محمود شالویی كار خود را در حوزه فرهنگ و هنر با مولوی پژوهی آغاز كرد و از همان دوران دبیرستان دلبسته این شاعر بلند پایه ادب فارسی شد. بعدها در حوزه مولوی پژوهی از محضر علامه محمد تقی جعفری كسب معرفت كرد. وی سال های اخیر در زمینه مدیریت فرهنگی كار كرده است. شالویی فوق لیسانس رشته ادیان تطبیقی دارد و هم اكنون نیز تز دكترای خود را در رشته عرفان اسلامی می نویسد. طی روزهای اخیر شاهد انتشار حكمی از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در رسانه ها بودیم. در این حكم شالویی به عنوان مدیركل مركز هنرهای تجسمی منصوب شده است.

● آقای شالویی برای نخستین سؤال از خودتان آغاز كنیم ...

▪ در شهر ایذه از استان خوزستان متولد شدم. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همان جا گذراندم. از اتفاق خوش روزگار در سال سوم راهنمایی دبیری داشتم كه به ما قصه های قرآنی و مثنوی یاد می داد و ما تحلیل و برداشت خودمان از این قصه ها را می گفتیم. زبان شیرین و حافظه قوی و انس و الفتی كه با مثنوی داشت باعث شده بود كه ذهن ما به آن سو معطوف شود و این سؤال را از خود بپرسیم كه به راستی مولوی كیست این مسئله باعث شده كه با علاقه وصف ناپذیری بروم سراغ اندیشه های مولوی. در دوران دبیرستان مثنوی خوان بودم و اشعارش را گزینش می كردم در وقت های اضافه آن را حفظ می كردم و تفسیرشان را هم می خواندم. یكی از دبیرهایم در آن دوره كه علاقه زیادی به مولانا داشت زمانی كه متوجه شور و اشتیاق من برای درك و فهم مثنوی شد توصیه كرد كه اگر می خواهی با دنیای مولانا خوب آشنا شوی تفسیر و نقد و توضیح علامه جعفری را بخوان. من هم سراغ كتاب های علامه رفتم تا آنجایی كه وقتی دیپلم گرفتم اشعار زیادی از مثنوی حفظ بودم و برای دوستانم هم می خواندم و در مورد آنها توضیح می دادم.

● پژوهش جدی در حوزه مولوی شناسی را چگونه آغاز كردید

▪ در سال ۶۵ با گرفتن دیپلم وارد حوزه علمیه قم شدم. یكی از دلایل من برای این انتخاب استفاده از آثار علامه جعفری بود به خصوص تفسیر مثنوی ایشان كه نشان می داد به طور كامل به اندیشه مولوی مشرف است. واقعاً توقع نداشتم یك روحانی در این بستر و تا این اندازه تفكر و تعمق كرده باشد و صاحب فضل و اندیشه باشد. اما با شروع كار در حوزه متوجه شدم كه مثنوی خیلی مورد توجه بحث نیست. و علامه جعفری به خاطر ذوق شخصی سراغ تفسیر این كتاب رفته اند. حوزه علمیه به طور كلی در آثار ادبی دارای جایگاه بود اما اشعار حافظ و توجه به بوستان و گلستان مرسوم تر و جاافتاده تر به نظر می رسید و گرایش بیشتر طلاب جوان به سمت این آثار بود. ما شب ها در حجره و در كنار دوستانمان به مثنوی خوانی و تجزیه و تحلیل آن می پرداختیم. بعد از مدتی كه به تهران آمدم توفیقی شد كه با علامه جعفری از نزدیك آشنا شوم و اشكالاتی كه در باب مثنوی داشتم را با او رو در رو در میان بگذارم. برای من بسیار جالب بود خصوصاً این كه از سال های دبیرستان با آثار ایشان در حوزه تحقیق انس گرفته بودم و وقتی كنارشان می نشستم احساس می كردم یك گمان است نه واقعیت چرا كه انصافاً من را از خرمن فضلشان سرشار می كردند.

