نگارخانه لاله مجموعه آثار هدی كاشیها را در معرض تماشای عموم قرار داده است.

اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مقارن است با تدوین و تكمیل پایه های علم روان شناسی. از آن روزگار تاكنون، روانشناسی به عنوان یك گزینه مهم و یك مرجع تازه در اختیار هنرمندان قرار گرفته است. براثر انتشار انبوه كتاب و نشریات و گسترش رسانه ها، نوعی آگاهی عمومی فراهم شده است. برخی از هنرمندان نیز هر چند آگاهی مستقیم از این علم نداشته اند، این فرصت را به دست آورده و مقولات روان شناسانه را در مركز فعالیت های هنری خود قرار داده اند.

از این رهگذر، هنرمند آگاهی فزون تری از طبیعت بشری در قیاس با گذشته كسب كرده است.

حاصل كار روان شناسان سبب شد تا هنرمند دریابد كه می تواند آزادی جدیدی را تجربه كند، آزادی بی سابقه در غور به اعماق ضمیر.

هنرمندانی كه به مقولات روانشناسانه تعلق خاطر دارند معیار متفاوتی برای پردازش آثار خود در نظر می گیرند. اینان كمال مطلوب شان «حقیقت» است، نه «زیبایی» و حقیقت در منشور ذهن آنان وابسته به كیفیات روحی هر فرد، كاملاً متفاوت جلوه می كند. مثلاً اگر هنرمندی دچار روان نژندی و افسردگی بوده یا شخصیتی اسكیزوفرنیك داشته باشد، حقیقت را به همانگونه منعكس می سازد.

چنانچه هنرمند برخوردار از روحیاتی سرزنده و شاداب باشد، حقیقت را سرخوشانه وپرتلألو جلوه می دهد.

رینولدز (Reynolds) به عنوان نماینده مهمی از مقوله «شخصیت پردازی» در هنر می گوید: «هنرمند، طبیعت را به كمك خود طبیعت و نقص آن را به كمك كمال خود طبیعت تصحیح می كند.»

این بدان معناست كه هنرمند كاملاً بر طبیعت مسلط است تا كمال مطلوبی از زیبایی بیافریند.

● هدف مهم در هنر «بیان» است. «بیان» با دو رویكرد:

▪ بیان در ابراز عقاید شخصی

▪ بیان در به كمال مطلوب رساندن زبان تصویری.

كم توجهی به ساختار زبان تصویری و اهتمام بیشتر به ابراز عقاید شخصی، هنر را در سطحی نازل محدود می كند و هنری را به تماشا درمی آورد كه حالتی انفعالی نسبت به «طبیعت» داشته و بیشتر بردگی از طبیعت است تا تسلط بر آن. عنصر یأس در هنر همواره به تحلیل سخت دلانه و مازوخیزم می انجامد، شگفتی بسیار و خوشی كم ، بهترین نتیجه ای است كه می توان در زیر سایه های تاریك یأس به آن دست پیدا كرد.

برخی از هنرمندان به بیان عاطفی در اثرشان می پردازند و چه بسا كه اصلاً نتوانند به زبانی جز آن زبان كار كنند. این گروه از نقاشان هدفی جز بیان عاطفی ندارند و در این راه حتی دقت عینی و رعایت موازین تركیب بندی را نیز نادیده می گیرند.

● این هنرمندان كه هیجان آفرینی در نزدشان یك اصل است، به دو دسته اند:

▪ آنان كه به پندارها و تأثرات درونی خود مشغول اند و انتقال این فرآیند به دیگران برایشان مطرح نیست.

▪ آنان كه به قصد تأثیرگذاشتن بر مخاطب، دست به قلم می برند.

هدی كاشیها در زمره گروه نخست است كه به محض انتقال افكارش بر صفحه، كار را تمام شده می پندارد.

البته، توفیق او در ارائه اثر از چنین دیدگاهی قابل تأمل است. او ما را وامی دارد كه دنیای ارائه شده اش را باور كنیم، حتی اگر هیچ اعتقادی به این دنیا نداشته باشیم. این آثار بیننده را افسرده می كنند و چیزی از فضای این طرح ها به ذهن مخاطب مخابره می شود كه به جای جذب و كشش، به دفع و گریز می انجامد، چرا كه آثار این هنرمند، هم به بیان احساسات گنگ و سترون می پردازند و هم از هر گونه ترفند تصویری به قصد ایجاد جذابیت پرهیز می كنند.

