پیش از آنکه بوریس بُروزانف فیلم عقابی به‌نام کالین (۱۹۵۰)، نخستین فیلمِ صنعت تازه ملی‌شدهٔ بلغارستان، را بسازد، حدود پنجاه و پنج فیلم سینمائی، در فاصلهٔ سی و پنج سال، در بلغارستان ساخته شده بود. غالب این فیلم‌ها - بای‌گانیو (۱۹۲۲) از واسیل جِندُف، زیر آسمان کهنه (۱۹۲۲) از نیکلای لارین، زمین (۱۹۳۰) و آواز کوهساران (۱۹۳۴)از پِترِ استویچفِ، سنگچین (۱۹۳۶) از اَلکساندر وازُف و استراهیِل وُیْودا (۱۹۳۸) از یوسیپ نُواک - از ادبیات غنیِ احیاء ملی بلغارستان اقتباس شده بودند، ادبیاتی که در سدهٔ نوزدهم در این کشور ظاهر شد و با آزادی بلغارستان از سلطهٔ صد سالهٔ ترکیه در ۱۸۷۶ به اوج خود رسید. از فیلم‌های قابل ذکر این دوره می‌توان از آثار بوریس گرِژُف نام برد، به‌ویژه فیلم‌های صخرهٔ بکر (۱۹۲۳)، پس از آتش بر فراز روسیه (۱۹۲۹) و قبرهای بدون صلیب (۱۹۳۱)، که فیلم اخیر مرثیه‌ای جنجال‌ساز به یاد قربانیانِ ”ترور سفید“ در ۱۹۲۳، و نخستین فیلم ناطقِ بلغاری است. در این میان کمپانی بولگارسکو دلو، که در ۱۹۳۹ تأسیس شده بود نیز به‌طور هفتگی فیلم‌های خبری تهیه می‌کرد و بعدها یک جریان ضدفاشیستی از دل این سازمان متولد شد.


بلغارستان در ۱۹۴۱ به طرفداری از آلمان‌ها وارد جنگ جهانی شد اما در ۱۰ سپتامبر ۱۹۴۴، هنگامی‌که آلمان‌ها از شوروی شکست خوردند، به یکی از وفادارترین متحدان شوروی بدل شد. بلغارها همیشه با روس‌ها احساس نزدیکی می‌کردند زیر هر دو کشور ارتودکس و وارث فرهنگ بیزانس بودند؛ جمهوری مردمی بلغارستان در ۱۵ سپتامبر ۱۹۴۶، پس از جنگ جهانی دوم تأسیس شد و صنعت فیلم کشور در ۱۹۴۸ ملی شد. همانطور که پیش از این آمد نخستین فیلم جدی سینمائی در این جمهوری جدید، عقابی به‌نام کالین، نام دارد که در آن میهن‌پرستی را با سبک واقعگرائی سوسیالیستی تصویر کرده و در آن یک هایدوکِ تبعیدی، پس از بیرون راندن حاکمان ترک، مبارزان راه آزادی را به زادگاه خود بازمی‌گرداند اما درمی‌یابد مردمش زیر سلطهٔ کاپیتالیست‌های بیگانه رفته‌اند. دومین فیلم، و مهم‌تر از اولی، زنگ خطر (۱۹۵۱)، نخستین فیلم زاهاری ژاندُف (متولد ۱۹۱۱)، فیلمبردار و مستندساز مشهور بلغاری بود.


فیلمنامهٔ آن را اَنژِل واجنستاین (متولد ۱۹۲۲) نوشته بود که تازه از مدرسهٔ فیلم مسکو (VGIK) فارغ‌التحصیل شده بود. این فیلمِ نیمه‌مستند سینمائی به تفرقه‌های سیاسی در درون یک خانواده در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم می‌پردازد. ژاندف و واجنستاین در نوشتن فیلمنامهٔ سپتامبری‌ها (۱۹۵۴) نیز همکاری کردند و روایتی تاریخی و محققانه در باب قیام ۱۹۲۳ بلغارستان بر ضد سلطنت به‌دست دادند، قیامی که به فاجعهٔ ترور سفید انجامید. آثار برجستهٔ سینمای ملی بلغارستان عبارتند از، در زیر یوغ (۱۹۵۲ از داکو داکُوْسکی (۶۲-۱۹۱۹)، اقتباسی بلندپروازانه از رمان کلاسیک ایوان وازُف شاعر ملی بلغارستان که درست پیش از آغاز قیام ۱۸۷۶ اتفاق می‌افتد؛ مارکوی شجاع (۱۹۵۳؛ پخش، ۱۹۵۵) از تودور دینُف (متولد ۱۹۱۹)، نقاشی متحرکی از استودیوی نقاشی متحرک و عروسکی در صوفیه که به تازگی تأسیس شده بود؛ و سرانجام محصول مشترک روسیه و بلغارستان، قهرمانان در گذرگاه شیپکا (۱۹۵۵)، از کارگردان روسی، سرگئی واسیلِف که مبارزات قهرمانانهٔ جنگ روس - ترک را تصویر می‌کند. صنعت تازهٔ سینمای بلغارستان تا سال ۱۹۵۷ مجموعاً بیست و شش فیلم روائی ساخته بود و با توجه به اینکه این سینما در ۱۹۵۰ راه‌اندازی شده بود، دستاورد قابل‌ملاحظه‌ای است، صنعتی که (به گفتهٔ زاهاری ژاندُف) تنها دو یا سه دوربین آری‌فلکس، وسایل صوتی قدیمی، و معدودی لابراتور و سالن نمایش در اختیار داشت.


