فارغ از خط کشی های رایج هنرفروش ها، هنرخوارها و دانشگاه بازها، وجود دارند نقاشان جوانی که اسمشان همیشه در معادلات سال های اخیر شنیده می شود بی آنکه شعبده «استاد جوان های» کلاس های خصوصی را داشته باشند یا ده ها نوجوان و هنرجوی مشتاق زیر بلیتشان هوار بکشند. احساس شخصی من درباره آدمبکان چنین است هر چند آثارش را به سبب نداشتن انسجام و استحکامی ذهنی دوست ندارم اما شهامت نقاشانه اش را نمی شود جدی نگرفت.او نه نقاشی است که یک شبه sold out کند یا به واسطه ای جز اثرش دست نوازش بر سرش بکشند.نقاشی های آدمبکان مالامال از اتمسفرسازی است. در آثارش شهرها، گذرها و خیابان ها و آدم هایی که وسط این معرکه گیر کرده اند را نمایش می دهد.نقاشی هایش شارح موقعیت خودش هستند و این «خودحکایت» را آنقدر تلخ روایت می کند که مخاطب کمتر میلی به رودررو شدن با آنها دارد. روحیه خودحکایت گر آدم بکان هر چند در ظاهر و فرم اکسپرسیونیستی است اما روحیه ای رئالیستی دارد.

آثار او را در حدود یک دهه است که در گوشه و کنار می بینیم با این حال به سبب طریق غیردکوراتیوش کمتر مورد توجه جماعت دلالان و کلکسیونرها و... قرار گرفته است اما از طرفی دیگر روحیه متفرعنانه او در انتخاب نگاهش به نقاشی سبب شده است یکه تاز میدان خودش باشد و این بی دنبالگی شاید خاصیت نقاشی او باشد. ما با آدمی مواجهیم که خصوصیت های فردی نقاشی اش را با خیلی چیزهای دیگر تاخت نزده است.پنجمین نمایشگاه انفرادی علیرضا آدمبکان در خانه هنرمندان بهانه ای شد برای آشنایی با هنرمندی که اولاً سابقه جدی و پیوسته هنری او را از اوایل دهه ۸۰ دنبال کرده ایم، ثانیاً دوری او از فضای تبلیغاتی و رسانه ای هنرهای تجسمی و ثالثاً پرهیزش از محفل بازی های مالوف نقاشانه همگی دست به دست هم داد تا در عصری گرم و دم کرده روی چمن های خانه هنرمندان با هم گپی بزنیم. در این مکالمه جاوید رمضانی و امیر فرهاد هم حضور داشتند و گه گداری از سر شیطنت یا جانبداری از رفیقشان جملاتی وسط مکالمه ما می پراندند و البته به سبب اینکه از آدم بکان به سختی می شد پاسخی شنید مکالمه را خیلی جلو بردند.الان که اولین گفت وگوی من با آدم بکان صورت گرفته است می دانم که سخت سخن گفتن او و ارتباط خجولانه اش و شاید کسالتی که در اظهارنظر دارد باعث شده است با وجود ممارست در نقاشی کمتر دیده شود، لابد این روحیه محتوم رسانه و اقتصاد هنر است که تا با آدمی رابطه برقرار نکرد سراغ آثارش نمی رود، پیش شرطی که می شود پذیرفت یا نپذیرفت. باید بنشینیم و میانسالی این نقاش پرکار را با دقت منتظر شویم.

● تو از معدود نقاشان جوانی هستی که دنبال جمع کردن گروه و دار و دسته و تربیت شاگرد و مرید نیستی. آیا ماجرا این طوری است و اگر هست برای این کار تعمدی داری؟

راستش را بخواهید فقط یک کلاس در دانشکده دارم و البته اگر مساله امرار معاش و گذران زندگی نبود، تن به همین کلاس هم نمی دادم. از تدریس می ترسم، از آدم هایی که نمونه های خودشان را تکثیر می کنند می هراسم، اگر ناچار نبودم از همین کلاس هم صرف نظر می کردم. مساله تربیت «نمونه هایی شبیه استاد» همیشه مرا درگیر می کند، شاید اگر صداقت نداشتم من هم به این ماجراها دامن می زدم ولی نمی دانم چرا، نمی توانم، شاید هم اصلاً در این کار بی عرضه ام، برای همین روابطم هیچ وقت توسعه پیدا نمی کند.

● در دوران هنرجویی شاگرد آدم به خصوصی بوده ای یا کسی که در روند شکل گیری ات تاثیر مستقیم داشته باشد؟

وکیلی حرف درستی درباره ام می زند، می گوید؛ «همیشه داخل کلاس بودی اما در کلاس نبودی.» بدون فروتنی می گویم شاگردی خودم را کرده ام البته از همه هم آموخته ام؛ از معتبر، از خود وکیلی و از خیلی های دیگر... یک جمله یک آدم به هر بضاعتی برای آموختن من کافی بود و این مقدارها البته در مورد خیلی ها کم و زیاد می شود.

