لودویگ وان بتهوون (۱۸۲۷ - ۱۷۷۰)، در نظر بسیاری، تجسم والاترین حد نبوغ موسیقائی است. جایگاه بی‌همتای او در موسیقی در خور قیاس با جایگاه شکسپیر در ادبیات و میکلانژ در نقاشی و پیکره‌سازی است. او در بیان موسیقائی قلمروهائی تازه گشود و بر آهنگسازان سراسر سدهٔ نوزدهم تأثیری ژرف برجا گذاشت.


بتهوون، در بیان موسیقائی قلمروهائی تازه گشود و بر آهنگسازان سراسر سدهٔ نوزدهم تأثیری ژرف برجا گذاشت.
بتهوون، در بیان موسیقائی قلمروهائی تازه گشود و بر آهنگسازان سراسر سدهٔ نوزدهم تأثیری ژرف برجا گذاشت.

بتهوون در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۰ در شهر بُن آلمان زاده شد. او نیز مانند باخ و موتسارت برخاسته از تباری موسیقیدان بود. پدر بزرگش، که او نیز لودویگ نام داشت، سرپرست موسیقی دربار بُن بود. پدرش یوهان، آوازخوانی تنور بود که منصبی دون‌پایه در دربار داشت و پسر باقریحه‌اش را اعجوبه‌ای همچون موتسارت می‌دانست که استعدادش می‌توانست سودآور نیز باشد. گفته‌اند که یوهان بتهوون و یکی از دوستان موسیقیدان او، هنگامی‌که دیروقت از میخانهٔ محل به منزل می‌آمدند، لودویگ خردسال را از بستر بیرون کشیده و تا صبح به تمرین پیانو وامی‌داشته‌اند. بتهوون در یازده سالگی دستیار ارگ‌نواز دربار شد و دوازده سال داشت که چندین قطعه از آثار پیانوی او به چاپ رسید بود.


در شانزده سالگی برای بداهه‌نوازی در حضور موتسارت به وین رفت. نقل کرده‌اند که موتسارت با شنیدن بداهه‌نوازی او گفته است: ”او را جدی بگیرید؛ روزی می‌رسد که آثارش زبانزد همه خواهد شد“ بتهوون اندکی بعد به سبب وخامت حال مادرش به بُن بازگشت. چندی نگذشت که مادر درگذشت. اندکی پس از آن، پدر که دائم‌الخمر شده بود از گروه آوازخوانان دربار اخراج و او در هجده ‌سالگی سرپرست قانونی دو برادر کوچک‌ترش شد. او که تا آن وقت در دربار ارگ و ویولا می‌نواخت و مسئول تصنیف و اجراء موسیقی بود، یکبار، سرپرست خانواده نیز شد.


بتهوون، اندکی پیش از بیست‌ودومین سالروز تولدش برای تحصیل موسیقی نزد هایدن بُن را به قصد وین، شهری که باقی عمرش را در آن گذراند، ترک کرد. هایدن به سال ۱۷۹۲ در اوج شهرت و چنان غرق در آهنگسازی بود که دیگر وقت و توانی برای تدریس نداشت. در نتیجه، خطاهای تمرین‌های کنترپوان بتهوون از نظرش دور ماند، و بتهوون چاره آن دید که مخفیانه نزد معلمی دیگر برود (هایدن هرگز از این موضوع آگاه نشد) اشتیاق بتهوون در مطالعهٔ دقیق کنترپوان و فوگ، آن هم پس از آفرینش آثاری عالی، نمونه‌ای از تلاش او برای دستیابی به‌ کمال و استادی است - تلاشی که در سراسر زندگی‌اش آشکار است.


هفت سال نخست اقامت بتهوون در وین برایش کار طاقت‌فرسا، اعتماد به نفسی فزآینده، حس نیرومند فردیت و ستایش همگان را همراه داشت. معرفی‌نامه‌هائی که از اشراف بُن داشت، سبب راهیابی او به محافل نخبگان اجتماعی و فرهنگی این شهر موسیقی دوست شد. مردم مبهوت چیره‌دستی‌اش در نواختن پیانو و متأثر از بداه‌نوازیش بودند. یکی از معاصرانش در این باره گفته است: ”او می‌دانست چگونه بر شنونده تأثیر بگذارد، چنانکه اغلب هنگام نوازندگی او کمتر چشمی اشک‌آلود نبود و بسیاری نیز هق‌هق‌کنان می‌گریستند؛ این همه نبود مگر از جادوی خاص بیان او“. بتهوون با اعلام اینکه هنرمند سزاوار همان اوج و منزلت اشراف است، در برابر قراردادهای اجتماعی سر به طغیان برداشت. یک بار هنگام نوازندگی در محفلی اشرافی، از صحبت کُنتی جوان به صدای بلند برآشفته شد، با عصبانیت و تندی از پشت پیانو برخاست و فریاد زد: ”برای چنین خوکی نخواهم نواخت!“ او مدتی طولانی مهمان شاهزاده کارل فون‌لیشنوفسکی (Karl von Lichnowsky) بود، شاهزاده‌ای که به مستخدم خصوصیش دستور داده بود تا هر گاه او و بتهوون همزمان صدایش زدند، اول به حضور بتهوون برود. اشراف‌زادگان بتهوون را غرق هدایای خود کردند و او با تدریس پیانو و برپائی کنسرت‌های خصوصی درآمدی مناسب داشت. گرچه برخی منتقدان آثارش را ”غریب“ و ”بیش از اندازه عامض“ می‌خواندند، اما ناشران موسیقی در خرید آثارش تردید نمی‌کردند.


