● اشاره کردید که در بازیگری آدم تنها نیست و حالا در کار چوب به تنهایی رسیدید. توی این تنهایی دنبال چه هستید؟ باز هم دنبال یک چیزی درون خودتان هستید؟

خیلی وقت ها که با این چوب ها کار می کنم، می بینم که چند ساعت گذشت و نفهمیدم که چی شد. این باعث می شود که ذهن آدم پاک شود و رها شود و آرام شود. توی تهران زندگی کردن خیلی سخت است. ببین من یک نفر آدم، یک بار پسرم علی را نزدیک بود موتور توی پیاده رو بزند و اگر می زد حتماً پسرم می مرد. من فقط توانستم با یک حرکت محیرالعقول پسرم را نجات بدهم. بعد هم موتوری می خواست من را کتک بزند چون به او اعتراض کرده بودم. پارسال موتور به شوهرخواهرم زد و تا دم ضربه مغزی او را برد. مادرزن من موتور به او زده و لگنش شکسته. دیروز یکی از دوستانم را دیدم که توی نمایشگاه با عصا آمده. پرسیدم چی شده؟ گفت موتور به من زده. من یک نفر هستم، چندتا موتور به اطراف من می زند. این خیلی وحشتناک است. مساله آلودگی هوا و ترافیک و چه و چه هم که هست. من خیلی وقت ها دندان هایم درد می کنند برای اینکه مدام آنها را به هم فشار می دهم. توی تنهایی که من دنبالش هستم فشار از بین می رود.

● سینما هم که خودش...

آن که قربان شما بروم... تنهایی این جایش خوب است.

● شما تجربه های نوشتن هم دارید، در نوشتن این تنهایی به وجود نمی آید؟

در نوشتن این کمتر است. در کار چوب بیشتر است. در نوشتن من یک چیزی می نویسم بعد جایی گیر می کنم و می روم چهارتا کتاب نگاه می کنم و تلفن می زنم و از کسی چیزی می پرسم تا تمام شود. در کار چوب برای من تنهایی بیشتر است.

● اینجا وسط کار گیر نمی کنید؟

گاهی می شکند و گاهی ابزارم را می شکنند. اما مهم نیست. یک کاری توی این نمایشگاه هست که چوبش خیلی سفت بود. چون چوب هایی که در طبیعت پیدا می کنی، یک جاهایی از آن زیادی پوک است و یک جاهایی که صمغش بیرون نرفته زیادی سفت است. برای همین هم آدم نمی داند با این چوب چه کار کند. داشتم با این چوب کار می کردم که مغار از دست در رفت و از این طرف دستم، بین انگشت اشاره و شست رفت تو و از آن طرف هم درآمد. پاره شد. آن زمانی که پوست پاره می شود تا چند لحظه خون نمی آید. دستم را تکان دادم دیدم جای پاره شدن مثل یک دهن باز و بسته می شود شروع کردم با آن بازی کردن. شده بودم نمایش عروسکی. یکی از دوستان من آمد و دید من چه کار می کنم، مرا برد بیمارستان.

● این اتفاقات تمرکز شما را نمی شکند؟

ببین من بازیگوش هستم. بازیگوش به معنی بچه. چوب بازیگوشی دارد. اما مقاله استدلال لازم دارد. در بازیگری هم همین طور است آدم خیلی محترم، نقش هایی که بازی می کند هم خیلی محترم می شوند.

درباره قاب های کارها هم صحبت کنیم، قاب های این مجموعه در واقع تمام کننده اثر هستند.

قاب ها را به دو دلیل انتخاب کردم. یکی این بود که چوب های من سایزهای کوچکی دارند. اگر آن را روی پایه، حتی بلند، بگذارم در میان اشیای خانه و دفتر گم می شود. باید تمهیدی درست می کردم که دیده شود، گم نشود. این قاب حجیم و بزرگ، خریدار را مجبور می کند که جایی برای این اثر پیدا کند و آن را همین طور رها نکند. یک دلیل دیگری هم داشتم جنس این چوب ها خیلی بدوی است و من سعی نکردم که اینها صیقل بخورند. پر از منحنی هم هستند. این قاب صیقل خورده با زوایای قائمه هم کمک می کند که شما آن چوب را نگاه کنید. قاب اصلاً جزئی از اثر است.

● اما بعد از اینکه همه کارها ساخته شده اند قاب ها را ساخته اید؟

بله. من برای اینها با فلز و شیشه پایه ساختم. با پلکسی گلاس هم اتود زدم. اینها را در حجمی از پلکسی گلاس هم گذاشتم اما دیدم که اینها کار را به سمت تزئینی شدن می برند تا به این قاب ها رسیدم و شش، هفت ماه پیش اینها را پیدا کردم.

● کارهای روی قاب هم از کارهای روی سطح هم کیفیت بهتری دارند.

کارهایی را که روی استند قرار دادم و قاب ندارند، تصویرسازی و اتود برای طراحی صحنه نمایش است. آنها سه جورند؛ یکی که همین منظره ها هستند، یک سری آبستره هستند و یکسری هم معانی ذهنی دارند.

● هنرمندان تجسمی در طول زمان به قیمت خودشان می رسند. شما چطور به قیمت آثارتان رسیدید؟

با چند نفر از نقاشان ، مجسمه سازان و خریداران آثار هنری نشستیم و آنها قیمت گذاری کردند. از سیصد هزار تومان شروع شد تا یک میلیون و دویست و پنجاه هزار تومان. من کف را گذاشتم. برای اینکه این کارها بروند. تا کارهای بعدی ام را شروع کنم.

● نظر شما درباره اینکه همه کارها را فروخته اید، چیست؟

● همه فروخته شده؟

به غیر از دوتا همه فروخته شدند. فکر می کنید چوب ساز اینها را فروخته یا رضا کیانیان هنرپیشه؟

اگر لیست فروش را نگاه کنید اکثراً کسانی هستند که خریدار آثار هنری هستند. شاید دوستان من باشند اما آنها کلکسیونر هم هستند. مردم عادی که اینجا برای دیدن من می آمدند، شاید سه تا از کارها را خریده باشند. اینجا اتفاقی افتاد که فکرش را نمی کردم. روز اول به قول بهمن فرمان آرا اینجا شبیه به راهپیمایی بود نه افتتاحیه نمایشگاه. جا نبود کسی داخل برود.

هیچ کاری هم دیده نشد. من هم همش نگران افتادن کارها بودم. فکر می کردم که آدم های غیرنمایشگاه برو حتماً آسیبی به کارها می زنند. اما هیچ کدام از کارها آسیب ندیدند.

● پس موتوری به نمایشگاه نیامد؟

نه واقعاً نیامدند. اتفاقی که برای من جالب بود این بود که اول نمایشگاه مردم با من سلام و علیک می کردند و بعد که کارها را نگاه می کردند دوباره می آمدند و با هم حرف می زدیم. بعضی ها فردای آن روز با دوستانشان می آمدند. برای این آدم ها جالب است، چون برایشان شبیه به مکاشفه بود.من فکر کنم ده درصد کسانی که برای دیدن من به نمایشگاه آمدند، بعد از این باز هم به نمایشگاه های هنری خواهند رفت.