منوچهر صفرزاده را همه با عنوان «مش صفر» می شناسند. در فرهنگ ایران زمین هرگاه کسی را با عنوان «مشدی» خطاب می کنیم، منظورمان نزدیکی و صمیمیت است، اما در مورد صفرزاده این اتفاق در ارتباط با طراحی ها و نقاشی هایش می افتد. نمایشگاه طراحی های منوچهر صفرزاده از ۱۹ تا ۲۵ بهمن ماه در گالری گلستان برگزار می شود. به همین مناسبت به گفت وگو با او نشستیم.

● گلستان؛ آقای صفرزاده دقیقاً چهل سال است که شما را می شناسم. از زمان احداث تلویزیون ملی ایران که با هم همکار شدیم. از آن مدت تا به حال کارهایتان را دنبال کرده ام. جز وقفه یی ده ساله که شما در ایران نبودید. در سال ۶۷ من گالری دار شدم و به اولین کسی که فکر کردم شما بودید. گشتم و پیدایتان کردم و بعد هرازگاهی شما آثارتان را در گالری من به نمایش گذاشته اید. آدم های عجیب تان بعد منظره هایتان و حالا طراحی ها. برایمان توضیح دهید.

آن سال ها که هنرستان می رفتم کتابی از بروگل و بوش دیدم و وقتی کارها را دیدم حس کردم که چقدر فضای ذهنی من با کارها و افکار و فضاسازی این دو نقاش مربوط است. در کارهای آن دوره ام صورت ها یک جوری مشخص بودند آدم بد داشتم و آدم خوب. مردها بد بودند و زن ها خوب و برخورد اینها با هم بود. فضای زندگی ام یک فضای سرگردانی بود. عده یی مبارزه می کردند، عده یی زندان بودند، عده یی مبارزه مسلحانه می کردند، عده یی هم اعتراض می کردند و من آن میان سرگردان بودم و حسابی قاطی کرده بودم و تمام اینها در نقاشی هایم معلوم بود. رفتم پاریس. دو سالی آنجا ماندم. سال ۵۷ بود. در سال ۵۷ زمزمه های انقلاب شروع شد. در شهرستان ها تظاهرات شد... نتوانستم طاقت بیاورم و برگشتم تهران. در این دو سال سفر، اتفاق مهمی که افتاد این بود که اصل آن کارها را دیدم. اصل کارهایی را که در کتاب ها دیده بودم. خیلی موزه رفتم و فهمیدم عجیب کار کردن، کار را عجیب نمی کند. از مدل های عجیب استفاده کردن، عجیب بودن زمانه را نشان نمی دهد.

باید این کار را غیرمستقیم بکنی، باید اصل مساله پشت کار قرار بگیرد. هیجان زده شده بودم. رفتم مادرید و کارهای بوش را از نزدیک دیدم. تمام اروپا را گشتم و همه آثار هنری را دیدم. بعد آمدم تهران و تظاهرات و هفده شهریور. تابلوی بزرگی را شروع به کشیدن کردم. هر روز به آن یک چیزی اضافه می کردم. روزی که انقلاب پیروز شد تابلوی من هم تمام شد. تابلو را لوله کردم و هر روز می رفتم پشت دانشگاه به دیوار آویزان می کردم. سوژه تابلو برای مردم جالب بود. یک طرف تابلو مردم بودند و یک طرف دیگر شاه و امریکا و نقشه ایران. ازدحامی جلوی تابلویم بود که بیا و ببین. هر روز هم ماشین ها به هم می خوردند چون داشتند تابلو را تماشا می کردند، بعد شنیدم که می خواهند ساختمان موزه هنرهای معاصر را برای کاربری دیگری استفاده کنند. همه را جمع کردیم و نقاش ها آثار انقلاب شان را دادند. خسروجردی بود و آ یدین آغداشلو، پلنگی، کلانتری و... اما حبیب صادقی، کار نداد. خیلی ها بودند و نمایشگاه انقلاب را برپا کردیم و موجودیت موزه تثبیت شد.

● گلستان؛ آن تابلو حالا در موزه است؟

نه، پاره شد...

● گلستان؛ کارهای فعلی شما همان فضا را دارد اما آدم ها دیگر قیافه های عجیب و غریب و بدن های لاغر و بیمارگونه ندارند. در واقع شکل اجنه نیستند، آدم اند. چطور به اینجا رسیدید؟

● شاهرخی نژاد؛ خانم گلستان در مورد تغییر شکل صورت ها می گویند و من می خواهم یک تغییر دیگر را هم بگویم، انگار به نوعی داستان پردازی و روایت گری در این کارهای آخر از بین رفته یا کم رنگ شده. خط در کارهایتان مهم تر شده. آدم ها مهم تر شده اند و رابطه شان با یکدیگر مثل سابق دیگر مهم نیست.

نه، داستان و روایت دارند اما خیلی مستقیم نیست. باید با دقت بیشتری نگاهشان کنی و با نگاه کردنت خودت داستان شان را بسازی یا قصه خودت و قصه من را پیدا کنی. به هر حال کاری کرده ام که راحت از کنار تابلویم رد نشوی.

● شاهرخی نژاد؛ در کارهای قبلی طراحی اساس کار بود بعد رویش رنگ می آمد. حالا روایتگری با خط می آید. رنگ دیگر مهم نیست. خط هست که حس شما را بیان می کند. این یک تغییر است.

طراحی یک داستان دنیای دیگری دارد و با نقاشی متفاوت است. طراحی مثل شعر است و نقاشی مثل رمان. شعر سریع می آید. در طراحی هم سریع با موضوع برخورد می کنی. می کشی و می گذاری کنار. دوباره رویش کار نمی کنی. شعرا طراحی را بهتر می فهمند و بهتر درک می کنند. طراحی یک دریافت سریع از یک موضوع است.

