این شاعر طنزپرداز می‌گوید: تابستان‌های ما سراسر نوستالژی‌، فقر‌، بی‌پولی و بی‌كتابی بود. سال‌های نوجوانی من در سال‌های پایانی دهه‌ی ۴۰ گذشت كه آن زمان من برای «رادیو دریا» شعر می‌فرستادم.

او می‌گوید: در آن سال‌ها، من از نظر جثه ضعیف بودم و در بازی‌های جمعی شركت داده نمی‌شدم و برای جبران آن و برای پاسخ به كنجكاوی‌ام، به ادبیات و شعر روی آوردم.

این شاعر همچنین عنوان می‌كند: پشت «مسجد آبروان» در آستارا، یك مدرسه دخترانه قدیمی بود كه تخریب شده بود و كار ما گشتن در خاكروبه‌های این مدرسه بود كه روزنامه و مجله و مدادهای كوچكی را آن‌جا پیدا می‌كردیم و این اولین آشنایی من با ادبیات و سینما بود. آن سال‌ها در مسجد مشاعره می‌كردیم و در مقابل شهرداری آستارا، سینمای سیاری بود كه در آن‌جا فیلم‌هایی برای آموزش بهداشت نمایش می‌دادند و جالب این بود كه ما باید وسط آشغال‌ها و خاك‌ها می‌نشستیم و این فیلم‌ها را می‌دیدیم.

اكسیر یكی از سرگرمی‌های دوران نوجوانی‌اش را سینما رفتن می‌خواند و می‌گوید: در نوجوانی ما، همه با هر وضعیت مالی تابستان‌ها كار می‌كردند. اما جمعه‌ها باید پولی خرج می‌كردیم و سرگرمی ما رفتن به تنها سینمای آستارا بود كه الآن سوخته است. جمعه‌ها دو فیلم را با یك بلیت پنج ریالی می‌دیدیم و من برای منتظر پنج‌شنبه‌ها می‌ماندم تا ملیحه را ببینم. همچنین‌ عصرهای تابستان به باغ ملی می‌رفتیم و قدم می‌زدیم. (در پیاده‌روی چهل و هفت / شعری خواندم / ملیحه خندید / گفتم بله یا خیر / گفت / خیر است ان‌شاءالله)

او در ادامه می‌گوید: كودكی ما كودكی با شلوارهای بریده‌ی برادر بزرگ‌تر و بازی با رینگ دوچرخه و بازی‌های محلی بود.

اكسیر رفتن به ساحل را تفریح دیگر خود در آن دوران عنوان می‌كند و می‌گوید: كنار دریا هم می‌رفتیم و همدیگر را زیر خاك می‌پوشاندیم و پوست خربزه‌ای روی سرمان می‌گذاشتیم. شب‌ها هم به بهانه‌ی درس خواندن با دوستان به باغ‌های همسایه‌ها یورش می‌بردیم و در رودخانه‌ی مرداب شنا می‌كردیم كه پر از فاضلاب بود؛ اما ما فكر می‌كردیم در استخر اختصاصی هستیم. در همین رودخانه ماهی‌گیری هم می‌كردیم.

این شاعر در ادامه‌ی مرور خاطراتش می‌گوید: تنها كالسكه‌ی شهر ما متعلق به مردی به نام اسدالله بود‌. سوار كالسكه او می‌شدیم و او ما را با شلاق می‌زد. هر كدام از خواهر و برادرها هم كه زودتر به خانه می‌رسید، غذای بقیه را می‌خورد؛ چون ما خانواده پرجمعیتی بودیم.

او در عین حال خاطرنشان می‌كند: اما فقر ما،‌ فقر شریفی بود كه وقتی من یاد آن روزها می‌افتم، شاد می‌شوم؛ روزهایی كه ادبیات و شعر و طنز شفاهی را برایم به ارمغان آورد.

اكبر اكسیر متولد سال ۱۳۳۲ در آستاراست. مجموعه‌های شعر «ملخ‌های حاصل‌خیز»، «پسته‌ی لال سكوت دندان‌شكن است»، «زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند» و «بفرمایید بنشینید صندلی عزیز» از آثار منتشرشده‌ی او هستند.