● زمانی كه به تهران آمدید در دانشگاه مشغول به خواندن چه رشته ای شدید

▪ ابتدا ادبیات فارسی را انتخاب كردم و برای ارشد هم رفتم سراغ ادیان و عرفان. پایان نامه ام را هم وحدت ادیان از دیدگاه محمد جلال الدین مولوی برداشتم. حالا دو سال است كه برای دكتری در رشته عرفان اسلامی پذیرفته شده ام و باز هم دلیل انتخاب این رشته علاقه ام به مولاناست.

من با تحصیل در حوزه متوجه شدم كه می شود میان دروس حوزوی و دانشگاهی ارتباط برقرار كرد. البته بعضی از بحث ها مانند بحث ادیان خیلی به مباحثی كه در حوزه می خواندیم، نزدیك نبود. در حوزه تمركز بیشتر بر مباحث اسلامی بود و از دانشگاه مخلوطی از اسلامی و غیراسلامی را می خواندیم اما نگاه من در دانشگاه هم به سمت عرفان اسلامی بود و برای پیدا كردن آن سراغ اندیشه های مولانا می رفتم. یادم می آید، زمانی كه دانش آموز بودم از یكی از دبیرانم كه در مسائل عرفانی قوی بود سؤالی پرسیدم. به او گفتم: به نظرش عارف ترین آدم كیست مثلاً تذكرهٔ الاولیا از عطار نام برده است و یا شخصیت هایی مثل حافظ و سعدی و مولانا. شما این عرفان را به طور كامل در وجود چه كسی می بینید او حرف جالبی به من زد. و گفت: به نظر من عرفان به طور كامل در وجود امام خمینی(ره) متجلی است. به سراغ ایشان بروید. ضرب المثل هایی هم می زد كه امام(ره) می تواند تالی تلو عرفانی باشد كه در وجود حضرت علی (ع) است. این مسئله انگیزه ای شد كه من در انتهای پایان نامه ارشدم بخشی را به دیدگاه امام خمینی(ره) در مورد عرفان اختصاص دادم.

● مولانا در زمان خیلی خاصی می زیسته و با یك روش به انتشار شعر و اندیشه اش می پردازد. كمی در مورد این نوع انتشار و ضرورت آن بگویید.

▪ نكته مهم شیوه مولانا برای تبلیغ شعرهایش است. هر چند كه این شعرها در مثنوی بیشتر تصنیف است اما با همین زبان توانسته نام مردم جهان را تحت تأثیر خود قرار دهد...

مولانا در بلخ متولد شد و ایام نوجوانی را در همان جا سپری كرد بعد از آن به همراه خانواده اش به مكه و دمشق و قونیه مهاجرت كرد. نكته قابل توجه این است كه علت مهاجرتشان وقوع حمله مغول بود و خانواده اش به خصوص هدایت پدرش كه احساس می كرد حمله مغول خانمان سوز است باعث ترك آن منطقه شد. این كه ما بگوییم مولوی محصول چه جریان فكری است و چگونه به این رتبه و درجه نایل آمده و آیا شرایط زمان هم بر وی اثر گذاشته كمی سخت است. ذات مولانا آماده برای یك تحول درونی است. مولانا مانند خرمنی است كه آمادگی لازم را برای شعله ور شدن دارد عطار در همان كودكی مولانا به پدرش می گوید كه این پسر آتشی در دل دلسوختگان عالم می زند. عطار به عنوان یك عارف و روانشناس مولانا را متفاوت از دیگران می بیند. حالا باید محیط هم روی مولانا تأثیر بگذارد او در محیطی قرار گرفته كه خیلی با دانش دینی مأنوس نیست بلكه با او فاصله زیادی دارد. در آن محیط شرك است، كفر است. مولانا به عنوان یك مسلمان در چنین سرزمینی برای تبلیغ دین و آئین خود اعتقاد راسخ دارد و ما او را به عنوان یك فرد معتقد می بینیم. او تا سن ۳۷ سالگی عالمی است كه در مسند و وعظ و خطابه است و به شعر و شاعری روی خوشی نشان نمی دهد. اما مولانا در این سنین تحت تأثیر «احسن الشعر الكذب»نبوده است. تفاوت عالمان دینی با شعرای صرف هم در همین است. علمای ما بیشتر گرایش به سمت واقعیات دارند اما شعرا دوست دارند.

