جشنی که با حضور جمعیتی کثیر برای دیدن آثار یکی از پیشکسوتان مجسمه سازی معاصر در عصری بهاری در گالری هور شکل گرفت، خود در میانه جشن مرموز و خاموش دیگری بر پا شده بود؛ جشنی از موجودات بالدار، شاخدار، عجیب الخلقه ها؛ پایکوبان، رقص کنان، هماوردطلبان، در طرب، در جنگ، در کرکری ، سرشاخ، تکیه زده بر سریر، تنها یا با عهد و عیال... و شادمان و ظفرمند. شهر در سیطره آنهاست. بازی جادوی شان همه جا را زیر بال گرفته و حال آنکه بینندگان - که به سبب پایه های بلند چوبی، چشمان شان هم راستا با این موجودات قرار گرفته- غرق در بررسی شکل و شمایل آنانند.

وجه شر در اینها با عنصر طنز و سیالیت بیان هنری بسیار تعدیل شده است. کمی بدذاتند، اما آنقدرها هولناک و گزنده نیستند.

بیشتر مغرور و سرمست از پیروزی می نمایند؛ و حتی می توان دوست شان داشت. اما چه بگویم، بی خطر هم نیستند؛ مرموزند و آدم نمی خواهد بیش از حد به آنها نزدیک شود. حتی آدم می ترسد اگر یکی از آنها را به خانه ببرد طرف یکدفعه از مابهتران از آب دربیاید و ذات خرابش کار دست آدم بدهد. به هر حال این موجودات آنقدر زنده نما و واقعی هستند که تا به اینجا نتوانستم آنها را «پیکره» بنامم. اینها پیوند محکمی با اساطیر و ناخودآگاه جمعی دارند. مرا به یاد جن می اندازند، یا یاجوج و ماجوج. ابعاد و بدجنسی شان انواع شبه انسان های کوچک در فرهنگ های مختلف را به یاد می آورد؛ یا موجودات تلفیقی و انسان های بالدار، و بیش از همه ایکاروس.

ایکاروس - در اساطیر یونان- پسر ددالوس صنعتگر بود که برای فرار از چنگ مینوتور، غول جزیره کرت، با بال هایی مومی پرواز کرد، اما بیش از حد اوج گرفت و گرمای خورشید موم ها را آب کرد و ددالوس به درون آب های ناشناختگی سقوط کرد؛ سقوطی مشهور که بارها موضوع آثار هنرمندان قرار گرفته است؛ از جمله بروگل و رودن. به ویژه در مجسمه سازی، این مضمونی مکرر است. ایکاروس نماد بلندپروازی انسان، تمنای اوج گرفتن او و در نهایت سقوط و انهدام اوست چرا که بیش از حد بالا رفته و پای در کفش خدایان کرده است. انسانی که آرزوی دیرینه بشر - پرواز- را تحقق بخشیده اکنون باید بهای آن را با مرگ و سرشکستگی بپردازد.

این قیاس به ابعاد دیگری از آثار راه می گشاید. هنرمند، بسان صنعتگری که سنگ پیشه یی نه چندان مقبول و موجه را به سینه می زند، باید تاوان بلندپروازی و گستاخی خود را بدهد. مقبولیت کهن الگوی ایکاروس در زمان های مختلف نشان از روح سرکش و ناراضی هنرمند و ناملایمات و قدرناشناسی های روزگار دارد. از بابت فرم و بیان هنری می توان گفت اسلوب به کار گرفته شده به نتیجه مطلوبی رسیده است. پیکرها در این ابعاد رابطه یی بهینه با بیننده برقرار می کنند و بافت و تیره روشنای سطح آثار که حاصل خراشکاری روی موم است، بر جذابیت بصری آنها افزوده است. انتخاب طرح و ابعاد پایه ها از نقاط مثبت این نمایشگاه است که به گفت وگوی پرباری بین اثر و پایه انجامیده، به طوری که نمی توان آنها را مجزا دانست؛ و این تمهید مجموعه آثار موجود در نمایشگاه را هم در پیوندی پویا قرار می دهد که ذهنیت اصلی هنرمند را تقویت می کند. پایه ها حاصل خویشی نزدیک شهلاپور با چوبند و پیش از این هم در ترکیب هایی دیگر به آثاری انتزاعی از وی بدل شده اند؛ مانند اثری که از این هنرمند در موزه هنرهای معاصر تهران محفوظ است. حرکت و اعوجاج سطح پایه ها بازتابی از پیچ و تاب و کژدیسی های خود پیکرهاست؛ همچون سایه یی افتاده در آب. و به زعم من نمی توان نقش طبیعت را- که شهلاپور آن را همواره استادی بزرگ می شمرد- در این تصمیم گیری ها نادیده گرفت. برداشت شهلاپور از طبیعت برداشتی عمیق و درونی است که از زندگی در دل طبیعت برخاسته است.

ابعاد این پیکرها چنان که گفته شد ارتباطی نزدیک و صمیمی با بیننده برقرار می کند. اما یک بار که در جلسه یی تصاویر این آثار را روی دیوار انداختم، با تعجب متوجه تاثیر کاملاً متفاوت این آثار در ابعاد بزرگ (سه چهار برابر اندازه واقعی) شدم. واقعی تر، محکم تر و عینی تر شده بودند و کاملاً مجاب کننده می نمودند. البته با توجه به تکنیک به کار رفته ممکن است اجرای عین به عین این آثار در ابعاد بزرگ امکان پذیر نباشد؛ اما ایده یی است که به در نظر گرفتنش می ارزد.

در مجموع، با وجود استعداد این نمایشگاه برای برداشت های سیاسی و اجتماعی، به نظر من وجه منفی و انتقادی ذهنیت هنرمند در اینجا نقش اساسی ندارد. شهلاپور شخصاً انسانی معطوف به خلق است که نگرش مثبت و سازنده دارد. حتی رویکرد انتقادی اش هم بیشتر در ارائه راهکار جریان می یابد تا شکایت از وضع موجود. از این رو حتی موجودات شر او هم شخصیتی جذاب، قاطع و گیرا دارند؛ و بیش از آنکه اشاره به چیزی بیرونی باشند از حیات و موضوعیت قانع کننده درونی برخوردارند؛ و بیش از آنکه محدود به اوضاع و شرایطی گذرا باشند، با مضامین و درونمایه های کهن، افسانه ها و تخیلات دیرینه انسانی پیوسته اند.