کارگردان‌های دیگر مجار که اخیراً توجه جهان را به خود جلب کرده‌اند عبارتند از، شاندُر شارا (متولد ۱۹۳۳)، پال‌ گابور (۱۹۸۷-۱۹۳۲)، پِتِر باچو (متولد ۱۹۲۸)، فرنس کوشا (متولد ۱۹۳۷)، ایمره گیونگیوشی (متولد ۱۹۳۰)، پال شاندُر (متولد ۱۹۳۹)، ژُلت کِزدی - کُواچ (متولد ۱۹۳۶)، یودیت اِلِک (متولد ۱۹۳۷)، لیویا گیارماتی (متولد ۱۹۳۲)، ایشتوان داردای (متولد ۱۹۴۰)، پانوش رُژا (متولد ۱۹۳۷)، فِرِنس کاردُش (متولد ۱۹۳۷)، زُلتان هوژاریک (۸۱-۱۹۳۱)، پال زُلنای (متولد ۱۹۲۸)، گابور بُدی (۸۵-۱۹۴۷)، و پِتِر گُتار (متولد ۱۹۴۵).



شاندُر شارا که در درجهٔ اول فیلمبردار بود، ابتدا فیلم کوتاهی به‌نام کولی‌ها (۱۹۶۳) را برای استودیوی بلا بالاش کارگردانی کرد و سپس با نخستین فیلم سینمائیِ خود، سنگِ پرتاب‌شده (۱۹۶۸)، به موفقیت دست یافت.


لیویاگیارماتی
لیویاگیارماتی

در فیلم تلخ و طنزآمیز فردا قرقاول (۱۹۷۴) او یک تفرجگاه امروزی جوانان را به جهان صغیری از یک جامعهٔ استبدادی بدل می‌کند، که در آنجا یک ”رهبر“ میانسال و دوستانش کنترل همهٔ تأسیسات را به‌دست می‌گیرند و در واقع یک دولت خودکامه به‌وجود می‌آورند. فیلم هشتاد سوار تفنگدار (۱۹۷۸) تمثیلی است از مقطعی از انقلابِ ۱۸۴۸: در فیلم معلم‌ها (۱۹۸۲) سارا دوربین خود را به یک گردهم‌آئی در کلاس دانشگاه پِش در ۱۹۳۰ می‌برد، و در آنجا شانزده نفر صحبت می‌کنند و می‌گویند چرا شغل معلمی را انتخاب کرده‌اند؛ این انتخاب در زندگی آنها چه نقشی داشته؛ و اینکه چگونه به این طریق در تعداد زیادی از قیام‌های سدهٔ بیستم در تاریخ مجارستان درگیر بوده‌اند. فیلم دیگر شارا، در چهارراه (۱۹۸۷)، نیز مستندی درگیرکننده دربارهٔ تجربهٔ مهاجرت روستائیانِ کمونیستِ مجار است که به طرز دردناکی در جنگ جهانی دوم میان مرزها گیر افتاده‌اند. فیلم بابُلنا (۸۸-۱۹۸۶) کوشش بلندپروازانه‌‌ای است که در آن تاریخ مجارستان از ۱۹۴۵ تا اواسط دههٔ ۱۹۸۰ دنبال می‌شود. در سال ۱۹۸۸ شاندُر شارا با فیلم خاری در زیر ناخن به سینمای داستانی روی آورد و در این ملودرامِ روستائی فسادِ موجود در حزب را مستقیماً مورد انتقاد قرار داد.


پال‌گابور با فیلم موضوعِ ممنوعه (۱۹۶۹) ساختنِ فیلم داستانی را آغاز کرد و در ۱۹۶۹ آن را در جشنوارهٔ ونیز نمایش داد. آثار او غالباً با رویکردی مستند به مسائل زندگی مدرن می‌پردازند. مثلاً فیلم افق (۱۹۷۰) به شیوهٔ نوی انگلستان به پدیده‌ٔ بیگانه‌سازی در شهرهای صنعتی می‌پردازد. در فیلم سفر با یاکوب (۱۹۷۲) دو مرد جوان در هیئت مأموران بازرسِ تجهیزات آتش‌نشانی با رفتار نامعقولِ خود در روستاها و شهرستان‌های کوچک افتضاح به بار می‌آورند گابور فضای فیلم نامتعارفِ تاریخی خود، بیماری سری (۱۹۷۶)، را در دوران ”شورش وبائی“ قرار داد که در ۱۸۳۱ شمال مجارستان را تکان داده بود. این نخستین قیام دهقانیِ پس از دههٔ ۱۵۰۰ بود. موفق‌ترین فیلم او، آنجی وِرا (۱۹۷۸) که بیش از هر فیلم دیگر او در جهان به نمایش درآمده، مربوط به سال ۱۹۴۸، یعنی زمانی است که استالین در حال تثبیت دستگاه حزبیِ خود بر سراسر اروپای‌شرقی بود. گابور در سال‌های اخیرتر دو فیلم ساخته - زندگی‌های تلف‌شده (۱۹۸۲) و سواری طولانی (۱۹۸۵)، آخرین فیلم او، عروس خیلی جذاب بود (۱۹۸۵)، با مشارکت ایتالیا ساخته شده است. گابور در اکتبر ۱۹۸۷، هنگامی‌که در همایشی به مناسبت سینمای مجارستان در رم شرکت داشت، به‌علت حملهٔ قلبی درگذشت.