بیست‌ونُه ساله بود که فاجعه گریبانش را گرفت و دچار نخستین عارضه‌های ناشنوائی شد. پزشکان در جلوگیری از پیشرفت ناشنوائی و تسکین عذاب جسمانی و روانی او ناتوان ماندند. در ۱۸۰۱ مأیوسانه نوشت: ”دو سال است که کم‌وبیش از هر جمعی دوری کرده‌ام، زیرا برایم ممکن نیست که بگویم ”ناشنوا هستم“. اگر حرفه‌ای جز این داشتم آسان‌تر بود، اما در حرفهٔ من این نقص دهشتناک است“. در ۶ اکتبر ۱۸۰۲، بتهوون در هایلیگشتات (Heiligenstadt) اقامت داشت، روستائی در حومهٔ وین که او تابستان را در آن عزلت گزیده بود. آن روز بتهوون در نامه‌ای بلندبالا و دردآلود به برادرانش، که امروزه به وصیتنامهٔ هایلیگشتات شهرت دارد، احساساتش را به بیان آورد و چنین نوشت: ”می‌باید به زندگیم خاتمه داده باشم - فقط هنرم بود که مرا از این کار بازداشت. آه برایم ناممکن است که دنیا را پیش از تحقق تمام آنچه حس می‌کنم در درون دارم، ترک کنم“.


چیرگی بتهوون بر یأس و ناامیدی با دگرگونی مهمی در سبک موسیقی او همراه شد. آثاری که پس از بحران روانیش آفرید نیروئی تازه و روحی قهرمان دارند. از ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۴ او سنفونی عظیم شمارهٔ سه، سنفونی اروئیکا (Eroica)، را آفرید؛ اثری که در تاریخ موسیقی نقطهٔ عطفی به‌شمار آمد. او نخست در نظر داشت این سنفونی را در بزرگذاشت ناپلئون، کنسول اول جمهوری فرانسه، بناپارت بنامد. بتهوون، ناپلئون را تجسم روح قهرمانی و مدافع اصول انقلاب فرانسه می‌دید. آزادی، برابری، برادری واژه‌هائی بسیار برانگیزنده و بیانگر آرمان‌های آزادی‌خواهانهٔ بتهوون بودند. اما هنگامی‌که دانست ناپلئون خود را امپراتور فرانسه اعلام کرده است خونش به جوش آمد و فریاد زد: ”او هم جز آدمی پیش پا افتاده نیست! حال تمام حقوق انسانی را لگدمال می‌کند و فقط به دنبال ارضاء جاه‌طلبی‌هایش خواهد بود. خود را از همه بالاتر خواهد دانست و استبداد پیش خواهد گرفت“ سپس بر پارتیتور چنگ زد، صفحهٔ عنوان را که نام ناپلئون بر آن نقش بسته بود پاره کرد و بر زمین ریخت و بعدها بر صفحه‌ای دیگر چنین نوشت: ”سنفونی قهرمانی“، ”سنفونی قهرمانی، در بزرگداشت خاطرهٔ انسانی بزرگ“.


بتهوون در ۱۸۱۲ با یوهان ولفگانگ فون‌گوته، شاعر آلمانی که مدت‌ها مورد ستایش او بود، دیدار کرد. او برای گوته پیانو نواخت و در هنرمند با یکدیگر قدم زدند و به صحبت پرداختند. گوته اندکی پس از این دیدار دربارهٔ بتهوون به همسرش نوشت: ”پیش از این هرگز هنرمندی با این قدرت تمرکز، چنین پُرتوش و توان و سرشار از غنای درون ندیده بودم“.


