مطالعات ارتباطي، يکى از شاخه‌هاى جوان علوم اجتماعى معاصر جهان به شمار مى‌رود که در ايران نيز بسيار جوان است. اين مطالعات پس از پايان جنگ جهانى دوم رو به رشد گذاشته، و هنوز شالوده‌هاى نظرى و ابزارهاى روش‌شناسى خاص خود را نيافته است. در طى حدود نيم قرن اخير، مطالعات ارتباطي، در زمينه‌هاى گوناگون از مبانى نظرى و شيوه‌هاى روش‌‌شناسى رشته‌هاى علمى ديگر کمک گرفته است. براى آشنائى بيشتر با دشوارى‌ها و کمبودهاى مطالعات ارتباطى معاصر، يادآورى تحول تاريخى آن ضرورى است.


در مطالعات گوناگونى که تا پيش از دوران رنسانس اروپا در زمينه‌هاى فلسفى و اجتماعى صورت مى‌گرفتند، ارتباطات به‌طور غيرمستقيم طرف توجه واقع مى‌شدند. در اين مطالعات، عنصر اصلى موردنظر ارتباطات، ”انديشه‌هاى انساني“ و به‌عبارت ديگر ”محتوا“ پيام بود و در اين زمينه به‌طرز ارائهٔ انديشه و ”وسيلهٔ“ نشر آن توجه کمترى مى‌شد. به‌دنبال اختراع تکنيک جديد چاپ توسط گوتنبرگ و افزايش تعداد استفاده‌کنندگان و تأثيرپذيرندگان انديشه‌ها، ”مجراهاى ارتباطي“- ابتدا کتاب‌ها و سپس مطبوعات - مورد توجه قرار گرفتند. اين تحول به نوبهٔ خود عکس‌العمل‌هاى متفاوتي، نظير کتاب‌سوزى‌ها و سانسور کتاب‌ها و مطبوعات، همچنين مبارزه در راه آزادى نشريات و مطبوعات و ايجاد حرفهٔ روزنامه‌نگارى و کسب حيثيت براى اين حرفه را به دنبال داشت. از آن پس، ارتباط‌‌‌‌گران جديد که با در اختيار داشتن گروه‌هاى بسيار وسيع مخاطبان، در مقايسه با تعداد محدود مخاطبان ارتباط‌گران قديم، مقام ممتازى به‌دست آورده بودند، براى هنر پيام‌پردازي، شيوه‌هاى ظريف تازه‌اى به کار گرفتند و زبان پر طمطراق و نخبه‌گراى پيشين از، به‌منظور تسهيل پذيرش انديشه‌هاى خود از سوى مخاطبان، به‌صورتى ساده و روان درآوردند.