آثار پِتِر باچو را عموماً کمدی‌هائی با طنزی صریح تشکیل می‌دهند. فیلم طغیان (۱۹۷۰) دربارهٔ یک کارگر ناراضی کارخانه است که به شرایط کاری، کمبود مسکن برای کارکنان، و محرومیت‌های دیگر اعتراض می‌کند. در فیلم نمونهٔ موجود (۱۹۷۱) رئیس باوجدان کارخانه‌ای می‌کوشد کارگرانش را به وجدان کاری تشویق کند اما توفیقی نمی‌یابد؛ و در فیلم آخرین فرصت (۱۹۷۳) یک سرکارگر کارخانه مذبوحانه تصمیم می‌گیرد کم‌کاریِ کارگران را خودش جبران کند اما به رتبهٔ کارگران تنزل می‌یابد در حالی‌که کارگران هم او را دیوانه تلقی می‌کنند. باچو در اواسط دههٔ ۱۹۷۰ به گرایش‌های خود در طنزپردازی در کمدی‌هائی از دوران معاصر، از جمله پا روی دُمم نگذار! (۱۹۷۵)، و تریلرِ پوچ‌انگارِ ضربهٔ هشداردهنده (۱۹۷۶) ادامه داد، اما در ۱۹۷۷ طنز پرمایه‌ای از محاکمات نمایشی استالینیستی به‌نام شاهد (۱۹۷۷) را عرضه کرد که در ۱۹۶۸ ساخته شده بود اما به خاطر تسخیر چکسلواکی براساس پیمان ورشو در آن سال نمایش آن ممنوع شد فیلم بعدی باچو، شوک الکتریکی (۱۹۷۹)، شرح رابطهٔ جنسی میان یک برادر و خواهر در دوران معاصر است، و فیلم بیا دربارهٔ عشق حرف بزنیم (۱۹۷۹) طنز سبکی است در باب فرصت‌طلبی سیاسی. فیلم دیگر او، مردی که دود شد (۱۹۸۱)، محصول مشترکی است از مجارستان و سوئد که از کتابِ پلیس نوشتهٔ مای‌شُوال - پروالو اقتباس شده است. فیلم دیگر باچو، پریروز (۱۹۸۲)، با فیلمبرداری درخشانِ یانوش ژُمبُلیا (متولد ۱۹۳۹)، او را به دورانِ شاهد بازگرداند.


باچو در فیلم آه، زندگیِ لعنتی! (۱۹۸۴) نیز به همان مقولات و همان دورانِ آثار دیگرش پرداخت با این تفاوت که در این فیلم یک ستارهٔ محبوبِ آواز به‌عنوان ”دشمن طبقاتی“ طرد می‌شود. باچو با فیلم ساعت چند است، آقای ساعت؟ (۱۹۸۵) که در روستای خوش‌منظرهٔ کوچکی در کوژِگ در ۱۹۴۴ می‌گذرد، بار دیگر به کمدی سیاه روی آورد. باچو با فیلم والسِ پوستِ موز (۱۹۸۷) در یک تراژیکمیکِ حرص و فساد، به اعماق جامعهٔ مجارستان نفوذ می‌کند، و فیلم تیتانیا، تیتانیا (۱۹۸۹)ی او طنز کوبنده‌ای است در باب دیکتاتوری چائوُشسکو در کشور همسایه، رومانی. باچو در سال‌های اخیرتر با محصول مشترکی از مجارستان - آلمان - سوئیس کمدیِ سیاهی به‌نام نامزد استالین (۱۹۹۱) کارگردانی کرده که در روستائیاوکرایینی در دوران مزارع اشتراک می‌گذرد. پِتِر باچو در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ یکی از نام‌آورترین کارگردان‌های مجار شناخته می‌شد. شیوهٔ یک‌دست او در تصویر کردنِ پوچ‌انگارانهٔ حوادثِ فجیع تاریخِ معاصر مجارستان همواره از پختگی قابل‌ملاحظه‌ای برخوردار بوده است. سبک فیلمبرداری او مستندگونه است و توجه زیادی به جزئیات زندگی روزمره دارد. او هرگاه میسر بوده با بازیگران غیرحرفه‌ای و در مکان‌های واقعی کار کرده، هر چند توانائی خود را در کارِ گروهی با بازیگران حرفه‌ای نیز به اثبات رسانده است.



