مجموعه این نمایشگاه حاصل چند سال فعالیت شما است. شاید بهتر باشد در مورد این مجموعه ها از دید خودتان بیشتر بدانیم...

چهل اثر که عمدتاً در قطع بزرگ هستند به نمایش درآمده اند، منتخبی از سیزده سال فعالیت. در کلیت این سبک، از وقتی که به ایران آمدم شروع به کارکردم، یعنی شانزده سال پیش؛ سبکی که در حقیقت دیدی هستی شناسانه و معرفت شناسانه در آن جاری است؛ ماده رنگی در آن رها شده و محصول کار هم در نهایت بخشی از عالم هستی است و در حقیقت نشان دهنده پیدایش و گسترش آن است. شروع این سبک از مجموعه منظومه ها بود. منظومه ها که کاملاً نقاشی های فی البداهه بودند حس و حالی ماورای زمینی داشتند و چون فضا، حرکت و آرایش عناصر بصری بیشتر شبیه به منظومه های کیهانی بود این عنوان را برای شان انتخاب کردم. بعد از این مجموعه تعدادی کار میان دوره یی کردم و بعد وارد دوره آفرینش ها شدم که در سال ۱۳۸۰ به نمایش گذاشته شدند. در این دوره، تابلوها رنگی و بزرگ، تک مرکزی و انفجارگونه بودند که بیگ بنگ و آغاز زمان و فضا را تداعی می کردند. حرکتی که از مرکز شروع می شود و در همه جهات از آن دور می شود در واقع یکی از حرکات کیهانی است و ما این حرکت را در همه چیز می بینیم؛ همه مخلوقات جهان تابع این حرکتند و هرکدام به شکلی آن را از خودشان بروز می دهند. من هم به نوبه خود از این حرکت کیهانی استفاده کردم و مجموعه آفرینش را ساختم. بعد از آن باز به یک میان دوره رسیدم که در آن یک سری کارهای رنگی تحت عنوان «مشاهده» و «درجست وجوی حیات» انجام دادم. این کارها ایده های جدیدتری را برایم آوردند. بعد از آن بود که در زمستان ۱۳۸۴ کارهای خاکستری را شروع کردم و یک سال و نیم است که مشغول همین قضیه هستم. در این کارهای خاکستری ناگهان فضا کامل می شود، رنگ کنار می رود و بافت حالت زنده و عکس گونه به خودش می گیرد و تعلیق مرموزی در کار ایجاد می شود. در کل، هیجان رنگی در این کارها بسیار کم است. در عوض، تاملات، تعمقات و رمز و راز ایجاد شده بسیار بیشتر است.

● بین این سال ها هیچ فاصله یی در فعالیت هنری تان نیفتاده؟

چرا. یک دوره دوساله و قبل از آن هم یک دوره یک ساله کار نمی کردم؛ یعنی نقاشی نمی کردم و بیشتر به احساس، تامل و مشاهده می گذشت.

● در مورد کارهای تان چیزی که می توان به عنوان یک ویژگی به آن اشاره کرد رنگبندی آنها است. این مورد حتی در مجموعه خاکستری ها هم دیده می شود. به نظرم رنگبندی فارغ از جنسیت است. یک جور لازمانی و لامکانی.

کلاً انتخاب رنگ برای من به طور حسی است، یعنی این رنگ است که من را به کار می خواند. در دوره قبل از خاکستری ها حس و چشمم در مواقعی به شدت تشنه یک رنگ خاص می شد و برای اینکه این تشنگی را سیراب کنم با آن رنگ کار را شروع می کردم. در مورد خاکستری ها هم اتفاقی به همین شکل افتاد. یعنی حس کردم که می خواهم کار کنم ولی هیچ رنگی مرا نمی خواند تا اینکه این فضای سربی من را خواند و شروع به کار کردم که البته جواب هم داد. در این دوره، هنوز در بعضی از کارهای اولیه، رنگ را می بینید اما بعد از مدتی به کل رنگ را حذف کردم و به سراغ سفید و سیاه رفتم، به سراغ نور و ظلمت. البته یک حس آبی رنگ هم در کارها جاری شده که فقط سردی خاصی به فضای آن داده است. این لامکانی و لازمانی که می گویید خود من هم حسش می کنم. وقتی به کارم به عنوان یک مخاطب نگاه می کنم برایم معلوم نیست که کی و کجا است. به نظر می رسد که همیشه بوده و خواهد بود. برای من چگونگی شکل گیری هستی همیشه مهم بوده است؛ در موردش مطالعه کرده ام، فکر کرده ام و حیرت کرده ام و در آثارم مخاطب را در این حیرت شریک کرده ام. به هر حال مجموعه یی از عوامل باعث شد که من این انتخاب را بکنم، انتخابی که در وهله اول اصلاً روشنفکرانه و تئوریک نبود و کاملاً غریزی بود ولی از آنجا که احاطه به کار خود دارم، طبیعتاً توانستم این انتخاب را بعداً تئوریزه کنم و منشاء آن را بیابم. حتی توانستم منشاء آن را از لحاظ ریشه های شخصیتی در خودم ردیابی کنم و حدس بزنم که از کجا می تواند آمده باشد.

