت اساسي“ انجاميده است.


کورت لوين (Kort Lewin، 1947-1890) روانشناس آلماني، در فهم و علل حالات و تمايلات افراد دو عامل محيط و شخصيت فرد را مؤثر دانسته بر آن است که سازگارى و سلوک در گروه نتيجه حاصل‌ضرب محيط در شخصيت است، و شخصيت را حاصل وضع طبيعى و سوابق تربيتى و زندگى گذشته فرد مى‌داند. اين همان پيوستگى است که بين محيط اجتماعى و محيط طبيعى و فيزيکى انسان وجود دارد که مبين عدم جدائى علوم اجتماعى از روانشناسى است.


فرويد بر اهميت عوامل تشکيل‌دهنده شخصيت در خردسالى و تجارب اين دوره تأکيد فراوان داشته و بر روابط بين کودک و والدين و واکنش‌هاى متقابل بين آنها مثل طريقه شيردادن، روابط مادر و فرزندي، تعليم و کنترل مدفوع، کنترل رفتار و امر و نهى از طريق تنبيه و تشويق از جانب آنها تأکيد دارد.


مطالعه و شناخت اين رسوم در حوزه مطالعاتى انسان‌شناسى و روانشناسى قرار دارند که مؤيد پيوند اين دو علم مى‌باشد.


فرويد به خصوصيات روابط ميان پدر و مادز و فرزند و آداب و رسوم خردسالى که از جنبه‌هاى مهم فرهنگ‌هاى مختلف است توجه داشته و مطالعات فراوانى را به‌ويژه در زمينه شخصيت مردمان مختلف انجام داده است.


نظريه وى در مورد عقده اديپ (Oedipe.Oedipus) در مطالعات برانيسلا و مالينفسکى که درباره زندگى روانى مردم تروبرياند انجام داده بود مردود دانسته شد. او اظهار داشت که عقده‌هائى که در نتيجه وضع روابط خانوادگى در فرد به‌وجود مى‌آيد نزد همه جوامع يکسان نيست و تابع نوع و طرز تشکيل خانواده است.


در افسانه يونان قديم گفته شده است که غيب‌گوئى موقع تولد شاهزاده يونانى به نام اديپوس گفته بود که او پدرش به نام لايوس را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد لذا پس از تولد پدر خود او را در کوهى مخفى کرد ولى اديپوس به‌وسيله چوپانى نجات يافت وقتى به سن رشد رسيد با پدرش که او را نمى‌شناخت جنگ کرد و او را کشت و با همسر خود (مادرش) ازدواج کرد و هنگامى که فهميد همسر او مادرش مى‌باشد چشم‌هاى خود را کور کرد و سر به بيابان گذاشت. فرويد عقيده داشت که اين داستان نشان‌دهنده کينه و بغض هميشگى پسر نسبت به پدر است.


مارگارت ميد که در مطالعه خود فرهنگ و تمدن را مقايسه کرده و نتيجه گرفته است که سه اصل عمده، اساس شناسائى تمدن و فرهنگ‌ها است، اين اصول عبارت هستند از رقابت، تعاون و فرديت. او تأکيد کرد که وقتى جامعه‌اى از ساختمان محکم اجتماعى و معتقدات قوى برخوردار باشد تعاون و همکارى بين مردم وجود دارد و بالعکس اگر تزلزلى در اعتقادات و انسجام اجتماعى پديد آيد رقابت و فرديت توسعه مى‌يابد. توجه به نظريات فوق اهميت تحقيقات روانشناسى را در انسان‌شناسى و جامعه‌شناسى نشان مى‌دهد زيرا شناسائى دقيق جوامع و فرهنگ‌هاى مختلف نشان مى‌دهد که بين تعادل روانى و آداب و رسوم و معتقدات اجتماعى ارتباط وجود دارد. از اين‌رو، با استفاده از علم‌ روانشناسى انسان‌‌شناسان تأثير تمدن و فرهنگ را در تکوين شخصيت افراد مورد بررسى قرار مى‌دهند. مثلاً ارزش نامساوى که زن و مرد در جوامع گوناگون دارند در گوناگونى تکوين شخصيت هر يک از آنان تأثير خواهد داشت. پيوستگى روانشناسى و انسان‌شناسى و جامعه‌شناسى در کشورهاى مختلف به‌ويژه ايالات متحده نظريه ”شخصيت اساسي“ را پايه‌گذارى نمود و اين بيشتر از آن‌رو بوده است که متخصصين انسان‌شناس و روانشناس به انجام کارها و تحقيقات مشترکى پرداخته‌اند مانند رالف لينتون (Ralf linton)، و کاردينر (Kardiner)، که اولى انسان‌شناس و دومى روانشناس بوده است.