فِرِنس کوشا در ۱۹۶۳ از آکادمی بوداپست فارغ‌التحصیل شد و در ۱۹۶۵ نخستین فیلم بلند سینمائی خود را به پایان رساند، اما به دلایل سیاسی پخش آن تا ۱۹۶۷ به تأخیر افتاد، اما هنگامی‌که سرانجام در جشنوارهٔ کن به نمایش درآمد به حق جایزهٔ بزرگ آن را به‌دست آورد. این فیلم، ده هزار خورشید (۱۹۶۵)، حاصل چندین سال تحقیق در منابع است و به شیوهٔ رجعت به گذشته سی سال از زندگی ایشتوان سِلش، کمونیستِ روستازاد را، در جریان تغییرات مداوم اجتماعی، از روز تولد تا قیامِ ۱۹۵۶، تصویر می‌کند. این فیلم در حقیقت تأملی است بر این نکته که آیا سودی که مجارستان از نظام کمونیستی برد ارزش این همه خشونت و جنگ و کشتار را داشت یا نداشت. این فیلم تجربهٔ بصریِ غنی و شاعرانه‌ای است که با تعزل داوژنکو و شیوهٔ ایزنشتاین در آرایش توده‌ها بر پرده‌ٔ سینما پهلو می‌زند.



فیلم ده هزار خورشید، که توسط شاندُر شارا به طریقهٔ پرده عریضِ سیاه و سفیدِ درخشانی فیلمبرداری شده، هم از نظر یکپارچگی و اصالتِ سیاسی و هم از لحاظ افکت‌های چشمگیر بصری در ترکیب‌بندیِ تصویر، نقطه‌ٔ عطفی در سینمای مجارستان به‌شمار می‌رود. فیلم بعدیِ کوشا، داوری (۱۹۷۰)، محصول مشترک رومانی و یوگسلاوی، قیام کشاورزان در ۱۵۱۴ را مورد بررسی قرار می‌دهد، و از نظر انتقادی مورد توجه قرار نگرفت؛ اما با فیلم فراتر از زمان (۱۹۷۲) همتای ارزشمندی برای ده هزار خورشید به سینما عرضه کرد و همان جنجال را برانگیخت. فیلم فراتر از زمان با شکل و شمایلی عمداً به سبک باروک، در زندانی در مجارستان در سال ۱۹۲۹ می‌گذرد و ماجرای شهردار ضعیف اما با حسن‌نیتی است که می‌کوشد از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی (عموماً کمونیست) جلوگیری کند؛ شهردار ر نهایت شکست می‌خورد و مقامش را به رئیس بی‌رحم زندان می‌سپارند، و بدین‌سان تجسمی از ذهنیت اقتدارگرا به نمایش گذاشته می‌شود.


در فیلم برف‌ریزان (۱۹۷۴) سرباز جوانی به همراه مادربزرگ روستائیش در جستجوی والدین خود، که در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم ناپدید شده‌اند، طولِ ترانسیلوانیا را طی می‌کند. کوشا با فیلم تک‌چهره‌ٔ یک قهرمان (۱۹۷۷)، متشکل از یک سلسله مصاحبهٔ مستند با قهرمان پیشینِ المپیک مجار، مورد توجه تماشاگران داخلی قرار گرفت.


این فیلم با اتخاذ موضعِ شایسته‌سالاری، آشکارا سازمان اجتماعیِ مجارستان را مورد انتقاد قرار می‌دهد. فیلم بعدی کوشا، مسابقه (۱۹۸۱)، که در دوران پرتنش تابستان ۱۹۵۶ می‌گذرد، خط قرمزهای مصلحت‌اندیشی سیاسی را مورد توجه قرار داده است: فِرِنس کوشا در فیلم گرنیکا (۱۹۸۲)، نخستین فیلم او که شارا فیلمبردار آن نبود، ماجرای زن جوانی را روایت می‌کند که در کارخانهٔ آچرپزی کار می‌کند.


این زن پس از تماشای چند برنامهٔ تلویزیونی دربارهٔ مسابقهٔ تسلیحاتیِ شرق و غرب، دچار توهمِ وحشت از وقوع جنگ هسته‌ای می‌شود. در این میان به نقاشی دل بسته است که تحت‌تأثیر تابلوی گرنیکای پیکاسو، تصمیم گرفته زندگی خود را وقف ساختن پیکره‌ٔ عظیمی کند که وحشت‌های جنگ را منعکس می‌کند. او بر آن است این پیکره را روی تپه‌های گرانیتی، جائی‌که پدر صلح‌دوستِ او در جنگ کشته شد، بسازد؛ زن سرانجام برای دیدن اصل نقاشیِ پیکاسو به اسپانیا سفر می‌کند و در غیاب او دوست‌پسرِ حسودش پیکره‌ساز را به قتل می‌رساند. گرنیکا، با فیلمبرداری درخشانِ لایوش کولتای، نشان از یک ناامیدی عمیق در آثار کوشا دارد، که هنوز هم در فیلم‌هایش می‌توان مشاهده کرد. کوشا در درام تاریخی دیگری در دو قسمت به‌نام دیگری (۱۹۸۸) باز هم تخیل بصریِ تحسین‌انگیز خود در تفسیر عملِ ایدئولوژیکی را به‌کار گرفت. این فیلم از دو داستان مربوط به پدر و پسری تشکیل شده که برداشت‌های متفاوتی از فاشیسم دارند.