● مسیر پیدایش و تکامل ایده های نقاشانه شما چگونه بوده است؟

تا سن ۲۸ سالگی نقاشی نکرده بودم؛ حتی در دوران کودکی خط خطی هم نمی کردم. همیشه به شعر و موسیقی تمایل داشتم. در امریکا بود که به واسطه یک کشف و شهود آنی، بدون هیچ پیش درآمدی، بطور ناگهانی وارد حیطه هنرهای تجسمی شدم. یک ماه بعد از آن حادثه، دانشجوی تمام وقت در کالج هنرهای کالیفرنیا بودم. دورانی که در امریکا درس می خواندم مکاتب برایم مهم بودند، به نقاشان خاصی توجه داشتم و تحت تاثیر غول های قرن بیست و مدرنیسم قرار داشتم. خوب، انعکاس همه اینها در کارهای دوره تحصیلی ام حس می شد، و تکنیک خاصی هم نداشتم. وقتی که به ایران آمدم محدودیت تکنیکی هنوز با من بود؛ نحوه برخورد با ماتریال هنوز همان برخورد سنتی بود، یعنی رنگ را روی پالت می گذاشتم، همان جا ترکیب می کردم و با قلم مو روی کار می بردم و همیشه هم از این بابت اذیت می شدم که ذهنیتم یک ذهنیت غیرسنتی است ولی رفتارم یک رفتار سنتی و از رابطه یی که با رنگ و بوم داشتم ناراضی بودم. در ایران تصمیم گرفتم روی این مساله بیشتر کار کنم و از ماده رنگی در حالت های مختلف استفاده کردم. بعد از مدتی متوجه شدم که دیگر فقط مثلاً آبی، زرد یا بنفش نیست که برایم مهم است بلکه خود ماده رنگی هم برایم اهمیت پیدا کرده است. کم کم تمام تمرکزم رفت به سمت خود ماده رنگی؛ دیدم که به عنوان یک ماده دارای خاصیت ها و رفتارهای متفاوتی است که در طبیعت نیز یافت می شود. به تدریج رابطه ام با طبیعت فرق کرد. تا قبل از این فکر می کردم که شناخت طبیعت یعنی به ظاهرش توجه کردن، اما بعد متوجه شدم که باطن طبیعت و خلق و خوها و رفتارهایش برایم جالب ترند و اینکه ماده رنگی قادر است به نوعی همه اینها را بازسازی کند. با نظریه های علم فیزیک هم آشنا بودم و اینکه تمام مخلوقات عالم، به هرحال، تعادلی بین ماده و انرژی هستند. شروع کردم به ادغام همه اینها. بوم من علاوه بر اینکه یک نگاه زیباشناسانه و سالکانه در خودش دارد، یک جور نگاه فیزیکدانانه هم دارد. عمداً تصادفات را به وجود می آورم و رنگماده را در حالت های مختلف با هم برخورد می دهم تا عکس العمل های آن را ثبت کنم. مجموعه یی از میدان های پرانرژی ایجاد می کنم، آنها را هدایت و کنترل می کنم و رابطه رنگماده را با این میدان ها مشاهده می کنم. بعضاً هر تابلو چندین روز طول می کشد و دائم تغییر می کند ولی شما فقط محصول نهایی را می بینید.

