گلها، درختها، تپه ها، رودها و ابرها بدون اراده و بی دخالت دست انسان، هستی گرفته و حیات شان با حیات آدمی متفاوت است و همواره برای انسان مایه شگفتی بوده اند. آنقدر كه بسیاری دفعات آنها را در تخیل خود از نوساخته ایم تا با حالات ما همساز شوند.

منظره Landscape، جلوه گاهی از هستی لایتناهی است كه در مقابل دیدگان حیرت زده آدمیزاد هنرمند گسترده است. نقاشی منظره بهانه ای است تا برداشت ها و تصورات مان را از طبیعت منعكس سازیم.

جان راسكین John Ruskin منتقد انگلیسی (۱۹۰۰-۱۸۱۵م) در كتاب «نقاشان نوین» می نویسد:

مردم در ادراك به سه دسته اند:

اول، آن كه با دقت مشاهده می كند، چرا كه از احساس بری است، برای چنین كسی شقایق بی كم و كاست شقایق است.

دوم، آن كه احساس می كند و از همین رو در مشاهده اشتباه می كند، برای چنین كسی شقایق می تواند هرچیزی مثل ستاره، خورشید، یا حتی دختركی تنها باشد، اماهیچ گاه خود شقایق نیست.

سوم، آن كه هم احساس می كند و هم از دقت مشاهده برخوردار است. او شقایق را گل كوچكی می بیند كه با گلبرگ هایش به صورت واقعیتی ساده و بی حشو و زوائد درك می شود. حتی اگر از تداعی های بسیاری در اطراف این موضوع باخبر باشد.

انتقال «منظره طبیعی » بر روی صفحه یا بوم نقاشی با مدد ابزارهایی مثل رنگ و روغن، آبرنگ، اكریلیك، مدادرنگی ، گواش و... تبدیل آن به «منظره هنری» با استفاده از انواع شگردها و تمهیدات نقاشانه، نوعی درك جدید از فضا ایجاد می كند كه با تماشای مستقیم و بی واسطه طبیعت، حاصل نمی شود.

شاید در جریان این تبدیل خلاق، یعنی تبدیل «منظره طبیعی» به «منظره هنری » یا «واقعیت طبیعی» به «واقعیت هنری» است كه نائل به درك متفاوتی از فضا می شویم.

شاید هم طبیعت با همه گستردگی و پیچیدگی اش و با حركات و تغییرات متأثر از دما، زمان و اتمسفر... آنقدر دست نایافتنی و رازآمیز است كه فقط با انعكاس گوشه ای از آن در قاب كوچك یك تابلو می توانیم به درجاتی از فهم آن نائل شویم. واقعیت آن است كه «منظره» حتی در شیوه واقع گرایانه اش ، با عبور از صافی احساس هنرمند به چیزی آشناتر، انسانی تر و ملموس تر ازمنظره خام و طبیعی تبدیل می شود.

نقاشی منظره براساس چند محور تحقق پیدا می كند:

۱- نقاشی برپایه آنچه چشم می بیند

۲- طبیعت به عنوان موضوع كار

۳- هنر انسانی و طبیعت غیرانسانی

۴-نقاشی بر پایه تعابیر و تفاسیر ذهنی

در ابتدا باید گفت كه درك ساده و اولیه از نقاشی، شامل آن «چیز»ی است كه ترسیم یا بازنمایی می شود. اما آن «چیز» كدام است؟

نخستین و ساده ترین پاسخ آن است كه هنرمند جهان بیرون و چیزهایی را كه به چشم می بیند، ترسیم كند.

حتی اگر چنین تعریفی را بپذیریم، خواهیم دید كه هنرمند در ادوار مختلف تاریخی ، «طبیعت» را به شیوه های مختلفی دیده است. مثلاً تصویر درخت در آثار مربوط به «عهد تیموری» در ایران، با تصویر درخت در نقاشی های «پل سزان» یا تصویر درخت در آثار «كامیل كورو»، ... هیچ شباهتی با هم ندارند، مگر ریشه در زمین و شاخه در هوا.

از طرفی، منظره نگاری تحت تأثیر شدید «نور» و «زمان» است. زمان و نور در پی هم یا باهم در تغییر و حركت اند. تغییر نور با حركت لاینقطع زمان همراه است.

مقایسه منظره نگاری در ادوار مختلف تاریخی و در نزد ملل مختلف ما را با جلوه های متعددی از نقاشی منظره آشنا می سازد: منظره نگاری خیالی، منظره نگاری آرمانی، منظره نگاری نمادین، منظره نگاری واقع گرا و منظره نگاری طبیعت گرا.

منظره نگاری واقع گرا برپایه آنچه كه چشم می بیند، تحقق می پذیرد، اما منظره نگاری طبیعت گرا، «طبیعت» را به عنوان موضوع كار در نظر می گیرد. درمنظره پردازی نمادین، ساختار اثر مبتنی بر هنر انسانی و طبیعت غیرانسانی است. منظره نگاری خیالی نیز بر پایه تعابیر و تفاسیر ذهنی استوار است كه از دل آن دو ژانر متفاوت، شامل: منظره نگاری رومانتیك و منظره پردازی اكسپرسیونیستی سربر می آورد.

علیرغم كثرت سبك ها و ژانرهای مختلف هنری، باید اعتراف كرد كه منظره پردازی واقع گرایانه درمیان عموم مردم همواره با اقبال روبه رو بوده است. دقت در چگونگی این پذیرش عمومی محور بحث ماست.

اساساً منظره پردازی واقع گرایانه، پیوند بسیار محكمی با عموم مردم برقرار می سازد، چرا كه این نوع از نقاشی ها، فارغ از دیدگاه های نظری یا فلسفی؛ فقط منظره اند. منظره، با تمام شكوه و جذابیت غیرقابل انكار خود.