دنیای خیالی را نشان دهند. ما تا این جای كار مولانا را به عنوان یك شاعر منقلب و متحول نمی شناسیم، اما بعد از ملاقات با شمس آتشی در وجود او زده می شود و كاملاً تغییر می كند. حالا دیگر اندیشه های عاشقانه او بر اندیشه های عقلانی اش غلبه می كند و یك مرتبه دنیایی از درون بر تمام فضای بیرون او حاكم می شود.

● راز این همه تعالی شعر و شعور در جهان مولانا در چیست

▪ مولانا برای ترویج اندیشه هایش سراغ یكی از بهترین زبان ها به نام شعر می رود. او خودش اشاره های زیبایی در این رابطه دارد، به طور مثال در داستان مؤذن این را به وضوح می شود دید.

مقام معظم رهبری می فرمایند: «هیچ واقعیتی در تاریخ ثبت نخواهد شد مگر این كه با تاریخ آمیخته شود.» هنر گویاترین زبان است و مولانا با استفاده از اعتقاد و اندیشه خودش ابزاری را بر می گزیند. قطعاً اگر مولانا از شعر استفاده نمی كرد، اندیشه هایش فراگیر نبود. ما می بینیم كه نمایش شمس پرنده آن زمان كه در یكی از ایالات كشور ایتالیا اجرا می شود، با این كه مردم نه زبان فارسی می دانند و نه مولانا را می شناسند، اما رویشان تأثیر زیادی می گذارد. نقطه اوج این نمایشنامه آنجاست كه شمس و مولانا می خواهند نماز جماعت بخوانند و بانگ اذان سر داده شده است. این صدای خوش اذان تأثیر زیادی بر تماشاچی ها گذاشت و از هم سؤال می كردند و از مترجمان برای فهم بهتر معنی آن كمك می خواستند.

● مولانا در زمانه پرآشوبی می زیسته است. زمانی كه داد و فغان و گریه همه مردم درآمده بود، اما چرا حكایت بانگ اذان چه در مثنوی معنوی، چه در كلیات و چه در فیه مافیه بسیار غم انگیز است

▪ خوب است من به این نكته اشاره كنم كه روحیه مولانا مثل روحیه حافظ تحت تأثیر غم و اندوه زمانه نیست. در ذهن مولانا غم حاكم نشده است و فضای ذهن او یك فضای كاملاً باطراوت است.

● بگذارید كمی مسئله را باز كنیم، در اشعار حافظ و سعدی هم این فضا وجود دارد، اما انگار مولانا در به كار بردن این فضا تعمدی دارد، چرا مولانا خیلی اهل شادی بوده

▪ حافظ آدمی است كه عمدتاً گرفتار است (بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ‎/ كز آتش درونم دود از كفن برآید) او آدمی است كه بیشتر با غم انس گرفته، اما مولانا سرتاسر زندگی اش را در یك طربناكی عرفانی سپری می كند، چرا كه غم و اندوه را یكی می داند. مولانا غرق در دلبری شده است كه چه وصل به او و چه دوری از او همه اش یك جور زیبایی های خاص خودش را دارد. او انسانی است كاملاً امیدوار، شیفته و عاشق كه مأیوس نمی شود و گزینش هایش بعد از شمس (صلاح الدین زركوب و حسام الدین چلپی) روحیه مواج مرادپروری را بخوبی در ذهن و ضمیر او نمایان می كند. ما مولانای اندوهناك و منزوی نمی بینیم. درست است كه مدتی از شاگردانش و اصحاب و نزدیكانش دوری می گزیند و ایام خودش را با شمس سپری می كند، اما در واقع آن ایام، ایام پختگی كامل مولاناست. مولانا آنچه را كه می خواهد به دست می آورد، آن را اشاعه هم می دهد. او خود معتقد است كه پختگی باید به صورت كامل حاصل شود. اما این پختگی در خودش به صورت كامل حاصل نمی شود.

او برای ایجاد فضای شاد در اشعارش هدفی دارد و زمانی كه می خواهد از نماز بگوید، این فضای شاعرانه همراه با نشاط در شعرش موج می زند.