● گلستان؛ من بین ششصد، هفتصد طراحی شما حدود دویست و پنجاه طراحی را انتخاب کردم. کار سختی بود. نه به دلیل کثرت طراحی ها بلکه همه شان خوب بودند و انتخاب از بین این همه خوب سخت بود. چرا طراحی کردید. چه منظوری داشتید که فقط طراحی کرده اید؟

راستش را بگویم دلم برای طراحی تنگ شده بود. من همیشه دنیا را طرح گونه می دیدم. دو سال پیش در گالری تو یک نمایشگاه منظره گذاشتم که خیلی استقبال شد. بعد از آن نمایشگاه دیدم دلم می خواهد طراحی کنم. یکی از بچه های خانواده در مشهد عکاسخانه دارد و کارش رتوش کردن عکس های قدیمی است. مقداری عکس از خانواده ام و از دیگران برایم آورد. من هم شروع کردم به طرح زدن از روی آنها. هر شب چند طرح می کشیدم. خودم شگفت زده شده بودم. یک حس و حال خوبی داشتم. حس زنده بودن دوباره، زندگی دوباره، می دانید، طراحی را خیلی دوست دارم.

● شاهرخی نژاد؛ انگار آن درگیری را که با نقاشی دارید با طراحی ندارید. به قول خودتان یک لحظه است. به هنگام کار کردن چقدر مسائل بیرون رویتان اثر می گذارد؟

طراحی کردن برای من یک جور تمرین و یک جور زندگی کردن است. من هر کاری را هر وقت که بخواهم انجام می دهم و به هیچ مساله دیگری فکر نمی کنم. این گلستان دوست چهل ساله من در کتابش من را خوب تعریف کرده و کارم را خوب دریافته. نقاشی مثل طراحی راحت نیست و مساله و مسائل دارد و فهمش مشکل است. خیلی ها شاید ادعا کنند که نقاشی را می فهمند اما نمی دانند که بیشتر آن را دوست دارند و کمتر آن را می فهمند. هر کس دوست دارد، لزوماً نمی فهمد.

● گلستان؛ موضوع های این نمایشگاه همه به نوعی نوستالژیک هستند. قصه هایش در پشت آنها است که شما جزیی از آن قصه ها را تعریف کرده اید؛ قصه های زندگی تان را.

کاملاً درست فهمیده اید. نوستالژیک اند. کارهای من فضای نقاشی قهوه خانه را دارند. نقاشی قهوه خانه هم نوستالژیک است. طراحی ها اغلب از روی عکس هایی کشیده شده اند که خاطره برانگیزند.

با قلم مو روی کاغذ خاطره هایم را کشیده ام. با خاطره ام راحت روبه رو شده ام.

● گلستان؛ بامزه اینجا است که آنها را روی اوراق تقویم کشیده اید،

شاهرخی نژاد؛ دست بیننده را هم باز گذاشته اید که هر قصه یی که می خواهد در آنها پیدا کند.

نقاشی و طراحی از هم جدا نیستند. فقط باید با دو روش متفاوت آنها را نگاه کرد.

● شاهرخی نژاد؛ طراحی را باید چطور نگاه کرد؟

باید زود و سریع درک شود. اگر این را نتوانی برسانی، در طراحی ات موفق نبوده یی. اما نقاشی زمان می برد. این زمان را به مخاطبم می دهم که بایستد و آن را کشف کند.

● گلستان؛ حس می شود که هنگام کشیدن این طراحی ها خیلی به شما خوش گذشته است.

خیلی زیاد خوش بودم. خیلی کیف کردم. انگار دوستی را گم کرده بودم و حالا پیدا کرده ام و حالا شب و روز با هم هستیم و برای هم داستان هایمان را می گوییم.

● شاهرخی نژاد؛ کارها بسیار به دل می نشیند اما انگار عسلی است که فلفل هم دارد،

همین طور است. در زندگی مان فلفل زیاد است،

● گلستان؛ عسل تند هم باید چیز خوشمزه یی باشد، تعدادی از این طراحی ها حال و هوای خارج از ایران را دارد... اینها چه بوده اند؟

کتابی از عکاسی معروف رابرت کاپا به دستم رسید. مربوط به جنگ های اسپانیا و هند و چین. خیلی رویم اثر گذاشت به خصوص اینکه مسائلش به ما نزدیک اند. از این تاثیرگذاری کلی طراحی کشیدم.

● شاهرخی نژاد؛ ریخت و قیافه آدم ها ما را می برد به دهه بیست. مثل یک جور بازنگری است.

دنیا می چرخد. دنیا می پیچد. اتفاقاً هم می چرخند و می پیچند. داستان ها همان و مشکلات همان و واکنش ها هم همان. بعضی از عکس های تلخ را با طنز کشیدم اگر طنازی را در کارهای من نبینی، هیچی ندیده یی.

● گلستان؛ در اول انقلاب، جزء نقاشان خیابانی بودید، در کجاها نقاشی کرده اید؟

مسجدی بود در نزدیکی خیابان ژاله. دیوارش را نقاشی کردم. مسجد را خواستند بزرگ کنند، دیوار را خراب کردند و نقاشی ام بار کامیون شد، یکی هم روی دیوار بلند ترمینال بود که نمی دانم چرا آن را خراب کردند.

یکی را هم شبانه رویش گچ مالیدند. حالا فعلاً زیر گچ است،

● گلستان؛ آقای صفرزاده در مورد این طراحی ها حرف دیگری ندارید؟

با کشیدن اینها دو سال تمام خوشی کردم حالا اگر شما با دیدن آنها یک دهم من هم خوشی کنید، من راضی ام.