● در این سال ها هیچ وقت تغییری در پذیرش نگاه تو به نقاشی یا طرف توجه قرار گرفتن آثارت به وجود آمده است؟

نمی توانم قاطعانه نظر بدهم، شاید خیلی محسوس نبوده اما در نمایشگاهی در سال ۹۹ در Eourop Art (در ژنو) ۳۰ تابلوی من به فروش رفت. هر چند پول چندانی دست مرا نگرفت و همه چیز خرج خود نمایشگاه شد اما این اتفاق نوعی اطمینان خاطر به من داد. جز آن مورد خاص همیشه حرکت یکنواخت و سلانه سلانه داشته ام.

● یکی دو تابلوی تو مرا یاد فیلیپ گاستون می اندازد. آیا نقاشی به طور مشخص روی تو تاثیر بسزایی داشته است؟

شاید حسن، شاید هم ایراد. اما اینترنت بلد نیستم برای همین خیلی مواقع از خیلی کوران ها به دورم، همین نقاشی که گفتی را هم نمی شناسم اما دوست دارم بدانم چه جوری نقاشی می کند چون وقتی کار خوب می بینم از آن یاد می گیرم. هنوز به گوگن و ونگوگ دلبسته ام. وقتی کار شیله را می بینم از کیفیت بصری اش لذت می برم ولی دنبال آن نیستم که آن کیفیت را در اثرم پیاده کنم. با چنین علقه هایی از مجسمه های ناقص میکل آنژ (نه آثار نهایی اش) هم چیز یاد می گیرم، اما نهایت یادگیری من به فراگرفتن بده بستان ها و مکالمات هنرمند در اثرش خلاصه می شود.

● در سالن نمایشگاه و روی کارت دعوت آن نوشته های پراکنده از خودت دیده می شد. حد نهایی رابطه ادبیات و تصویر برای تو کجاست؟

الان که می گویید به آن فکر می کنم اما برنامه ریزی برای آنها ندارم. گاهی می شود که سه تا چهار نقاشی می کشم اما پاسخی به برانگیختگی عاطفی ام نمی دهد بعد همان موقع سراغ ادبیات می روم و چیزکی می نویسم. منکر رابطه نقاشی هایم با ادبیات نیستم اما برای من هر دو مضمون اند ولی خیلی مواقع از روایت ادبی آثارم گذشته ام و آنها را نمایش نداده ام. در همین نمایشگاه هم دو تابلو وجود دارد که ادبیات را در خود نقاشی به کار گرفته ام اما حد و مرز آنها را با نقاشی ام نمی شناسم، البته می دانم، ولی آنقدر شخصی و خصوصی است که مخاطبم شاید آنها را درنیابد.

● در آثار تو اتمسفرسازی حرف اول را می زند تا آنجا که آنقدر درگیر بیان اکسپرسیو اتمسفر می شوی که احساس می شود فیگورها را فراموش می کنی یا توجهی به پرداخت آنها نداری و همین نقیصه به بعضی آثارت لطمه می زند.

البته این شبهه از چیدمان نمایشگاه به وجود می آید چون تقدم و تاخر آنها رعایت نشده برای همین این نقصی که می گویید دیده می شود. کارهای من اتود ندارد، اول فیگور را می کشم بعد بقیه کار رنگ می گیرد. در این دوره از کارهایم تعمداً فیگورها را کم توان تر از بقیه اجزای تابلو گرفته ام ولی در همه دوره هایم اینگونه نیست البته وقفه ای چند ماهه در همین دوره داشتم که نظم ذهنی من روی آنها را برهم زد.

همین اواخر یک تابلو با سه پرتره از تو در گالری آریا دیدم که فیگورها خیلی منسجم تر از این کارهایت بودند.

آن کار به خصوص اولین تابلو از آغاز همین دوره بود.

این جریان ابعاد بزرگ در نقاشی این روزها تو را وسوسه نمی کند سراغ ابعادی غول آسا در نقاشی بروی؟

متاسفانه اینقدر کارگاه من کوچک است که امکان آزمودن خودم را در ابعاد بزرگ ندارم اما هر وقت مکانی برای این کار داشته ام خودم را در ابعاد بزرگ هم آزموده ام، نمونه اش در جهان اسلام بود.

● این سوال را از آن جهت می پرسم که بعضی مواقع در کارهای کوچکتر هیجانات رنگی ات شبیه رنگ پاشی شده اند و ممکن بود این حد از تصنع در ابعادی دیگر تبدیل به ماهیتی دگرگون می شد.