● با این برخورد تکنیکی که توضیح دادید ممکن است مخاطب در ارتباط با آثارتان از موضوع ذهنی شما فاصله بگیرد. فکر نمی کنید در این حالت موضوع تان فدای تکنیک خواهد شد؟

موضوع ذهنی ام وحدت وجود است و مخاطب از ایده من فاصله نمی گیرد. تکنیک برای من یعنی یکی کردن نیت نقاشانه ام با قوانین کیهانی و سرنوشت تصادفات. تکنیک برای من این نیست که بیایم مثلاً رنگ را اینطور رقیق کنم، غلیظ کنم، با هم ترکیب کنم و روی بوم ببرم. مدت ها است که از این مرز عبور کرده ام. البته همواره این خطر هست که کارهای خوش ساخت صنعت شان بر محتوای شان بچربد. اما در کار خودم به صراحت می توانم بگویم که نحوه ساخته شدن کار همان محتوای کار است. در خلقت اگر نگاه کنیم هم صنع پروردگار را می بینیم و هم مخلوق را، که در حقیقت یک چیزند. بوم من هم ادامه داستان خلقت است.

● فکر می کنید بتوان گفت کارهای شما آبستره اند؟

نه، کارهایم آبستره محض نیستند. قبلاً فکر می کردم هستند، ولی وقتی مجموعه آفرینش را در سال ۱۳۸۰ به نمایش گذاشتم متوجه شدم که از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، مسیحی و کلیمی و مسلمان، فرهیخته و غیرفرهیخته با این کارها ارتباط برقرار می کنند. آمدم و یک آمارگیری برای خودم انجام دادم و از آنها که می آمدند خواستم تا در سه الی پنج کلمه بگویند که چه برداشت و حسی دارند. بالای صد نمونه برداشتم. به غیراز واژه های مشترک، بیست و پنج واژه مختلف که همه شان هم درست بود به دست آوردم. آنجا بود که متوجه شدم یا من به شدت در بیان محتوا از طریق آبستره موفق بوده ام و یا اینکه این کارها آبستره نیستند و شاید هم هر دو. آن کارها برای همه آشنا بود. وقتی می گویم «آبستره محض» یعنی اینکه این قدر از طبیعت و از هر مرجعی که قبلاً آن را شناخته یی دور شوی که دیگر نتوانی اثر را به آنها نسبت دهی. اما این کارها اول از همه به دلیل ارگانیک بودن شان و بعد به دلیل نوع حرکت، بافت و جنس شان و نیز حال و هوای کلی شان دیگر به آن صورت آبستره نیستند چون به نظر آشنایند. همه اصرار دارند بگویند که من نقاش آبستره هستم. یک زمانی خود من هم همین اصرار را داشتم، اما با توجه به این همه مرجع بیرونی، من نقاش آبستره نیستم. نقاش فیگوراتیو هم نیستم. کار من به شدت به ذات طبیعت نزدیک است و رازی در آن هست که همه انسان ها با آن همذات پنداری می کنند و ارتباطی آنی، مستقیم و ماندگار برقرار می کنند. یقین به وحدت وجود مختص ملیت و فرهنگ خاصی نیست و همه انسان ها می توانند به آن برسند. و اما از لحاظ سبک شناسی، دو جریان کاملاً متضاد در کارهای اخیرم، خاکستری ها، به وحدت رسیده اند؛ تجرید پسانقاشانه و هایپر رئالیسم، که از این منظر می توانم به جرات بگویم که مجموعه یی خلق کرده ام که تا به حال چشم انسان نظیرش را ندیده است. آنهایی که خاکستری هایم را دیده اند می دانند که چه می گویم.

● اگر قرار باشد برای نقاشی آبستره در ایران شروعی در نظر بگیریم فکر می کنید این شروع از کجا است؟

معتقدم که سنت هنرهای تصویری ما اساساً آبستره است و به هزاران سال پیش برمی گردد. فرش ما، بافته های عشایر و کاشیکاری ها همه آبستره اند. حتی ساختار فضا و حرکت و نوع چینش در مینیاتورها آبستره است. حالا اگر خواسته باشیم به دوره مدرن خودمان برگردیم می شود به قندریز، مسعود عربشاهی و مارکو گریگوریان اشاره کرد.

● با این سابقه که گفتید دید فعلی نسبت به نقاشی آبستره را چطور می توان توضیح داد؟ دید مخاطب زیاد هم نسبت به این نقاشی مثبت نیست.