به رغم چنین توصیف‌هائی از جانب آنها که او را می‌شناختند، بتهوون همچنان یک راز باقی می‌ماند. او خود آموخته بود و آثار شکسپیر و ادبیات کلاسیک باستان را فراوان خوانده بود، اما خود آموخته بود و آثار شکسپیر و ادبیات کلاسیک باستان را فراوان خوانده بود، اما در جمع و تفریق ساده دچار مشکل می‌شد. او مدعی والاترین اصول اخلاقی بود، اما در برخورد با ناشران آثارش چندان پای‌بند اخلاق نبود. گرچه در آهنگسازی نظم و سیاقی ویژه داشت اما سر و وضعش ژولیده بود و در خانه‌هائی بسیار آشفته و شلوغ زندگی می‌کرد. طی سی‌وپنج سال زندگی در وین، حدود چهل و پنج مرتبه محل اقامتش را تغییر داد.


بتهوون بارها دلباختهٔ زنانی، اغلب اشراف‌زاده شد و از آنها دل برید و هرگز نتوانست رابطه‌ای پایدار با هیچ کدام برقرار سازد. پس از مرگ او، در میان اثاثه‌اش نامه‌ای یافت شد که به بانوئی نوشته و ”محبوب جاودانه“ خطایش کرده بود. به تازگی یکی از پژوهشگران زندگی بتهوون، هویت این بانو را آشکار کرد: بانوئی از اشراف‌زادگان وین به‌نام آنتونی برتنانو (Antonie Brentano) بتهوون ناگواری‌های زدنگی خصوصی را در دامان طبیعت تسلا می‌داد. هنگام قدم زدن در ییلاق‌های حومه وین، ایده‌های موسیقی به سراغش می‌آمدند. سنفونی ششم او، سنفونی پاستورال (روستائی)، دیده‌ها و شنیده‌هایش از زندگی روستائی را تجسمی زیبا می‌بخشد.


بتهوون هیچ‌گاه خدمتگزار اشراف وین نبود. استقبال رزو افزون عامه از آثار موسیقی، این امکان را برایش فراهم آورد تا با فروش آثارش به ناشران، درآمدی کم و بیش مطلوب داشته باشد. منزلتش در وین چنان بود که وقتی در ۱۸۰۹ ناگزیر می‌خواست پذیرای منصبی خارج از اتریش شود، سه تن از نجیب‌زادگان برای نگاه داشتن او در وین ترتیبی ویژه پیش گرفتند.


شاهزاده کینسکی (Prine Kinsky)، شاهزاده لوبکوویتز (Prince Lobkowitz) و آرشدوک رودولف (Archduke Rudolf) - برادر امپراتور و شاگرد بتهوون - خود را متعهد کردند تا مقرری سالانه‌ای به بتهوون بپردازند. تنها شرط آنان این بود که او همچنان در پایتخت اتریش بماند - و این در تاریخ موسیقی بی‌سابقه بود.


در سال ۱۸۱۵ برادرش کاسپار درگذشت و سرپرستی کارل، پسرک نه سالهٔ او، به بتهوون و بیوهٔ برادرش واگذار شد. کارل خردسال، قربانی کشمکش بی‌محابای آن دو بود. بتهوون پنج سال در دعاوی قانونی برای کسب حق انحصاری سرپرستی بردارزاده‌اش جنگید و سرانجام پیروز شد. و این ”پیروزیش برای هر سهٔ آنها فاجعه بود. نشو و نما زیر چتر مراقبت‌های عموئی مجرد، ناشنوا و عجیب به هیچ رو آسان نبود و تلاش بتهوون برای جلب محبت و همدلی پسرک، عرصه را بر او تنگ‌تر نیز می‌کرد. کارل جوان قصد خودکشی کرد و بتهوون، که بیش از آن نیز سلامت متزلزلی داشت، درهم شکست.


بتهون در سه سال نخست دعاوی قانونی برای سرپرستی کارل، آثار کمتری آفرید و وینی‌ها چنین زمزمه‌ آغاز کردند که دیگر کاری از او ساخته نیست. این پچ‌پچه‌ها به گوش بتهوون رسید و گفت: ”کمی صبر کنید؛ به زودی نظرشان عوض می‌شود!“ و چنین نیز شد. از ۱۸۱۸ به بعد، مسائل خانوادگی دیگر جلودار فوران خلاقیت او، که سبب پیدایش برخی از سترگ‌ترین آثارش شد، نبود: واپسین سونات‌های پیانو و کوارتت‌های زهی، میسا سولمنیس (Missa solemnis؛ مس پُرشکوه) و سنفونی نهم آثاری برآمده از ناشنوائی محض آهنگساز و نمایانگر عرصه‌هائی نو در موسیقی بودند.