واقعیت این است که درگیر تکنولوژی رنگ نیستم. در همه ابعاد، کار خودم را کرده ام، اینکه هر اثر به چه سرنوشتی دچار می شود در اراده من نیست. اما بسیاری از نواقصی که اشاره می کنید برمی گردد به همان نداشتن استقلال اقتصادی،

● می توانی کمی واضح تر حرف بزنی و ماجرا را شرح بدهی؟

من سال ها است با مطبوعات کار کرده ام؛ پیام خرداد، جام جم، همشهری و حتی اوایل کار تندیس. در آن سال ها می نوشتم و گاهی چاپ می کردم اما وقتی دیدم که نمی توانم حرفم را واضح بزنم و گاهی در نوشته هایم دخل و تصرف می شد یا علایق من را نادیده می گرفتند یا مخالفت هایم را سانسور کردند، آن وقت ادامه ندادم. من نمی توانستم با این کیفیات کار کنم بنابراین ماجرا را رها کردم. شما حتماً می دانید چه فضایی حاکم است و باور من اجازه نمی دهد چیزی را به چیز دیگری بفروشم. در نقاشی هم مشابه همین حوادث رخ می دهد.

● در حوزه نقاشی چرا شناخت دقیقی از تو وجود ندارد؟

پتانسیل اطراف من اجازه خیلی چیزها را به من نمی دهد. اولاً آدم هوچی گری نیستم و این البته به روابط عمومی من برمی گردد، مثلاً ضیایی امروز به نمایشگاهم آمده بود و می گفت چرا جلسه پرسش و پاسخ راه نینداخته ای؟ واقعاً برای معرفی خودم چه کاری بایست بکنم؟ با هزار مصیبت کار کرده ام، کارت چاپ کرده ام، آدم ها را یک به یک دعوت کرده ام بیش از این چه کاری از من برمی آید، البته می دانم که چطور می شود خودم را لانسه کنم. می دانم مهمانی های شبانه راه انداختن و آدم ها را به آنجا کشاندن چقدر موثر است اما قدرت مالی من اجازه نمی دهد کلکسیونرها را به آتلیه ام بکشم و... خیلی از گالری دارها اولین بار من را در اکسپوی نیاوران دیده بودند و از اینکه وجود دارم اظهار تعجب می کردند، واقعاً جز نقاشی چه راهی برای معرفی شدن هست؟،

البته بلدم خوب حرف بزنم اما نمی خواهم با دروغ خودم را به کسی تحمیل کنم. یک دوره از کارهایم خوب می فروخت اما ادامه اش ندادم چون روزگارم عوض شده بود، جور دیگری زندگی می کردم. من نمی توانم آن جوری لباس بپوشم یا رفتار کنم که آنها دلشان می خواهد. ممکن است مجبور بشوم هزار معلق بزنم اما اگر این مسائل نبود خیلی فرق می کرد.

● اینها که می گویی بخش اقتصادی ماجراست اما در بی ینال ها و جشنواره ها و این جور محافل هم مورد توجه نبوده ای؟

آنجا هم همین ماجراها است، قوچانی در نمایشگاه جهان اسلام کار من و نصراللهی و یک نفر که نامش را به یاد ندارم حائز مشخصه های کار اسلامی دانسته بود. جو آن روزها باعث شده بود موجی به وجود بیاید که مرا شایسته انتخاب می دانستند اما در هیچ دوره ای مورد التفات قرار نگرفتم و البته چشمی هم به آن ندارم.

● البته کمی برای این شناخت شناسی زودهنگام نیست؟

منظور من از ارزیابی به معنای خاص کلمه نیست ولی من در فضای سختی نقاشی کرده ام. سال ۷۵ آثارم را با ترس و لرز نمایش دادم. کارهای جلسه پایان نامه ام را نمایش ندادند و از دیوار پایین کشیدند ولی دست آخر نتوانستند نمره تمام را به من ندهند. برای نقاشی کردن خیلی بالا و پایین داشته ام، کار سفارشی دیواری کرده ام و هزار کار دیگر. این جور پول درآوردن آزارم می دهد.با این حال حاضر نیستم در هنر به هر کاری دست بزنم برای همین وارد هر معاصربازی خاصی نمی شوم. نمی خواهم نق بزنم اما وقتی نقاشی محیط مناسب کار ندارد نمی شود از آن انتظاری داشت، بهترین کارهایم را دورانی کشیدم که در زیرزمین مادربزرگم کارگاهی داشتم، همه اینها در قضاوت ما مهمند.