راسكین معتقد بود كه پاكی و تقدس، سرشت طبیعت است و می تواند نوعی تأثیرمنزه كننده و تعالی بخش بر همه دل سپردگان اش داشته باشد. واقعیت آن است كه منظره پردازی در مبادی نخستین اش، پرورده ایمان بود.

منظره پردازان واقع گرا، سرشتی بسیار حساس به نور دارند. شیفتگی به نور و جلوه های لایتناهی رنگ و تغییرات آن ، می تواند مضمون اصلی یك عمر منظره نگاری باشد، بی آن كه منظره انباشته از درخت و گل و سبزه باشد.

دقت و ظرافت معجزه آسای نقاشان منظره پرداز، شكوه و عظمت طبیعت بی آلایش را به عواطف بشری اهدا كرده است. پل سزان می گفت: «من همان طور نقاشی می كنم كه درخت بادام شكوفه می كند» و می افزود:«بوم من و منظره، هر دو خارج از من هستند، اولی (بوم) آشفته و پریشان است ، حال آن كه دومی (منظره) ماندگار و نظم یافته است.

سزان می خواست به شعور و احساس خود بر روی بوم تحقق بخشد، و هرگز در پی انتزاع نبود، بلكه در پی شناخت هستی بود.

می خواهم بگویم كه نقاشان واقع گرا، آثاری خلق می كنندكه به دلیل همین شیوه واقع گرایانه خود، موافق با عادات نگاه عامه مردم است. به همین دلیل نقاشان منظره ساز به سرعت در دل مخاطبان عام جا باز می كنند؛ زیرا آنان چیزی را بر پرده نقش می كنند كه عامه مردم فقط می توانند آن چیز را بایك آه یا افسوس به صورت صدایی كوتاه از سینه خارج كنند. اما منظره پردازی خیالپردازانه، نه بر مبنای مشاهده، كه براساس دنیایی خیالی آغاز می شود. یعنی نقطه آغازش تخیل است. بودلر می گفت: «افسونی القاكننده است».

جالب اینجاست كه مخاطب منظره های خیالپردازانه، مردمان شهرنشین هستند. نقاشان خیالپرداز، برای ساكنان شهری كه از نبض طبیعت دور افتاده اند، جلوه های خیالی از طبیعت را به ارمغان می آورند.

منظره سازان خیالپرداز، دو دسته اند: الف ) رومانتیك ها، ب ) اكسپرسیونیست ها. دسته نخست با پردازشی لطیف و شاعرانه روح پنهان در طبیعت لایتناهی را به تصویر می كشند، به گونه ای كه شهرنشینان آرزوی بودن درچنان فضایی را در سر بپرورانند. امادسته دوم، بانگاهی سیاه و روحی لطمه دیده و تلخ، به كار تصویركردن جنبه هایی دوزخی و سیاه از طبیعت هستند، البته طبیعتی كه از صافی ذهن تاریك هنرمند اكسپرسیونیست گذشته باشد.

منظره پردازی، نمادگرایانه، معمولاً از بازنمایی مقلدانه و دنباله روی صرف از طبیعت فاصله می گیرد. منظره پردازی نمادگرایانه و اصلاً هنر «نمادین» همیشه با نوعی زبان تزئینی همراه است. در منظره پردازی طبیعت گرایانه، «طبیعت» به عنوان موضوع كار درمركز و محور توجه قرار می گیرد. برای نقاشان طبیعت گرا، آسمان سرچشمه الهام بود.

كنستابل می گفت: آسمان گزیده ترین نهاد تجلی احساس است. «طبیعت » به عنوان موضوع كارهنرمند،گاه به ماده ای برای مشاهده مستقیم و حتی مشاهده دقیق در زیر میكروسكوپ تبدیل می شود.آنچنان كه «اسكار وایلد» می گفت: طبیعت آفریده هنر است.

هرگاه كه نقاشان، منظره را به دستمایه ای برای اجرای شیوه های ذهنی و سبك های شخصی خود تبدیل كرده اند ، حاصل كار چیزی مبهم بوده است، كه نه اطلاق منظره به آن رواست و نه حتی به پردازشی انتزاعی نزدیك است.

چرا كه یكی از وجوه انشقاق هنر انتزاعی با اشكال ماقبل خود، در به كار بستن «پس زمینه» یا Back ground است. در آثار انتزاعی ، هیچگونه نشانه ای از «اتمسفر» در پس زمینه وجود ندارد. پس زمینه در آثار انتزاعی ، سطحی است كه با ترفندها و شیوه های فردی و فلسفی، حساس شده است و نه با تأثیر از طبیعت.

بسیار دیده شده است كه یك اثر انتزاعی مدرن كه منظره را دستمایه خود قرار داده است، به قرائت مغشوش، غلط یا ناقصی از بیان هنری دچار شده كه جز انتقال نوعی خاموشی و ابهام به ساحت تابناك طبیعت ؛ كار دیگری از آن برنیامده است.

اگر چشم اندازی را كه در آن می خوابیم ، فكر می كنیم ، راه می رویم و صبح و غروب مان را در درون آن تجربه می كنیم؛ آشفته ببینیم، احساس گریز و شایدحتی تخریب و ناسازگاری در ما ایجاد می كند، اما اگر آن را مقدس بدانیم، توسل ، تكریم و میل به نوازش آن در ما بالا می گیرد.

آسمان، زمین را با باران بارور می سازد... و برقی كه در آسمان می جهد، نور خیره كننده ذكاوت عالم هستی است.

احمدرضا دالوند