حق دارد چون ما هیچ وقت جریان نقد پرفشار و پرمحتوایی نداشته ایم که بتواند این مبحث را توضیح دهد یا رمزگشایی کند و در ذهن مخاطب جایگاهی برایش ایجاد کند. فکر می کنم این تربیت انجام نشده و آموزشی در این زمینه داده نشده است. اکثر نقاشان، مربیان و هنرنویسان ما در سطوح مختلف از فهم این مساله عاجزند. گویش در نقاشی به زبان آبستره به مراتب سخت تر از شکل فیگوراتیو آن است، چون باید هم به مبانی هنرهای تجسمی تسلط کافی داشت و هم به طراحی، رنگ شناسی و تکنیک تا بشود بدون تکیه به فیگور مطلبی را رساند.

● در مورد مخاطب عام چطور می شود رفتار کرد. دست کم در نقاشی به نظر می رسد مخاطب از جریانی که در لحظه واقع می شود عقب است؟

اگر قرار باشد از موانع ظاهری برای رسیدن به معنای تابلو عبور کنیم احتیاج به آموزش است، چیزی که ما به شدت در آن دچار نقصان هستیم. این مورد فقط خاص ایران نیست، در کشورهای غربی هم همین طور است، یعنی عامه مردم ناآشنا با این زبانند و نمی توانند به عمق آن پی ببرند. فقط درصدها در اینجا و آنجا کمی متفاوت است. منظور من از «عامه» کسی است که با زبان هنرهای تجسمی آشنا نیست. این را اگر دنبال کنیم می رسیم به واردکنندگان مدرنیسم به ایران که درکی بسیار سطحی و ابتدایی از مبانی مدرنیسم داشتند و نقاشی مدرن را دستاویز هوچی گری های روشنفکرانه کردند. این اتفاق افتاد و آن عمقی که باید ایجاد نشد و این مشکل نسل به نسل ادامه پیدا کرده است.

● کارهای تان همه دارای عنوانند. از گفته های خودتان این طور برمی آید که این عنوان ها لازم نبوده و به هر حال مخاطب با کارها ارتباط برقرار می کند.

بی عنوانی صدمه یی به کارهای من نمی زند. همان طور که قبلا هم گفتم، کارها خودشان گویا هستند و مخاطب را به ذات خودش ارجاع می دهند. برای همین است که این کارها، در عین غریبی، آشنا هستند و عنوانی هم لازم ندارند. اما من دوست داشتم عنوان بگذارم چون فکر کردم این کار شاید تشویق یا تاکیدی باشد بر صحت استنباط مخاطب عام.

● در صحبت های تان به تصادف اشاره کردید. این تصادف آیا همیشه دنبال می شود یا اینکه جایی هم هست که دیگر تصادفی در کار نباشد؟

کار من با تصادف شروع می شود، پیش می رود و تمام می شود. تصادف نیروی اصلی ایجادکننده کارم است، ولی نه اینکه ماجرا «به طور تصادفی» باشد. من تصادف را از «به طورتصادفی» جدا می کنم؛ این دو هیچ ربطی به هم ندارند. تصادف در کار من از روی عمد است؛ با نقشه و برنامه است؛ رنگ با رنگ و رنگ با بوم درمی آمیزد و فضا را ایجاد می کند ولی این اتفاق چون بر مبنای الگوهای اصلی خلقت می افتد چاره یی جز اطاعت از یک اراده برتر ندارد. علاوه بر این، شعور و درک من از زیبایی و نظم هم وارد عمل می شود. تمام اینها دست به دست هم می دهند و حادثه را به سوی محصول نهایی هدایت می کنند. همان قدر که پیدایش و برقراری منظومه شمسی با تمام موجوداتش تصادفی است، کار من هم تصادفی است.

● فکر می کنید بتوانیم تاثیرات اجتماعی را هم در کار شما دنبال کنیم. اصلاً آیا این تاثیر را در کارهای تان قبول دارید؟

اجتماع پیرامون به هر حال تاثیر خودش را دارد و مطمئناً زندگی در ایران بسیار تاثیرگذار است ولی اینکه مسائل روزمره آدمیان مدنظرم بوده باشد، باید بگویم در این کارها به طور مستقیم این طور نیست؛ توجهم به جای دیگری است، به درونیات گم شده انسان معاصر، به درونیات گم شده خودم که مثل درونیات گم شده شما است. نقاشی های من پنجره های هستند به روی کائنات درون، به روی صلح بیکرانی که در مرکز انسان قرار دارد و من با اشتیاق در جست وجوی آنم.

علی مطلب زاده