● جلوه شادمانه از دین در اندیشه مولانا از ویژگی آثار اوست، نظر شما در این رابطه چیست

▪ دین ما یك جور جامعیت دارد و هدیه الهی برای ماست. زمانی كه این دنیا را بپذیریم، شادیم، چون هم سعادت دنیا را مهیا می كند و هم سعادت آخرتمان را. با داشتن اسلام هیچ غمی نداریم، چون بهترین انتخابها است. مولانا نماینده چنین دینی است. آن روز دنیا تحت سیطره مسیحیان بود و مولانا مبلغ دین اسلام در آن فضاست. بدترین چیزی كه ما در اسلام داریم ناامیدی است. مولانا هم، هم جهت و هم سو با این مسئله است، در جایی كه او می گوید: (به روز مرگ چو تابوت من روان باشد ‎/ گمان مبر كه مرا درد این جهان باشد) بسیار شبیه گفته خداوند در قرآن است كه به مسلمانان می گوید با مرگ پیامبر نا امید و مأیوس نشوید، چون دین او همچنان حفظ خواهد شد.

● به نظر شما انتشار این شادمانی چگونه باید باشد

▪ نباید مردم را از امتحان كردن راه های مختلف برای رسیدن به هدف ترساند. مولانا هم اشاره ای دارد و می گوید: دوست دارد یار این آشفتگی ‎/ كوشش بیهوده به از خستگی)

● شما در زمینه عرفان اسلامی كار كردید، هر كس تلقی از عرفان دارد و هیچ تعاملی میان جهانیان برای عرفان نیست. ما باید به شریعت مراجعه كنیم تا حقانیت عرفان را اثبات كنیم. نظر شما چیست و در مورد عرفان مولانا این مسئله صدق می كند

▪ مولانا مرد شریعتمداری است، در عین حال كه عرفان را طی كرده، شریعت را كنار نگذاشته. این گونه نیست كه چون عرفان را طی كرده، دیگر نیازی به تقلید و پیروی از شریعت ندارد، بلكه مولانا به مسائل دینی اعتقادی تام و كامل داشته. اگر كسی عارف باشد، دلیلی ندارد به شریعت اعتقاد نداشته باشد. ما تمام این عرفان را در وجود امام خمینی (ره) و حضرت علی (ع) می بینیم. عرفان همان شناخت و معرفت هستی است و عارف كسی است كه از خودش فاصله گرفته.

● ما بایستی برای جهانی كردن اسلام از طریق عرفان پیش برویم یا طریق شریعت

▪ عرفای مسلمان نقش بسیار اساسی در تبلیغ و ترویج دین اسلام در میان ملل داشتند و ارتباط بهتری برای ارتباط با غیر مسلمان ها برقرار كردند. برای هدایت غیر مسلمان ها به اسلام و چون موضوع كشف و شهود به باطن مربوط می شود، عرفا علاقه درونی بر كشف حقیقت هستی دارند، به همین دلیل به این سمت كشیده می شوند.

مطهری می گوید: كار برای خود كردن بت پرستی است، كار برای خلق كردن بت پرستی، كار برای خدا و خلق كردن شرك و دوگانه پرستی، كار خود و كار خلق برای رضای او كرده همه توحید و یكتاپرستی است.

● آیا براساس این اندیشه می توانیم طرحی بنا كنیم كه آن اتفاقی كه قرار است در دنیای امروز بیفتد شكل بگیرد

▪ عرفان ریشه در باطن دارد شما می توانید یك مدیریت قوی اداری را اعمال كنید اما در وجود خودتان هم دنیایی از عشق و عرفان را تجربه كنید. امام خمینی(ره) علاوه بر مدیریت كشورمان توانست جهان اسلام را هم مدیریت كند او در وصیتنامه اش به راحتی گفت كه هیچ تعلق و وابستگی به دنیا ندارد. عرفان هم یعنی گسستن زنجیرهای تعلق و وابستگی به دنیا و مافیها. حضرت علی حاكم اسلامی است در روزی كه ضربه می خورد و بعد از آن كه شهید می شود می گوید: «فزت و رب الكعبه.» چون هیچ تعلقی به دنیا ندارد و این چنین شجاعانه در میدان نبرد شمشیر می زند. در اینجا یك نكته بارز هم وجود دارد. درست است كه امام علی(ع) و امام خمینی(ره) به دنیا تعلقی ندارند اما سال های سال علم مبارزه را به دوش می كشند و در راه برپا كردن اسلام و عقیده و اندیشه هایشان مبارزه می كنند. متأسفانه در جامعه اینگونه جا افتاده كه اگر كسی اهل دل، عرفان و معنویت باشد دیگر نمی تواند یك مدیر مقتدر باشد و اینها با هم تناسب ندارند اما در حقیقت اینگونه نیست.