رانجل و ولچاتُف (متولد ۱۹۲۸) با فیلم در جزیره‌ای کوچک (۱۹۵۸) نقطهٔ عطفی در سینمای بلغارستان به‌شمار می‌رود. فیلم در جزیره‌ای کوچک به اوضاعِ پس از شورش سپتامبر ۱۹۲۳ پرداخته است، زمانی‌که این جزیره اردوگاهِ زندانیان مظنون به شورشی بود، و فیلم ماجرای فرار ناموفق چهار زندانی را، به‌عنوان مقطعی از جامعهٔ بلغارستان روایت می‌کند و این روایتِ شیوه‌پردازانه به استعاره‌ای از سرنوشت بلغارستان به‌عنوان کشوری مستقل تبدیل می‌شود. سازندگان فیلم در جزیره‌ای کوچک - وولچانف، پترُف، کولارُف و آهنگساز سیمئون پیرونکُف (متولد ۱۹۲۷) - دو فیلم سینمائی دیگر نیز ساختند که به‌صورت یک سه‌گانه، مظهری از سبک ”واقعگرائی شاعرانه“ شدند که تازه داشت وارد سینمای بلغارستان می‌شد. این نهضت شباهت‌هائی به واقعگرائی شاعرانهٔ فرانسوی و نئورئالیسم ایتالیائی داشت، اما از نظر قالب تجربی‌تر از آن دو بود.


این ویژگی را در فیلم درس اول (۱۹۶۰) نیز به‌خوبی می‌توان مشاهده کرد که افسانه‌ای است تراژیک دربارهٔ عشقِ جوانی و در دوران رنسانسمی‌گذرد. فیلم دیگر از این سه‌گانه، خورشید و سایه (۱۹۶۲)، که تعدادی جایزهٔ جهانی به‌دست آورد، نظرگاهی است انتزاعی در باب نگرانی فرهنگیِ ناشی از زندگی در تهدید دائمِ جنگ هسته‌ای بین شرق و غرب. از فیلم‌های مهم دیگر این دوره باید نامی هم از فیلم ستاره‌ها (۱۹۵۹) برده شود. این فیلم را کارگردان آلمان شرقی، کُنراد وُلف (۸۲-۱۹۲۵) با همکاری وولچاتف ساخته و فیلمنامه‌اش را واجنستاین، همشاگردی ولف در VGIK نوشته است و اثری است خارق‌العاده دربارهٔ عشقی که میان یک سرباز آلمانی و یک دختر یهودی در اثناء اعزام او به آشوویتس به‌وجود می‌آید.


ستاره‌ها در سال‌ پخش خود جایزهٔ ویژهٔ منتقدان جشنوارهٔ کن را به‌دست آورد و توجه جهانیان را به ظرفیت پویای سینمای بلغارستان جلب کرد. این امتیاز به فیلم ما جوان بودیم (۱۹۶۱) از خانم بینکا ژِلیازکُوا (متولد ۱۹۲۳) نیز تعلق می‌گیرد، که فیلمنامهٔ آن را شوهرش، خریستوگانِف (متولد ۱۹۲۴) نوشته بود. ژِلیازکُوا نخستین کارگردان زن بلغار نیز مانند وولچاتُف از آکادمی هنرهای دراماتیک صوفیه فارغ‌التحصیل شده بود. این نخستین فیلم سینمائی او داستان عشقی تغزلی است میان مبارزان نهضت مقاومت که به شیوهٔ داستان‌های مصورِ مدرنِ بلغارستان ساخته شده است.


اگرچه فیلم ما جوان بودیم مدال طلای جشنوارهٔ مسکو را به‌دست آورد اما در بلغارستان مورد انتقاد قرار گرفت و ژِلیازکُوا تا شش سال پس از آن امکان ساختن فیلم نیافت. از طرف دیگر با وجود آنکه فیلم خورشید و سایه در بلغارستان مورد حمله قرار گرفت (”به اتهام انسان‌گرائی انتزاعی“) و ولچاتُف موفق شد با دو تریلرِ پیچیدهٔ روانکاوانه واقعگرائی شاعرانه را به قلمرو فیلم - نُوار بکشاند. این دو فیلم، بازرس و شب (۱۹۶۳) و گرگ - زن (۱۹۶۵)، هر دو در جشنواره کن تحسین شدند. او سپس به آفریقای‌جنوبی سفر کرد تا مستندی به‌نام در میان دو ساحل (۱۹۶۷) بسازد، و مدتی در چکسلواکی اقامت کرد و در آنجا سه فیلم ساخت از جمله، اِزوپ (۱۹۶۸؛ پخش، ۱۹۷۰)، رساله‌ای در باب تاریخ چکسلواکی - بلغارستان، و سپس به بلغارستان بازگشت. اوج واقعگرائی شاعرانهٔ بلغارستان را می‌توان در نخستین فیلم وولو رادِف (متولد ۱۹۲۳) فیلمبردارِ بلغار مشاهده کرد: دزد هلو (۱۹۶۴)، داستانی رمانتیک از یک مثلث عشقی میان یک افسر بلغار و همسرش و یک زندانی جنگی اهل صرب است، که در قلعهٔ شهری باستانی در نورنُوو در جریان جنگ جهانی دوم می‌گذرد، و به خاطر تصویرپردازی پرتجملش متمایز است. رادِف همین سبک تغزلی را در فیلم تزار و ژنرال (۱۹۶۶)، نخستین حماسهٔ تاریخی بلغارستان در پردهٔ عریض، نیز به‌کار گرفت. این فیلم تعارض میان شاه بوریس سوم و ژنرال زایمُف را به نمایش می‌گذارد، کسی‌که با شجاعت بسیار کوشید در جنگ جهانی دوم از پیوستن کشورش به جبههٔ محور جلوگیری کند.