فرناز ضابطیان، تعدادی از آخرین آثارش را در نگارخانه مهروا به نمایش گذاشته است.

سقراط پرسیده بود: آیا تجربیات ما از زیبایی، دارای ارزشی ذاتی است یا آن كه ارزش آنها را باید براساس میزان فایده و سودآوری آنها سنجید؟

قرن ها بعد، امانوئل كانت گفته بود: تجربه زیبایی موجب هیچ نوع معرفت، خواه تاریخی خواه علمی یا فلسفی نیست و افزوده بود: این نوع تجربه را به این دلیل می توان حقیقی خواند كه ما را از فعالیت ذهن خود آگاه تر می سازد.

ویلیام موریس و جان راسكین نیز میان «هنر زیبا» و «هنر كاربردی» تفاوتی قائل نبودند.

در اوایل قرن بیستم میلادی مدرسه «باهاوس» در آلمان تأسیس شد. مكتب باهاوس نیز تجربه زیبایی را از كارآیی شیء زیبا و سودآوری آن جدا نمی دانست.

راسكین می گفت: هنر، واحد است و تفاوت قائل شدن میان «هنر زیبا» و «كاربردی» مخرب است.

با این همه، موریس و راسكین همه آثاری كه با ماشین ساخته می شد را در حیطه هنر نمی پذیرفتند، آنان اعتقاد داشتند فقط آن چیزی زیباست كه با دست ساخته شود.

در جهان امروز، قطب بندی میان «هنر زیبا» و «هنر كاربردی» شكل جدیدی به خود گرفته است. امروزه «بیان ذهنی» و «كاربرد كیفی» ملاك تقسیم بندی است.

یعنی چه؟، یعنی بیان خلاقه و تعابیر ذهنی و شخصی در قلمرو هنرهای زیباست، و «تأكید بر فایده و كارآیی» مربوط به هنرهای كاربردی یا «Applied Art» است.

چینی های باستان می گفتند: شناختن، درك كردن و دوست داشتن چیزهای بی فایده، حكمت می خواهد.

در دیدار از نمایشگاه نقاشی های فرناز ضابطیان، چیزهای بی فایده ای را می بینیم كه شاید تنها فایده شان در بیان ذهنی و انعكاس تلخی ها و تنهایی های یك انسان باشد. این آثار هیچ جایی در قلمرو هنرهای كاربردی ندارند، تازه در حیطه هنرهای زیبا نیز در زمره آثاری رنجور، پرتنش و مغموم به حساب می آیند. نقاشی های فرناز ضابطیان بیش از آن كه از هنر نقاشی و سبك ها و شیوه های آن متأثر باشد؛ تحت تأثیر «روان شناسی» و اضطراب های انسانی اند. بی دلیل نیست كه او، منطقه مانورش را در محدوده «چهره» انتخاب كرده است، زیرا كه «سر» و «چهره» تنها ناحیه ای از آناتومی انسانی است كه روح انسان را بازمی تاباند. این نقاش در پردازش آثارش، آنچنان صادقانه و با صراحت كار می كند كه هیچ مجالی را برای خودنمایی تكنیكی و ارائه قریحه و خوش ذوقی برای خود قائل نیست. به عبارت دیگر، او قریحه و خوش ذوقی را فدای بیان مافی الضمیر خود كرده و می خواهد برداشت ها و انعكاس های روحی خود را به ما نشان دهد. ضابطیان در مرحله ای از فعالیت هنری خود به سر می برد كه بیشتر راوی روح سرگشته خود است تا نقاش دلپذیری كه باید آثارش را با لذت دید و پسندید. او برای پسند كسی كار نمی كند... اما اگر كسی این آثار را بپسندد، لابد چیزی از اندرز چینیان باستان را در ذهن و اندیشه خود نهفته دارد.

اصولاً در طول تاریخ نقاشی، تأكید و گرایش بسیار بر نقاشی از چهره، مقارن است با نوعی خودشناسی. یعنی، نیاز به خودكاوی و خودشناسی است كه نقاش را به تصویر كردن چهره وامی دارد. البته گاهی این خودكاوی و خودشناسی ابعاد وسیع اجتماعی به خود می گیرد، یعنی چهره نگاری های یك نقاش ممكن است پرده از روحیات یك دوران بردارند، اما در مورد فرناز ضابطیان باید گفت آثار او در حال حاضر پرده از روحیات یك انسان برمی دارند. او خود را و دنیای ذهنی خود را در مقابل نگاه همه قرار داده تا با شناخت روحیات شكننده یك هنرمند، گوشه ای از روحیات یك دوران را به ما بشناساند.