این كه ما چنین هنری را می پسندیم یا نه، موضوع این نوشتار نیست، مسأله آن است كه این شیوه از بیان هنری چنانچه به درستی عرضه شود، می تواند این پرسش را در ما برانگیزد كه چه عواملی ممكن است هنر رابه خلق آثاری خوفناك و مأیوس كننده سوق دهد؟

هدی كاشیها در مجموعه طرح هایش، كامل ترین بینش را از رفتار بیمارگونه انسان به دست می دهد: دردمندی های روان، بازتاب هایی از غرایز كور، نمایش آدم هایی تهی از انگیزه....

آدم های تصویر شده توسط او با دلمشغولی تمام مشغول هیچ اند. آن ها در هم می لولند و نیروی اهریمنی شومی آن ها را به كف اتاقی خالی چسبانده است. آن ها همه از پا افتاده اند و از ورای نگاه های كم سوی شان و در پشت جمجمه های تهی شان هیچ اندیشه ای ساطع نمی شود. آن ها در دور باطل نوعی كورذهنی لاعلاج به بطالت مشغول اند. آن ها دارای كمترین نشانه ای از خیال نیز نیستند كه بتوانند حتی به «خیال باطل» بپردازند. می توان گفت موجودات حاضر در آثار او همانقدر كه از «خیال» دور هستند، به «وهم» نزدیك اند. كاشیها روزنه ای به اتاقی وهم آلود گشوده است. او هم اكنون به عنوان یك هنرمند در مرتبه «وهم» است و «وهم» ما دون مقام «رؤیا» و «خیال» است.

طرح های هدی كاشیها توجه برانگیزند و به سادگی نمی توان از مقابل شان گذشت، هر چند كه هیچ نشانه ای از اجرای جذاب و نظرگیر در آن ها دیده نمی شود.

او ضربان غریبی از هستی را آشكار ساخته كه هنوز در دستانش رام نشده است. از این رو، به دنیایی وهم آلودی ره می گشاید كه یقیناً چندان هم به اراده او نیست و از ادراك و آگاهی او ریشه نمی گیرد. كاشیها به علت جوانی و تجربه كم، خیلی زود جذب فضاهایی شده كه دلبستگی به آن ها می تواند نگران كننده باشد، به طوری كه اگر به خود نیاید، ممكن است همه نبوغ و استعداد منحصر به فردش را در خود بلعیده، او را به هنرمندی تبدیل كند كه تنها با تحریك فشارهای هیستریك قادر به نقاشی كردن شود. او كنج یك اتاق را در همه آثارش به عنوان «صحنه كار» انتخاب كرده و ذهنش را در فضای بسته اتاق به جست وجو واداشته است. حاصل آثاری است كه روح او و بیننده را كدر و تاریك می سازد.

ظرف و مظروف در این آثار به شدت متناسب بوده و منتقل كننده «وهم» پنهان در آنهاست.

از آنجا كه این هنرمند جوان از استعداد و غریزه هنری بسیاری برخوردار است، با هوشمندی توانسته به اجراهایی یكنواخت و فاقد سرزندگی دست پیدا كند. انتخاب این نوع از اجراهای یكنواخت، پوسته مناسبی بای معانی پنهان در این طرح هاست.

او گوشه های منزوی و تاریك روان را به عنوان دستمایه طراحی برگزیده است. مشكل آن است كه هدی كاشیها هنوز بسیار جوان است و پشتوانه نظری و عملی چندان نیندوخته است. به همین دلیل، نگاه به درون و خیره شدن به روان، بدون برخورداری از دانش و تجربه كافی، گام هایش را به سویه تاریك و لابیرنت گمراه كننده ذهن سوق داده است.

او در نخستین تجربه های هنری اش به مضامینی علاقه مند شده كه جز «وهم» و دردمندی های روان و بازتاب های كور غرایز سردرگم، چیز دیگری را نشان نمی دهد.

كاشیها هنرمند جوانی است كه بسیار لایق ترقی و دسترسی به آفاق لایتناهی ذهن و كشفیات بدیعی است كه در ساختار كنونی آثارش غایب است.

عبور از «وهم» به «رؤیا» مسیر شگفت انگیزی است كه هدی كاشیها با تكیه بر استعداد قابل توجه اش و ایمان به توانایی های ذهن بشر، در پیش رو دارد.

احمدرضا دالوند