از روی که صدا وارد سینما شد تا انقلاب ۱۹۷۹ و تأسیس جمهوری اسلامی ایران سینمای ایران (جمعیت ۲/۶۲ میلیون نفر) - همچون آمریکای لاتین - در سیطرهٔ ایالات‌متحد قرار داشت، که از طریق نمایندگی‌های صادرات تصاویر متحرک و پس از ۱۹۶۰، با افزوده شدن صادرات برنامه‌های تلویزیونی، تحقق می‌یافت. بنابراین صنعت فیلم سینمائی داخلی همان راه و رسم آمریکائی را الگو قرار داده بود. در فاصله ۱۹۳۱ تا انقلاب اسلامی بیش از هزار و صد فیلم در ایران تولید شد. در سال‌های میان ۱۹۶۶ و ۱۹۷۶ یک نهضت فیلمسازی ملی و پیشرو در سینمای ایران سربرآورد، و این هنگامی بود که تحصیل‌کردگان سینما از خارج به ایران آمدند و نخستین فیلم‌های سینمائی خود را ساختند. از جمله فریدون رهنما (سیاوش در تخت‌جمشید، ۱۹۶۵)، داود ملاپور (شوهر آهو خانم، ۱۹۶۶) و مسعود کمیائی (قیصر، ۱۹۶۶). در این دوره جشنواره‌های فیلم متعددی با حمایت وزارت فرهنگ و هنر در ایران برپا شد - به‌ویژه جشنوارهٔ فیلم تهران - تا آثار تازهٔ سینمای ایران را عرضه کند. نخستین گام در مسیر موج نوی سینمای ایران (سینمای متفاوت) را داریوش مهرجوئی (متولد ۱۹۳۹) با دومین فیلم خود، گاو (۱۹۶۹)، برداشت. این فیلم واقعگرای خیره‌کننده از زندگی کشاورزان ایرانی، که از داستان کوتاه نویسندهٔ چپ‌گرای ایرانی، غلامحسین ساعدی، اقتباس شده بود، بیش از یک سال در ایران اجازهٔ نمایش نیافت، اما در ۱۹۷۱ جوایزی از جشنواره‌های شیکاگو و ونیز به‌دست آورد.


بلافاصله پس از این موفقیت فیلم‌های مستقل دیگری سربرآوردند، از جمله رگبار (۱۹۷۲) از بهرام بیضائی، چشمه (۱۹۷۱) از آربی‌اُوانسیان، آرامش در حضور دیگران (۱۹۷۱) و صادق کر ده (۱۹۷۲) از ناصر تقوائی، بیتا (۱۹۷۲) از هژیر داریوش و فیلم بعدی مهرجوئی، پستچی (۱۹۷۰؛ پخش در ۱۹۷۲). در سال ۱۹۷۴ کارگردان‌های موج نوی ایران یک تعاونی فیلمسازی به راه انداختند که گروه سینمای نوین (NFG) نام گرفت. برخی از فیلم‌های این گروه عبارتند از طبیعت بی‌جان (۱۹۷۴) از سهراب شهید ثالث، دایرهٔ مینا (۱۹۷۴؛ از معدود فیلم‌های ایرانی که در ۱۹۷۹ در ایالات‌متحد پخش شد) از داریوش مهرجوئی و باغ سنگی (۱۹۷۵؛ برندهٔ خرس نقره‌ای از جشنوارهٔ برلین در ۱۹۷۶) از پرویز کیمیائی. در ۱۹۷۶ چهل فیلم ایرانی پخش شد و تولید سینمای ایران از مصر و ترکیه پیشی گرفت. اما فشار اقتصادی تحمیل شده از جانب پخش‌کنندگان آمریکائی موجب توقف تولیدهای مستقل ایرانی شد، و در سال‌های ۱۹۷۷ و ۱۹۷۸ تنها معدودی فیلم‌ سینمائی یا مستند قابل ذکر پخش شد. در ۱۹۷۹ حکومت محمدرضا شاه پهلوی که از سال ۱۹۴۱ به سلطنت رسیده بود با انقلاب‌ اسلامی به رهبری آیت‌الله روح‌الله خمینی [ره] برچیده شد و دولت جمهوری اسلامی سینمای مذهبی را مورد حمایت قرار داد. پس از انقلاب تعدادی از فیلمسازان ایرانی کشور را ترک گفتند (از جمله سهراب شهید ثالث به آلمان غربی؛ آربی اوانسیان و پرویز کیمیائی به پاریس و امیر نادری به آمریکا و داریوش مهرجوئی به پاریس رفتند)؛ تا سال ۱۹۸۳ یعنی تا چهار سال بعد از انقلاب تنها چهل فیلم در ایران کشور ساخته شد، اما دولت انقلابی در همین سال مرکزی به‌نام بنیاد سینمائی فارابی تأسیس کرد.


