جرم پديده‌اى اجتماعى و کاملاً نسبى است. جرم در حالت انزواء و انفرادى معنى و مفهومى ندارد و در زمان مکان متغير است. آنچه را که در يک زمان در بين برخى ملت‌ها جرم محسوب مى‌شده يا مى‌شود؛ احتمالاً در زمان يا مکان ديگر جرم نمى‌شناسند. به‌طور مثال: لواط در آتن و قبيله چوکچى (Chuckchee) و سرقت در قوم اسپارت جرم نبوده؛ ولى در بيشتر جامعه‌ها جرم محسوب مى‌شود.


قبل از ظهور اسلام زنده به گور کردن کودکان بى‌گناه به‌ويژه نوزادان دختر در بين برخى قبايل عرب متداول بوده و مجازاتى در پى نداشته است؛ در حالى‌که پس از ظهور اسلام اين عمل نهى شده و عنوان گناه پيدا کرده است. در جزاير فيجى (Fidji) چون مردن شايسته است و تحت تأثير همين کشتن پدر و مادر نه تنها جرم نيست؛ بلکه کارى نيک شمرده مى‌شود (کلاين‌برگ، ۴۴۰:۱۳۴۳)


اين حقيقت به اندازه‌اى روشن است که اعمالى مانند ”پدرکشي“ در بين اسکيموها و دخترکشى در چين باستان که در برخى از جامعه‌ها بيشترين وحشت را برمى‌انگيزد چناچه در اوضاع و احوال خاصى صورت گيرد، اساساً جرم شناخته نمى‌شود. سرخ‌پوستان بلاک فوت (Blackfoot) دزديدن اموال بيگانگان را کارى نيک مى‌انگارند و بسيارى از محرومان ستمديده ربودن اموال بيدادگران را ”دزدي“ و ”بد“ نمى‌شمارند؛ در صورتى‌که صاحبان امتيازات اجتماعى معمولاً هيچ يک از اين دو نظر را نمى‌پذيرند. زنان اسکيمو اگر توسط مردى قويتر از شوهران خود دزديده شوند، مورد مؤاخذه قرار نمى‌گيرد. همچنين آن مرد ”زن دزد“ مورد تشويق جامعهٔ اسکيمو قرار مى‌گيرد؛ زيرا جرأت کرده است خانوادهٔ ضعيفى را از بين ببرد. به اين ترتيب نظر جامعه نسبت به جرم در همه جا يکسان نيست.


استاد گرانقدر دکتر محمد ابراهيم باستانى پاريزى شعرى بسيار لطيفى دارد که با مضمون مورد نظر، بسيار تطبيق مى‌کند:


اعرابئي، خداى به او داد دخترى او دخت را به سنت خود ننگ مى‌شمرد
هر سال کز حيات جگرگوشه مى‌گذشت شمع محبت دل او بيش مى‌فُسرد
روزى به خشم رفت و زوسواس عار و ننگ حکم خود به دست رسوم و سُنن سپرد
بگرفت دست کودک معصوم و بى خبر تا زنده‌اش به خاک کن سوى دشت برد
او گرم گور کندن و از جامهٔ پدر طفلک به دست کوچک خود، خاک مى‌ستُر


(سنگ هفت قلم، انتشارات بهنشر؛ چاپ دوم؛ ۱۳۶۲ ص ۲۷۸)