اپراخانه، برای واگنر معبدی بود که در آن تماشاگر می‌باید مقهور موسیقی و نمایش شود. او لیبرتوی اپراهایش را خود می‌نوشت؛ لیبرتوهائی که برگرفته از افسانه‌ها و اسطوره‌های قرون وسطائی آلمان هستند. شخصیت‌های اپراهای او به‌طور معمول برتر از شخصیت‌های واقعی بودند: قهرمانان، خدایان و الاهه‌ها.


واگنر برای مؤکد ساختن ارتباط تنگاتنگ موسیقی و نمایش در اپراهایش، این آثار را به‌جای اپرا، درام موسیقائی می‌نامید. او درام موسیقائی را یک ”اثر هنری جانشمول“ (به آلمانی Gesamtkunstwerk) می‌دانست که تمام هنرها - موسیقی، نمایش و نقاشی - در آن به یکدیگر می‌آمیزد. امروزه بسیاری از شنوندگان، موسیقی واگنر را پُرشورتر از درام‌های ایستایش می‌یابند. شخصیت‌های درام‌های موسیقائی واگنر زمانی طولانی را به شادمانی، مویه یا بازگو کردن آنچه بر آنها رفته است می‌گذرانند.


در هر پرده از این آثار ،جریان موسیقائی مداومی وجود دارد که واگنر آن را با اصطلاح ”موسیقی بی‌پایان“ توصیف می‌کرد. این موسیقی، به بخش‌های سنتی آریا، رسیتاتیف یا دوئت تقسیم نمی‌شود. واگنر با مرتبط ساختن نرم و هموار هر بخش به بخش دیگر، به پیوستگی موسیقائی و دراماتیک دست می‌یابد. هیچ وقفه‌ای وجود ندارد که در آن تمرکز شنونده با تشویق و کف زدن مخدوش شود. واگنر خط آوازی این آثار را ”آواز گفتارگونه‌“ای می‌دانست که در آن خصلت گفتارگونهٔ رسیتاتیف با سرشت تغزلی آریا می‌آمیزد. خط آوازی آثار او از ریتم و نوسان‌های زیر و بم در متن آلمانی اثر مایه می‌گیرد.


واگنر با منتقل ساختن مرکز ثقل موسیقی از آواز به ارکستر، اپرا را متحول ساخت. ارکستراسیون حجیم و رنگارنگ او به‌گونه‌ای درخشان بیانگر روند دراماتیک اثر است و اندیشه و احساس شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. او در این آثار، ارکستر را به شیوهٔ مرسوم در سنفونی به‌کار می‌گیرد و پیوسته ایده‌های موسیقائی را بسط و گسترش داده، دچار تغییر و تبدیل ساخته و درهم می‌تند. بسیاری از اینترلودهای ارکستری و طولانی واگنر به‌گونه‌ای تصویرپردازانه تجسم‌بخش جلوه‌هائی نمایشی همچون سیلاب، طلوع و شعله‌های آتش هستند.


واگنر شیفتهٔ استفاده از غنای پُرتوان بادی‌های برنجی بود. لازمهٔ اجراء حلقهٔ نیبلونگ به‌کارگیری هشت هورن و چهار ساز برنجی جدید (معروف به توبای واگنری) است؛ سازی نو که او خود طراح آن بود. صدای ارکستر او چنان پُرمایه است که تنها آوازخوانانی که صدایشان قوی‌تر از حد معمول است - ”سوپرانوی واگنری“ و ”تنور قهرمانی“ - می‌توانند در برابر آن عوض اندام کنند.


واگنر با درهم تنیدن ایده‌های موسیقائی برگشتی و تکرارشونده‌ای که لایت موتیف یا موتیف راهبر (Leitmotif or leading motive) نامیده می‌شوند، توری ارکستری می‌بافد. لایت‌ موتیف، ایدهٔ موسیقائی کوتاهی است که یک شخصیت، شی یا اندیشه را در نمایش تداعی می‌‌کند. برای مثال، وقتی در متن اثر به زیگفرید اشاره می‌شود، ارکستر به‌طور معمول لایت‌موتیف او را می‌نوازد. این موتیف‌ها گاه در خط‌های آوازی نیز پدیدار می‌شوند؛ دگرگونی و تغییر و تبدیل لایت‌موتیف‌ها نیز اشاره به موقعیت متحول دراماتیک با تغییر شخصیت صاحب آن موتیف دارد. هنگامی‌که زیگفرید کشته می‌شود، لایت‌موتیف او را بر زمینهٔ یک هارمونی دیسونانت و گوش‌خراش می‌شنویم، واگنر با بسط و گسترش لایت‌موتیف‌ها، یکی را در تقابل با دیگری قرار می‌دهد تا کشاکش میان دو شخصیت یا دو ایده را انتقال دهد. لایت‌موتیف، درام‌های موسیقائی بسیار طولانی واگنر را انسجام می‌بخشد.


تنش حسی موسیقی واگنر از راه هارمونی‌های کروماتیک و دیسونانت تشدید می‌شود. او با گذرهائی سریع از یک تونالیته به تونالیتهٔ دیگر و با استفادهٔ فراوان از آکوردهای کروماتیک در یک تونالیته، حرکت و رنگ می‌آفریند. شنونده که اغلب در انتظار حل دیسونانت‌ها بر اُکوردی پایدار است، همچنان دیسونانت‌های دیگری می‌شنود. هارمونی کروماتیک واگنر در نهایت به فرو ریختن نظام تونالیته و پیدایش زبان نو موسیقائی سدهٔ بیستم انجامید.