مأموریت این مرکز نیمه مستقل افزایش کمی و کیفی فیلم ایرانی بود. بنیاد سینمائی فارابی واردات فیلم را محدود کرد و با ترکیبی از وام‌های کم‌بهره و اعطای یارانه تولیدات داخلی را تحت حمایت گرفت. در ۱۹۸۴ تولید سالانهٔ فیلم از بیست‌وسه به پنچاه و هفت رسید، و این رقم تا ۱۹۹۱ به هفتاد فیلم افزایش یافت و به میزان تولید پیش از انقلاب، یعنی نود فیلم در سال، نزدیک شد. به همراه موفقیت‌های بنیاد فارابی ممیزی اسلامی نیز راه اعتدال پیمود (هر چند هنوز خط قرمزهائی وجود دارد) و بسیاری از فیلمسازهای موج نوی پیش از انقلاب به ایران بازگشتند، از جمله مهرجوئی (اجاره‌نشین‌ها، ۱۹۸۷؛ شیرک، ۱۹۸۹)؛ و فیلمسازهای قدیمی بار دیگر دست به‌کار شدند از جمله ناصر تقوائی فیلم ناخدا خورشید (۱۹۸۷) را ساخت. در همین دوره بود که بنیاد فارابی حمایت از نسل تازهٔ فیلمسازهای پس از انقلاب را آغاز کرد - امیر نادری (متولد ۱۹۴۵ - دونده، ۱۹۸۵؛ آب، باد، خاک، ۱۹۸۹)، محسن مخملباف (متولد ۱۹۵۷ - دستفروش، ۱۹۸۷؛ بایسیکل‌ران، ۱۹۸۸؛ عروسی خوبان، ۱۹۸۹؛ روزی روزگاری، سینما، ۱۹۹۲)؛ مسعود کیمیائی (متولد ۱۹۴۳ - تیغ و ابریشم، ۱۹۸۹ [پخش با چهل و پنج دقیقه کوتاه‌تر]؛ دندان مار، ۱۹۹۰؛ گروهبان، ۱۹۹۱)، و کیانوش عیاری (متولد ۱۹۵۱ - شبح کژدم، ۱۹۸۶؛ آن سوی آتش، ۱۹۸۸)، کارگردانی که غالب فیلم‌هایش گرایش‌های ملایم سیاسی دارند. در این دوره تعدادی کارگردان زن نیز موفق به ساختن فیلم شدند - از جمله پوران درخشنده (متولد ۱۹۵۱ - زمان از دست‌رفته، ۱۹۹۰) و رخشان بنی‌اعتماد (متولد ۱۹۵۴ - نرگش، ۱۹۹۲) - که فیلم اخیر با شجاعتی مثال‌زدنی به فرهنگ مردم‌سالار ایرانی می‌پردازد.


از چهره‌های تثبیت شدهٔ سینمای ایران در دههٔ ۱۹۹۰ چند کارگردان را می‌توان نام برد. داریوش مهرجوئی که پس از بازگشت از پاریس هر یکی دو سالی فیلمی عرضه کرده است، از جمله یک کمدی فلینی‌وار از ازدواج مدرن به‌نام هامون (۱۹۹۰) و روایتی ایرانی از فیلم ویریدیانا (۱۹۶۱) اثر بونوئل به‌نام بانو (۱۹۹۲)؛ بهرام بیضائی یا فیلمی ضد جنگ به‌نام باشو، غریبهٔ کوچک (۱۹۸۶؛ پخش در ۱۹۸۹)؛ شاید وقتی دیگر (۱۹۸۸) و تمثیلی عرفانی به‌نام مسافران (۱۹۹۲)، و سرانجام عباس کیارستمی (متولد ۱۹۴۰) که در دههٔ ۱۹۹۰ در جهان شهره شد. کیارستمی کار خود را با فیلم‌های تبلیغاتی برای تلویزیون و فیلم‌های کودکان در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان آغاز کرد و در آنجا بیش از بیست فیلم کوتاه ساخت. آثار کیارستمی تلفیق خارق‌العاده‌ای است از مستند و داستانی و غالب نقش اول فیلم‌هایش را کودکان غیرحرفه‌ای بر عهده دارند، از جمله فیلم‌های خانهٔ دوست کجاست؟ (۱۹۸۷)، کلوزآپ (۱۹۹۰، بر اساس یک ماجرای واقعی مربوط به محسن مخملباف)، زیر درختان زیتون (و زندگی ادامه دارد ...، ۱۹۹۱). فیلم‌های کیارستمی در جهان موردتوجه بسیار قرار گرفته و جوایز مهمی، از جمله از جشنوارهٔ کن، به‌دست آورده‌اند. سینمای امروز ایران بر بستری ظریف میان‌هنر سرزنده/گرایش اجتماعی/مطالب اخلاقی اسلام به حرکت خود ادامه می‌دهد. در اوایل دههٔ ۱۹۹۰ فیلم‌های ایرانی به ۳۳۰ جشنوارهٔ جهانی دعوت شدند و یازده جایزه بردند؛ اما در مجموع ۳۰ درصد از فیلم‌های ایرانی با حمایت دولت، ۳۵ درصد با حمایت بنیاد سینمائی فارابی و تنها ۳۰ درصد از آن توسط سرمایه‌های خصوصی ساخته می‌شوند. باید گفت سینمای پس از انقلاب ایران - که ”مهیج‌ترین سینمای جهان“ شناخته شده - در شرایطی به این پایگاه دست یافته که در آن رقص و آواز و نمایش اندام زنان و مواضع ضدمذهبی ممنوع است.