● اینکه می گویید به عمد از فضای معاصر نقاشی دوری می کنی به چه معنی است؟ یعنی اینهایی که معاصرند یا حداقل تلاش می کنند با امواج جدید حرکت کنند را نفی می کنی؟

نه همه شان را، ببینید موج رئالیستی که همه جا را فرا گرفته در اوایل با چند مقاله شروع شد. نقطه انفجارش شناختن مارلین دوما بود اما چرا این هنر دچار این وضعیت شد؟ این روزها شهر پر شده از این نگاه، چون اینها فقط به نمایش اثر فکر می کنند. حداقل وقتی به چیزی اعتقاد نداریم بهتر است آنقدر تمرینش کنیم که خودی مان بشود، وقتی دلمان می خواهد موضوعمان اجتماعی باشد باید برای این هدف خیلی وقت صرف کنیم، تعمق کنیم ولی چون ما به این چیزها فکر نمی کنیم در نهایت نقاشی هایی می سازیم که گوشتشان ایرانی نیست و از تکنیک جلوتر نمی رود. نمونه اش نمایشگاه های گروهی پی درپی ای می شود که ارتباط برقرار نمی کنند. دست پر این جور کارها نمایش یکسری رنگ و لعاب خوش ساخت است.

● در میان هنرمندان نسل قبل فکر می کنی چه کسانی به دستاوردهای بصری رسیده باشند؟

منظور دقیق این سوال را نمی فهمم.

مثلاً در مصاحبه های قبلی کریم نصر از تکلیف روشن روح بخش با نقاشی حرف زد و اینکه او را خودی تر از همه دانسته بود.

من هم با روح بخش موافقم، به خاطر صراحت ایرانی اش باورش دارم فی البداهگی حسین کاظمی و شاعرانگی سپهری جذبم می کند (هر چند آثارش بیان ادبی دارند).قندریز را هم دوست دارم اما می شود او را کپی کرد، یک دختری بود (هم نام او) چندسال پیش که یکجوری به حال و هوای او رسیده بود (هر چند او نبود) اما غنای روح بخش در دسترس نیست، اکتیو بودن شهوق هم ستودنی است اما زمانه اش به او فرصت نداد.

● در این میان نقش مراکزی مثل گالری ها و موزه ها و دانشکده ها چه کمکی می تواند به نقاش جوان بکند؟

از همه اینها که گفتی دوری می کنم، با دانشگاه که ارتباط ندارم، گالری ها هم جز یکی دو تا هیچ چیزشان حرفه ای نیست، نه نورپردازی نه ارائه و نه حتی فروش آثار، هیچ چیز آنها استاندارد نیست، در مورد دانشکده ها هم به علت نداشتن ارتباط چیز دقیقی نمی دانم فقط یادم هست که زمان ما کافه دانشکده جای جدل بود، یکی ساز می زد، آن یکی از بچه های تئاتر با بچه های عکاسی سر هنر تو سروکله هم می زدند اما آنچه دورادور می بینم این است که هنر برای بچه های بعد از ما دغدغه نیست، فقط بازی هنر را درمی آورند برای همین نمونه های خارجی اینقدر برایشان مهم است. واقعاً اگر موج رئالیستی اخیر پیش نمی آمد این همه نمایشگاه گروهی رئالیست ها شکل می گرفت؟،

● با این همه گله و شکوائیه چرا ادامه می دهی؟

صابون این زندگی را به تنم مالیدم، واقعاً فکر می کنید کار دیگری بلد نیستم؟ من همه کار کرده ام؛ از کارت پخش کنی تا فروش پوشاک و خیلی کارهای دیگر. اتفاقاً آنجا هم موفق بودم اما آدم آن کارها نیستم. دلم به همین چیزی که هستم خوش است.

● چرا حال نقاشی هایت از خودت وخیم تر است؟

این روزها اوضاعم بهتر است که می توانم بنشینم و حرف بزنم. دو سال پیش همین هم برایم مقدور نبود، حال خودم هم دست کمی از نقاشی هایم نداشت.

● فکر می کنی چه عوامل بازدارنده ای حرکت هنر نوگرای ما را کند کرده و حالا هم وجود دارد؟

نمی خواهم درمورد آدم های مشخصی حرف بزنم با اینکه آدم محافظه کاری نیستم اما آنها هم دارند زندگی می کنند و کار خودشان را پیش می برند اما سوالاتی وجود دارد که جواب دقیق آنها را پیدا نکرده ایم. واقعاً چرا بعد از پرتره های الخاص این همه آدم سراغ همان نوع از پرتره می روند؟ حالا یک موقعی رنگ تند مد است شاگردان قدیم و استادان امروز همان پرتره ها را با رنگ تند می کشند، فردا رنگ شفاف باب می شود و آنها باز هم همان نگاه الخاص را ادامه می دهند این مرتبه با رنگ های شفاف و الی آخر.

شهروز نظری