امام خمینی(ره) در نامه اش به گورباچف می گوید كه آثار ابن عربی و سهروردی را بخواند. ایشان برای آشنایی گورباچف و جهانیان با جامعه اسلام بوعلی سینا كه استاد فلسفه استدلال مشایی و هم سهروردی كه فلسفه اشراق را بنا می كند و هم عرفان محی الدین را معرفی می كند، پس می بینیم كه می شود هم عارف بود و هم حاكم. در نظام اسلامی حاكم باید كسی باشد با اندیشه های معنوی و فروغ عرفانی.

● مولانا در روزگار قدیم می زیست، چگونه شعر او بر انسان امروز تأثیر دارد

▪ مولانا زبان شعر را كه به عنوان زبان رسانه آن زمان می رسید انتخاب كرد اما حالا شرایط تغییر كرده درست است كه هنوز آن پتانسیل ها وجود دارد اما چگونه باید از این پتانسیل ها در یك گفتمان جهانی استفاده كنیم !

تمام دنیا به سراغ مولانا آمده است و مثنوی پرفروش ترین كتاب در آمریكاست. دنیای خشك امروزی به دلیل احساس خلأیی در زندگی شان فهمید كه دنیای پرزرق و برق و متمدن نمی تواند تمام نیازها را رفع و علائق آن را اشباع كند. پس به سراغ مثنوی می روند و چه زود باشد كه به سراغ قرآن و نهج البلاغه هم بروند. ثبت این اندیشه ها عرفان و معنویت و ندایی است كه وجدان های درونی آدم را به طرف آنها می خواند. یكی از چیزهایی كه اندیشه های مولانا را با مردم ما پیوند می دهند عشق است. خیلی از جوان ها عشق های مجازی و زودگذر را تجربه كردند و برای آنها هیچ سودی به همراه نداشته است. این عشق ماندگار در آثار مولاناست كه حقیقی است. (عشق هایی كزپی رنگی بود‎/ عشق نبود، عاقبت تنگی بود)

این مسائل فقط در اندیشه های مولانا نیست. نظامی گنجوی هم در داستان لیلی و مجنون می خواهد در نهایت نتیجه گیری كند كه دو فرد عاشق، عشقشان را به پاكی سپری كردند و می بینید كه ما هیچ داستان عاشقانه ای با این شور و هیجان نداریم. (عشق آینه بلند نور است‎/ شهوت زحساب عشق دور است) مولانا هم می گوید: (عشق آن بگزین كه جمله اولیا‎/ یافتند از عشق اوكا روكیا)

● مولانا از واقعه عاشورا چه تصویر شاعرانه ای را برای بشریت ارائه می دهد

▪ علامه جعفری در مورد مولانا گفته است كه یك شاعر كاملاً شیعی است چراكه در قونیه بر سر مزار مولانا اسم ۱۴ معصوم (ع) نوشته شده است. مولانا علاقه اش را به حضرت محمد(ص)، مولاعلی و امام حسین(ع) نشان می دهد و این بدون دلبستگی شدید میسر نیست. او به واقعه عاشورا هم توجه ویژه ای دارد و از شهیدان كربلا به عنوان شهیدان فدایی یاد می كند. او روح شهیدان را بلندپروازتر از پرندگان هوایی می داند و از آنها به عنوان عقول محض یاد می كند. گاهی اصلاً در مثنوی به ما توصیه می كند كه راه این عزیزان را طی كنیم. عاشقی عاشق است كه در راه جان دادن برای معشوق همیشه آماده باشد و تأمل و توقف نكند. امام حسین(ع) برای رضایت خدا جان می دهد و این برایش یك آرزوست. امام حسین(ع) جان خودش را به معشوق حقیقی هدیه كرد، ما می بینیم كه هیچ كدام از امامان ما در بستر بیماری از دنیا نمی روند یا مسموم می شوند و یا می جنگند و جانشان را در راه خدا می دهند.